چهارشنبه , ۳۰ خرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / آپوریا / بهرام مقدادی

آپوریا / بهرام مقدادی

آپوریا – بهرام مقدادی

آپوریا (معما؛ چیستان) Aporia


این واژه در اصل یونانی است و از علم بلاغت وارد نقد ادبی شده است. در یونان باستان از این واژه برای نوعی فن سخنگویی یا صفت ادبی استفاده می‌شد که سخنگو یا شخصیت نمایشی، پرسش فلسفی غیرقابل حلی را مطرح می‌کرد. بهترین مثال، در مورد این اصطلاح در نقد ادبی، تمایزی است که افلاتون میان دو معنای متضاد واژه‌‌ی Pharmakon قائل می‌شود که هم زهر” و هم “پادزهر” معنی می‌دهد. از اواخر سده‌ی هجدهم که نقد ادبی هوراسی کمتر مرسوم بوده است این واژه هم کاربرد خود را از دست داد، تا این که در قرن بیستم دوباره احیا شده است و عموماً به یکی از صناعات شعری ادبیات پست‌مدرنیستی اطلاق می‌شود. نخست نمونه‌ای از آپوریای کلاسیک را معرفی می‌کنیم: تک‌گویی مشهور هملت، “بودن یا نبودن” بهترین مثال برای وجود آپوریا در یک متن کلاسیک سده‌‌ی هفدهم است که در آن‌جا هملت افکار و سخنان آمیخته به شک و تردید خود را بروز می‌دهد. این مجموعه از شک‌ها و دودلی‌ها با آپوریای نخستین آغاز می‌شود که “بودن با نبودن، مسئله در اینجاست”؛ در این تک‌گویی، هملت می‌خواهد به نتیجه‌ای برسد ولی نمی‌تواند چون آپوریای نخستین، زنجیره‌ای از آپوریاهای دیگر را به دنبال دارد که در همان متن آمده‌اند. به عنوان مثال، روح به هملت دستور می‌دهد که عمویش را به قتل برساند ولی با مادرش کاری نداشته باشد. به گفته‌ی دیگر، هملت هم باید عمل کند (عمویش را بکشد) و هم عمل نکند (کاری با مادرش نداشته باشد). در صورتی که شخص هملت مادرش را هم مقصر می‌داند. به این عدم نتیجه‌گیری و تردیدی که در متن آمده است آپوریا گفته می‌شود. رویارویی مسئله با آپوریا، هدف روش سقراطی است، چرا که فقط در این صورت است که پرسشگر متوجه می‌شود که پاسخ پرسش را نمی‌داند.
درک “ندانستن”، آغاز پژوهش یا جست‌و جو، برای یافتن معناست. برای ارسطو، آپوریا عبارت از ارزش مساوی بحث‌های مغایر است؛ کارکرد روشمند طرح این مباحثات، شدت و حدّت بخشیدن به مسئله‌ی مورد بحث و سرانجام رسیدن به راه حل است.
غالباً برای تعریف آپوریا از تعریف ابهام استفاده می‌شود؛ بدین معنی که ابهام، آن صنعت شعری است که در آن از دو معنی یکی درست است؛ در صورتی‌که در آپوریا از دو معنی هیچ‌کدام درست نیست، گاهی هر دو معنی درست و گاهی هم هر دو معنی نادرست هستند. ابهام ویژه‌ی ادبیات مدرنیستی و آپوریا مختص ادبیات پست مدرنیستی است. در این‌جا، لازم است دلایل و ریشه‌های فلسفی این کار مورد توجه قرار بگیرد که در زیر مختصری از آن را ذکر می‌کنیم: انسان دوران مدرنیسم به نوعی خودباوری و غرور دچار بود. او به دلیل ساختن اتومبیل، هواپیما و به وجود آمدن سینما و… دچار نوعی خوش‌بینی و غرور شده بود و از طرف دیگر فلسفه‌ی پوزیتیویستی و خرباوری در این دوران یا سال‌های بین دو جنگ جهانی اول و دوم، کاربرد زیادی داشت. در آمریکا هم نسل نویی از اومانیست‌ها به وجود آمد که دوباره بر انسان‌مداری تکیه می‌کرد. در این‌جاست که شاعران در اشعارشان از ابهام استفاده می‌کنند؛ اکثر شاعران در این دوره، به استثنای چند مورد، عموماً طرفدار نظریه‌ی ضدرمانتیسمی‌هستند و اکثراً طرفدار ادبیات مبهم و پیچیده‌اند و البته یکی از راه‌های پیچیده کردن ادبیات استفاده ار ابهام است، تا بدین وسیله، هم ادبیات را به قول ویلیام امپسون غنا بخشند و هم نوعی تعادل میان علم و ادبیات برقرار کنند. در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم، وضع کاملاً فرق می‌کند؛ همان اتومبیلی که بشر روزگاری از تماشای آن به هیجان می‌آمد امروزه باعث به وجود آمدن ترافیک‌های طاقت‌فرسا و سرطان‌های گوناگون شده است. هواپیما که برای ارضای میل کنجکاوی انسان و برای مسافرت راحت‌تر ساخته شده بود، امروزه بمب اتم حمل می‌کند و سرانجام سینما که در همان اوایل به وجود آمدنش از آن به عنوان هنر هفتم نام می‌بردند، امروز به نوعی هنر تهوع‌آور، مبتذل و خطرناک برای کودکان توصیف شده است و دیگر خبری از نوشته‌های اصیل فیتزجرالد، اشتاین بک و فاکنر نیست. در این‌جاست که آن خردباوری و خودباوری دوران مدرنیسم پایان می‌پذیرد و نوعی عدم قاطعیت و آشوب‌گرایی دوران پُست‌مدرنیسم را احاطه می‌کند که در ادبیات به شیوهی صناعاتی مانند آپوریا و تضاد منعکس شده است؛ زیرا انسان دوران پست‌مدرنیسم ذاتاً انسان پرسشگری است و این پرسش‌های اکثراً بی‎‌جواب در قالب آپوریا مطرح می‌شوند. در ادبیات بهترین نمونه‌ی اثر ادبی آپوریایی آثار کافکا است.
اگر ابهام باعث وفور معناها و ادبی بودن متون می‌شود، در عوض آپوریا، باعث از هم‌گسیختگی و قطعه‌قطعه بودن آن‌ها می‌گردد. به همین دلیل منتقدان پساساخت‌گرا، از آپوریا برای نقد مدنظر خود بهره‌ی زیادی برده‌اند. منتقدان ساختارشکن و خواننده مدار هم از آپوریا برای نشان دادن ناتوانی خواننده در گزینش یک معنی صحیح سود جسته‌اند. در چنین حالتی است که میان آن‌چه را که متن می‌خواهد بگوید و آن‌چه را که نمی‌تواند بگوید فاصله‌ای به وجود می‌آید که پر کردن این فاصله به عهده‌ی خواننده است. منتقدان شالوده‌شکن، در متن به دنبال آپوریا می‌گردند، چون وجود آپوریا تضاد موجود در متن را ثابت می‌کند و نهایتاً بدین نتیجه می‌رسند که معنی، هیچ‌گاه یک‌دست و ثابت نمی‌ماند و این عدم قطعیت در معنی صحیح و صریح متن درست همان چیزی است که منتقدان شالوده‌شکن خواهان آن هستند. از نقطه‌نظر منتقدان شالوده‌شکن، این ویژگی نه‌تنها از ارزش متن نمی‌کاهد بلکه به آن جنبه‌های دیگری هم می‌دهد. به عنوان مثال، هیلیس میلر، که خود از پیروان دریدا است، در نقد خود از شعر >>پیروزی زندگی>> نشان می‌دهد که اثر فوق مملو از انعکاسات و اشارات به اثرهای دیگر است و همین امر موجب می‌شود تا اين شعر فقط یک معنی نداشته باشد. منتقدانی که با سیاست و ایدئولوژی سر و کار دارند، گروهی دیگر از طرفداران وجود آپوریا در متن هستند؛ به عنوان مثال مری پووی، در نقد خود از رمان جین ایر نوشته‌ی شارلوت برونته این مهم را نشان می‌دهد که متن فوق هم از عقاید اجتماعی معاصر در باب جنس و طبقات اجتماعی حمایت می‌کند و هم آن‌ها را مورد نکوهش قرار می‌دهد. هدف این نوع نقد عمدتاً نشان دادن تنوع و گوناگونی ارزش‌ها، عقاید و باورهای جامعه است، به همین دلیل منتقدان طرفدار اصالت زن و مارکسیست‌ها از طرفداران این نوع صنعت شعری در متون هستند.
در اندیشه‌ی معاصر، آپوریا نشان‌دهنده‌ی بن‌بستی است در تفکر که نیاز به میانجی‌گری عقاید نو و شاید هم طرح دوباره‌ی پرسش‌هاست. برای نمونه، پل ریکور در کتاب هرمنوتیک و علوم انسانی به یک آپوریای درونی اندیشه‌ی هرمنوتیکی اشاره می‌کند که نیاز به جهت‌گیری دوباره‌ی هرمنوتیک از طریق نشانه‌شناسی دارد. تحقیقات به عمل آمده پس از مارتین‌هایدگر و‌هانس گئورگ گادامر معمای (آپوریای) سوژه (شناسنده) ابژه (موضوع شناسایی) را تا حدودی حل کرده است که با این کار معما جابه‌جا شده ولی ریشه‌کن نشده است. بعد از گادامر آپوریا تبدیل به این معما می‌شود که جهان من چگونه با جهان متن یکی می‌شود؟
بنابراین، این واژه‌ی برگرفته از یونانی، به لحاظ واژگانی “گذرگاه مسدود” هم معنی می‌دهد. از میان کتاب‌ها و آثار منتشر شده از دوران باستان تا به امروز تعریف‌های زیادی می‌توان برای این واژه یافت. در کتابی که مارتین کویل و جان پک به گردآوری اصطلاحات نقد ادبی پرداخته‌اند، “معما” اصطلاحی است برگرفته از علم بیان یونانی که به طور سنتی به منظور توصیف موقعیتی به کار می‌رفت که در آن شخصی یا سخنگویی روی یک مسئله‌ی لاینحل تأمل می‌کرد. جرمی‌هاثورن هم تعریف مشابهی از معما (آپوریا) ارائه می‌دهد. به نظر وی، معما کلمه‌ای است یونانی که در گذشته برای بیان یک “مشکل منطقی ظاهراً لاینحل” به وسیله‌ی شخصیت‌ها به ویژه در تک‌گویی یا خودگویی‌ها به کار می‌رفت. به نظر افلاتون هدف روش سقراطی، رویارویی مسئله با معماست. در چنین شرایطی است که پرسشگر به این نتیجه می‌رسد که او چیزی نمی‌داند و همانا درک این ندانستن است که نخستین قدم در آغاز تحقیقات ملموس و معین است. ارسطو هم معما را متشکل از اعتبار و صحت بحث‌های مغایر می‌داند و معتقد است هدف فرض کردن این بحث‌ها، این است که شرح مسئله روشن و راه حلی برای آن يافت شود.
معما، تضادی است درونی و بیانگر لحظات بحرانی شک و دودلی که در آن شخص با انتخابی غیرممکن میان دو تدبیر با اعتباری یکسان روبه‌رو می‌شود. مسئله‌ی فلسفی “بودن یا نبودن” هملت بهترین مثالی است که در سطور پیشین به آن اشاره شد. دستور ضد و نقیض روح پدر هملت، او را در یک وضعیت بحرانی و بی‌تکلیفی قرار می‌دهد و در نتیجه هملت در موقعیتی قرار می‌گیرد که هم باید عمل کند و هم نکند. آپوریا همان دودلی است که او را از رسیدن به نتیجه یا تصمیمی‌قاطع بازمی‌دارد که نتیجه‌اش کشته شدن همه‌ی اشخاص بازی در این نمایش‌نامه و از جمله خود او می‌شود.
در سال‌های اخیر این اصطلاح به وسیله‌ی منتقدان شالوده‌شکن به‌ویژه دریدا به کار برده شده است. در کتاب نظریه‌ی ادبی و کاربرد آن درباره‌ی معما چنین آمده است: “در علوم بیانی، معما به لحظه‌ی تردید یا تأمل از جانب گوینده اطلاق می‌شود و در اصطلاح شالوده‌شکنی به لحظه‌ای که منطق متن خود را بی‌اثر و خنثی می‌کند. برای شالوده‌شکنان، معما اشاره به نقطه‌ای دارد که به علت وفور معنا، تصمیم‌گیری غیرممکن می‌شود، با این که فرق فاحشی یا نقطه‌ی ابهامی‌بین انتظاری که از متن می‌رود و آن‌چه که خود متن می‌گوید به وجود می‌آید. شالوده‌شکنان تحتِ تأثیر نظریات منتقدانه‌ی دریدا، نه‌تنها “کلام‌محوری” و “حضورمعنایی” را رد می‌کنند، بلکه معتقد به “بازی آزادانه‌ی زبان” هستند. برای آنان معنا دائم تغییر می‌کند و به تعویق می‌افتد. کار آنان جست و جوی معماها، نقاط کور و تناقضاتی است که وحدت ظاهری متن را زیر سوال می‌برند. این معماگونه بودن و غیاب معنا است که سال‌ها منتقدان شالوده‌شکن را به خود جلب کرده است. آن‌ها می‌خواهند نشان دهند که زبان به خاطر طبیعت معما گونه‌اش فراتر از خود می‌رود و وحدت متن را برهم می‌زند. بیشتر آنان چون دریدا به دنبال نویسندگانی مانند هوسرل هستند که متن‌های مشکل و پیچیده‌شان هر نوع معنی ثابت يا منسجمی‌را نقض می‌کند.
اکثر کسانی که در دانشگاه‌های ایران نقد ادبی درس می‌دهند و اخیراً هم چندتایی از آنان جذب دانشگاه‌های خارجی شده‌اند، با وجود آگاهی به زبان انگلیسی، معنای دو واژه‌ی زیر را عموماً با هم درمی‌آمیزند و فرق این دو واژه را نمی‌دانند و در اصطلاح قدما خلط مبحث می‌کنند؛ مسئله فرق، میان واژه‌های absence و nonsense است. در ادبیات معاصر یا در ادبیات پسانوگرا، معنا غایب است ولی وجود دارد و منتقد باید آن را دریابد. این واژه از ترکیب پیشوند ab (به معنای غایب) و اسم اصلی sense (به معنای معنا) است. به عبارت دیگر، در نقد یا نظریه‌ی ادبی معاصر، absence به معنای غیاب معناست، در حالی که در واژه‌ی nonsense (به معنای مهمل، یاوه، بی‌ربط) اصلاً معنایی وجود ندارد که در غیاب باشد. در پایان باید گفت، در زبان نقد ادبی به پیچیدگی و دشواری گروهی از گزاره‌ها، که به تنهایی موجه به نظر می‌آیند اما در شکل ترکیبی‌شان متناقض و مغایر می‌گردند، آپوریا می‌گویند؛ در بلاغت، آپوریا یعنی ایجاد عمدی ابهام و عدم قطعیت.


 نویسنده: بهرام مقدادی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 × 5 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس