جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / از راهِ یخ رفتن/ ورنر هرتسوگ، ترجمه‌: خشایار قشقایی

از راهِ یخ رفتن/ ورنر هرتسوگ، ترجمه‌: خشایار قشقایی

از راهِ یخ رفتن/ ورنر هرتسوگ

ترجمه‌ی خشایار قشقایی

پیش‌نوشتِ مترجم:

اینی که قرار دادم بخوانید به‌سیاهی‌درآمده‌ی روزی، خود به اندازه‌ی کافی سیاه بر متنِ برفِ متن، از سفرِ بیست‌ویکی‌دوروزه‌ی مونیخ-پاریسِ هرتسوگ است؛ پای پیاده، سالش ۱۹۷۴٫ پاره‌یی‌ست از کتابچه‌یی با نامِ «از راهِ یخ رفتن/Of Walking in Ice»، که سالِ ۱۹۷۸ آلمانی‌ش در آمده و سالِ ۲۰۰۸ انگلیسی‌ش، با ترجمه‌ی «مارچ هرتسوگ» – همسرِ هرتسوگ وقتی سر به یخ گذاشته بود – وَ «اَلِن گرینبرگ»، فیلمساز و نویسنده‌ی آمریکایی، که با هرتسوگ تنها سری از هم سوا دارند. هرتسوگ خود گمان بر این دارد، وَ بارها متذکّر شده‌ست، که نوشته‌هاش اثری خواهند داشت دیرنده‌تر از فیلم‌هاش. گفتم به واسطه‌ی گرداندنِ این کتابچهْ خواننده‌ی فارسی‌دان هم داوریِ آن ادّعا کند.

پیش‌نوشتِ «هرتسوگ»:

اواخرِ نوامبرِ ۱۹۷۴، دوستی از پاریس تلفن زد و گفت که «لوته آیزنر»، جدّاً، بیمار است و شاید بمیرد. گفتم که این نباید رخ دهد، نه حالا، سینمای آلمان نمی‌تواند بی او سر کند الآن، ما مرگش را اجازه نخواهیم داد. ژاکتی بر داشتم، قطب‌نمایی و کوله‌یی ارتشی پُرِ واجبات. چکمه‌هام آن قَدَر نو بودند و سخت که بهشان اطمینان داشتم. روانه‌ی سرراست‌ترین راهِ پاریس شدم، با ایمانِ تمام، با این باور که اگر پیاده بروم زنده می‌ماند. این به کناری، می‌خواستم خلوت کنم با خودم.

آن چه در راه نوشتم نه به قصدِ خواننده‌یی بود. حالا، بعدِ چهار سال، بعدِ بازرسیِ دفترچه‌ی یادداشت، به طورِ غریبی متاثّر شده‌ام، و خواستِ درمیان‌گذاشتنِ این متن با دیگرانی ناشناسِ من بر بیمش می‌چربد، بر ترسِ این طور گشاد در را گشودن رو به چشم‌های ناآشنا. تنها اظهاراتی چند، که خصوصی بودند، حذف شده‌اند.

و.ه.

دلفت، هلند، بیست‌و‌چهارمِ مِیِ ۱۹۷۸

چهارشنبه | چهارمِ دسامبر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک صبحِ خُنَکِ پاک ‌روشن. هر چه‌ در دشت را نزم در بَر گرفته، اِلّا آدم می‌تواند نوای زندگی، بَرآ از آن پایین، را بشنود. کوه‌ها، پُراَزخود و برجسته پیشِ چشمم‌، قدری مِهِ بالا‌گرفته، و در آن بین، یک ماهِ آرامِ روزپَر، نیمی‌ش فقط معلوم، برابرِ خورشید. صاف راهی را که از بینِ خورشید و ماه می‌گذرد می‌روم، وَ چه سرِ حال آمده‌ام. تاکستان‌‌ها، گنجشک‌ها، همه‌چیز چه تازه ا‌ست. شب قشنگ بد گذشت، سه به بعد خواب بی‌خواب؛ دمِ صبحی، در عوض، چکمه‌ها شرّ جاهایی را که دردم می‌داد وا بریده‌اند و وضعِ پام ردیف شده‌. دودِ غافلِ کارخانه‌یی آهسته و راست می‌رود بالا. غراب می‌شنوم؟ بله، و سگ هم.

«Mittelbergheim»، «Andlau». همه بَر تَهِ آرام‌وقرار، نزم وَ رنج؛ در Andlau جمعه‌بازاری درویشی بر قرارست. آب‌اَفشانی سنگی، که شبیه‌ش را پیش از این هرگز ندیده‌ام، می‌شود استراحت‌گاهِ من. انگوری‌های این جا کمک‌خرجِ  همه کارند و ستونِ فقراتِ این قریه‌ها. در کلیسای Andlau، کشیش مَس می‌خواند، گروهِ کُرِ بچّه‌ها حبّه‌حبّه دورش خوشه آمده‌ست، و کسی مراجعه نکرده جز چند تن پیرزن. بر ستون‌کتیبه‌یی این بیرون، هَشَلهَف‌ترین مجمسّمه‌های رومی‌سبک. خانه‌هایی لبِ شهر برای گذراندنِ تعطیلات، همه قفل‌زده به خاطرِ زمستان، کرکره‌کشیده. زورچپان‌شدن به این همه امّا عینهو آب‌خوردن است. ردیف‌به‌ردیف استخرِ ماهی‌پروری هست آن جا، رُسِّ همه کشیده، تَه‌کشیده و پُر از رشد بیش‌ازحدِّ علف و هرزه‌جات. همه می‌ریزند به جویباری.

از این صبح‌تر نمی‌شود: همه تَن با خودم هم‌آهنگ می‌روم، چست‌وچابک، سربالایی را. خیال‌ زورمندِ اسکی‌فلایینگ سَبُکم می‌کند، انگار که معلّقِ هوا باشم. از هر طرف که می‌روم عسل، کُلّی کندو، و سراسرِ درّه گُله‌به‌گُله خانه‌های باوسواس‌قفل‌‌زده. برای خودم زیبنده‌ترین‌شان را نشان کردم و خیال کردم قفلش را بشکنم و کُلّ روز را بچپم توش، امّا راه‌پیماییْ بد حال می‌داد، پس بی‌خیالِ قضیه شدم. همه‌اَش یک بار یادم رفته بود دارم راه می‌روم و، همه‌ی راه را تا جنگلِ کوه‌سَر به خوردِ فکروخیال رفته بودم. صافی و تازگیِ تمامِ هوا، بالاتر کمی‌برف هست. نارنگی‌ها به وجدم می‌آورند.

تقاطع‌. از این جا به بعد بد علائم‌گذاری شده‌. باریکه‌های برهنه‌ی پُردرخت، فرازگیرشان دودِ آبی که از آتشِ چوب‌برُها بلند می‌شود. به تازگیِ قبل و، مثلِ صبح، شبنم بر علف. عملاً، ماشینی ندیده‌‌ام تا این جا، و تازه نصفِ خانه‌ها خالی اَست از سکنه. تازی‌سگی سیاه‌شَبَقی با نگاهِ زُلِ بی‌پِلکِ دو چشمِ زردش پی‌گیرم شد. وقتی چند برگی از پشتِ سرم آمدند، خِش‌خَشو، پیشِ روم، دانستم که کارِ سگه‌ست، به رغمِ این که به زنجیر بود. کُلّ روز، خَفَن‌ترین خلوتِ ممکن. بادی بی‌غل‌وغش صدای درختانِ آن بالا را در می‌آورد، نگاهِ خیره می‌رود تا دوردورها. این آن فصلی‌ست که دیگر هیچ کاری‌ش نیست با این عالم. بال‌دارخزندگانِ گُنده‌گُنده بی‌سرصدا جا می‌گذارند دنباله‌ی بخاریِ خود را بالای سرم، سرگذاشته مستقیم سمتِ غرب، در پرواز از طریقِ پاریس هم‌راهِ اندیشه‌هام. یک عالم سگ، که از توی ماشین آدم متوجّه‌شان نمی‌شود، بوی آتش‌ها هم، و درختانِ آه‌کِش. لاشه‌ی تراشیده‌ی درختی آب می‌تراود، باز سایه‌ام، بالابلند، می‌لرزد پیشِ پام. «برونو» می‌گریزد، شب به ضرب‌وزور واردِ ایستگاهِ تله‌سی‌یژِ متروکی می‌شود، نوامبر باید باشد. اهرمِ اصلیِ ماشینِ کابلی را می‌کشد. تمامِ طولِ شب تله‌سی‌یژ بی‌خود به کار است، وَ کُلّ مسیر چراغان. صبح پلیس برونو را محاصره می‌کند. این طور می‌باید داستان تمام شود.

بالاتر و بالاترتر، کم مانده برسم به خطّ برف، که از حدودِ دوهزاروششصد پایی می‌آغازد، و بعد، از آن هم بالاتر، لبِ مرزِ ابرها. خیسیِ مِهی می‌پوشدم، تاری‌روشنا پهن می‌شود و راه جمع. دمِ مزرعه‌خانه‌یی پرس‌وجو می‌کنم، زارع جوابِ موافق می‌دهد، که باید بروم بالا لاوُلوی برف و توی دلِ جنگلِ راش، بعد، بی‌شک، سر از جادّه‌ی «Le Champ du Feu» در خواهم آورد. برف نصفه‌نیمه آب شده، ردّ پا هم به ندرت، سرآخِر هیچ‌چی، کلّاً. جنگل خیسِ مِه است. می‌دانم که آن برِ این ارتفاع خوش نخواهد گذشت. اسمِ مزرعهه «Kaelberhuette» بود، در برِ تُنُک‌مِهِ ابری سکونی داشت مرگ‌انگیز. عمراً اگر بفهمی‌این جا که هستی کجاست، فقط می‌دانی که باید صاف بروی. به جادّه که نمی‌رسم، گرچه به نظر قلّه را فتح کرده‌ام، دستم می‌آید که یک جای کار می‌لنگد. می‌ایستم میانِ درختستانِ انبوهِ نراد؛ مِه غلیظ کیپ‌تا‌کیپِ دورم نشسته‌. زور می‌زنم تا مشخصم شود کجا غلط کرده‌ام. چاره‌یی ممکن نیست جز غرب‌تررفتن. نقشه را که می‌چپانم توی جیب، در می‌یابم آشغال‌ست که ریخته شده همه‌بَر پای درخت‌ها، قوطی خالیِ روغنِ موتور و چیزهای دیگر که فقط از ماشین‌های درحرکت بر می‌آید. نگو جادّه همه‌‌اَش سی متری آن‌بَرتر است از من، امّا من فقط می‌توانم تا بیست‌متری را ببینم، و واضح است که، فقط چند قدمی‌جلوتر را. پی‌روی جادّه به سمتِ شمال در فشرده‌ترین مِهِ ممکن بر می‌خورم به پاسگاهی تَک‌ودورافتاده با یک برجِ نگهبانی وسطش شبیهِ فانوسی دریایی‌. بادهای توفان، مِهِ خیسِ شدید، کلاهم را بیرون می‌کشم و بلندبلند حرف می‌زنم چه، این همه به‌زور باورکردنی‌ست بعدِ چون آن صبحی. گاه‌گداری می‌توانم روی راه سه خطِّ سفید ببینم پیشِ پام، نه جلوتر، و گاهی تنها آن که نزدیکترین است بهم. تصمیمِ کبرا: جادّه را بروم شمال یا جنوب؟ بعداً دستم آمد که هر دو بَر درست می‌بود چه، عرضِ بینِ دو جادّه‌ی باریک‌تر را داشتم می‌رفتم سمتِ غرب. یکی‌ش از «Bellefosse» می‌گذشت می‌رفت «Fouday»، دیگری می‌رفت «Belmont». دامنه‌ی سراشیب و بادِ تیغی، تله‌سی‌یژِ خالی. به زور می‌توانم دستم را جلوی صورتم ببینم؛ جمله‌ی قصارم نگرفته، زورکی می‌بینمش واقعاً. این افعی‌بچگان را زهرست آیا؟ آری، تو زبانِ شیرین داری، گرچه پسش زهر. دلم پَر ‌زد برای درست‌‌کردنِ آتش؛ دلم هیچ‌چی را بیش از دیدنِ شعله‌وری‌ش نمی‌خواست. دلم ترس‌ریز می‌شود باز مباد که بر ریشش نمک بیفشانی. توی همین هیرّوویر توفان گرفته، مِهِ پاره‌پوره، حالا غلیظ‌تر، انداخته‌ دنبالِ راه من. سه نفر نشسته‌ا‌ند پشتِ شیشه‌ی کافه‌یی توریستی وسطِ این اَبرااَبر، در پناهِ فراگیرِ شیشه. از آن جا که سالن‌کاری نمی‌بینم، به ذهنم خطور می‌کند که جنازه‌ها هفته‌ها می‌شود نشسته‌اند آن جا، مجسّمه‌طور. تمامِ این فصل، کافه مُراجعی نداشته. فکر کن چند وقت می‌شود نشسته‌اند، عینهو سنگ، این جا؟ Belmont، یک هیچ‌اُستان‌. جادّهه که سی‌وپنج‌هزار پا بالا بود، راه را می‌بَرَد پایین حالا، عینهو ماری خزان لبِ جوی. چوب‌بُرجماعت باز، باز دودادودِ آتش‌ها، بعد در ارتفاعِ بیست‌وسه‌هزارپاییْ ابرها، یک‌هو، از هم وا می‌پاشند، امّا زیرشان نَم‌نَمِ بارانی می‌گیرد. همه‌چی سیادرسفید است، همه‌جا عاری از آدمیزاد، برْ سراشیبیِ بَرِ جنگلی نمور. در «Waldersbach»، امکانِ دخولِ زورکی به جایی هیچ، پس می‌شتابم، تا قبلِ خیمه‌‌ی شب جایی در Fouday بیابم. چون آن جا هم چندان امکانی نمی‌بینم، می‌افتم به شکستنِ درِ ‌یک پیاله‌فروشی، از آن گُنده‌هاش، که از همه بر قفل است و واقع در مرکزِ شهر بینِ دو خانه‌ی خالی از سکنه. امّا زنی از راه رسید، کلمه‌یی نگفت و بِرّوبِر نگاهِ من کرد، در نتیجه باز بی‌خیالِ قضیه شدم.

بیرونِ شهر می‌روم رستورانی سرِراهی لقمه‌یی بخورم، زوجی جوان که چیزی غریب و سردرگریبان‌بَر گِردشان بُزخو کرده، عینهو توی فیلم‌های وسترن، وارد می‌شوند. پشتِ میز کناری مردی سَرِ شرابِ سرخش دولّا شده، خوابش برده، یا خودش را زده به خواب، خَف هم کرده؟ کوله‌ی ارتشی‌یی که اکثرِ اوقات می‌انداخته‌ام سر شانه‌ی چپم، که حالا روی پام قرار گرفته، پلووِرِ زیرِ ژاکتم را سوراخی کرده اندازه‌ی یک مُشت. تقریباً چیزی نخورده‌ام امروز، فقط نارنگی، یک کم شکلات و آبِ نهرها که در وضعی بَهیمی‌نوشیدم. غذام باید حاضر شده باشد؛ خرگوش و سوپ. در یک فرودگاه، پَرّه‌های هلیکوپتر سرِ یک شهردار را زده وقتی از پلّکان پیاده می‌شده. یک راننده‌ی وانت، با چشمانِ کمین، دمپاییِ کهنه به پاش، نخی «Gaulois»ی ازریخت‌افتاده‌ی لاش بیرون می‌کشد، دودش می‌کند حالا، بی که صاف‌وصوفش کند. بس که تنهایی‌م توی چشم‌ست، خانم‌سالن‌کارِ هیکلی وسطِ سکوتِ کمینِ راننده‌ها به کلمه‌یی جویای احوالم می‌شود. ریشه‌ی درمعرضِ‌دیدِ گل‌شیپوریِ آن کنج بلندگوی رادیو را پُشت‌بانی موقّتی گیر آورده. پیکرکِ هندیِ سفالینی برپاست با دستِ راستش دراز طرفِ خورشید، و دستِ چپش پادیرِ دیگری؛ مجسمّه‌ی کوچولوی باحضوری‌ست. در «Strasbourg»، فیلم‌های «Helvio Soto» و «Sanjines» با دوسه سال تاخیر رسیده‌اند روی پرده، امّا رسیده‌اند بالاخره. یک بابایی سرِ میزِ نزدیکِ پیشخوان «کاسپار» صدا می‌شود. کلمه‌یی سرآخِر، نامی!

پایینِ Fouday، جویای جایی برای بیتوته، هیچ‌چی نشده سرد بود و نمور بود و تاریک هم چه جور. پاهام هم دیگر از نا افتاده بودند. به خانه‌یی خالی تجاوز می‌کنم، بیشتر زوری تا زِبِلی، گرچه خانه‌ی خالی‌ازسکنه‌ی دیگری هم همین نزدیکی‌‌ها هست. در این یکی به نظر کارگرها چیزی را تعمیر می‌کرده‌اند. بیرون توفانی توفیدن می‌گیرد، من که یاغی‌وار، مثلِ شمعِ سوخته، خسته و عاری از حواس می‌نشینم در آشپزخانه، می‌نشینم این جا چون بادگانه‌یی چوبی دارد که می‌گذارد چراغی کوچک روشن کنم بی که نورش دَر برود بیرون. توی گل‌خانه می‌خوابم چه، بهترین راهِ فرار را دارد اگر از ساکنینِ این خانه یکی بر گردد. بی‌شک‌وشُبهه کارگران صبح زود می‌رسند؛ کف و دیوارهای بعضی اتاق‌ها رنگِ نو خورده، و ابزار، کفش‌ها و ژاکت‌هاشان را گذاشته‌اند شب بماند. مستِ شرابی می‌شوم که از غذاخوریه خریدم. بس که از تنهاییِ محض ساکت بوده‌ام صدام در نیامد، ‌فقط جیرجیر کردم؛ نتوانستم کوکِ مناسبِ صحبت را بیابم و از خجالت آب شدم. پیچیدم چه پیچیدنی. وَه! چه زوزه و سوتی می‌کشد گرداگردِ خانه، چه شِلِق‌شِلِقی می‌کنند درختان. فردا را باید صبح زود بیدار شوم، قبلِ رسیدنِ کارگرها. برای این که بیدارِ نورِ صبح شوم، باید بادگانه‌ی بیرونی را باز بگذارم، داستان است امّا، چون پنجره‌ی شکسته معلوم خواهد بود. خرده‌شیشه‌ها را از ملحفه تکانده‌ام؛ بغلم تختِ بچّه‌ست، به علاوه‌ی مُشتی اسباب‌بازی و یک شاش‌دان. این همه بی‌خودست ورای توصیف. بگذار این جا، گرمِ خوابِ این تخت پیدام کنند، عمله‌های سُست‌عنصر. چه بادِ بیرونْ جنگل را می‌آشوبد.

حول‌وحوشِ سه بیدارِ شب شدم و رفتم بیرون سرِ ایوانَک. توفان بود و ابرهای سیاسَنگین، یک جور منظرِ مرموز و مصنوع. پشتِ قطعه‌یی از قریه‌کنار، نورِ خفیفِ Fouday سوسوی غریبی می‌زد. حسّی از اَبسِردیتیِ مطلق. یعنی آیزنرِ ما هنوز زنده‌ست؟

یک دیدگاه

  1. Though that is a branch of Last. fm, a very good site to locate by way of audio is definitely by way of Turntable. fm

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار + 9 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس