یکشنبه , ۳۱ تیر ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / بختک / عباس باباعلی    

بختک / عباس باباعلی    

 می‌گوید:

  • بختک در جنگل‌هاست. در تاریکی می‌پرد روی آدم و می‌شود وَبالِ جانِ آدم. می‌نشیند روی پشتت. روی گردنت. می‌شود همدمِ زندگی‌ات.

مادر که این را می‌گوید، پدر ادامه‌اش می‌دهد:

  • این که می‌گویی «دَوال‌پا»ست، دست و پای درازی هم دارد، مثلِ خودِ شیطان.

این را که می‌گوید، چپ چپ نگاهم می‌کند. اما من که دست و پاهایم دراز نیستند، خپله‌اند. کف پاهام هم صاف‌اند. یعنی اولش صاف نبودند. تا این که یک روز گفتند:«کف پاهات صافند. به درد سربازی نمی‌خوری. مرخصی! می‌توانی برگردی خانه‌ات.» اما فکر می‌کنم بخاطر کف پاهام نبود. بخاطر چیز دیگری بود. بوی بواسیرم، که گاهی می‌زند بیرون و مدتی بود دماغ همه‌شان را پر کرده بود. ترسیده بودند بویش برود لای پرونده‌های اداره نظام وظیفه و بایگانی شود توی تاریخِ نظام وظیفه… پیف…پیف…پیف…عین یعقوب که درد قولنج و بوی پیازش سرتاسرِ تاریخ ما را پر کرده. پیف…پیف…پیف…

کتاب تاریخ وقتی می‌نویسد:«یعقوب»، صد تا یعقوب از دهانش می‌ریزد بیرون. در حالی که یعقوب هم آدمی‌بوده مثل من؛ با رویگری که وارد تاریخ نشده، با قولنجش وارد شده و با همان هم مُرده. دو زانو نشسته جلوی شمشیر و نان و پیازش و پیغام داده به خلیفه که:

  • من رویگری مسکینم. با این‌ها به سپاه رسیده‌ام و تا آن‌ها را دارم از پای نمی‌نشینم.

اما او که نشسته بود. نشسته بود به انتظار خلیفه، که بیاید. بعد از سال‌ها بیاید و خلیفه که آمده بود، دیگر یعقوب از «زیادت نشستن» از دست رفته بود. بواسیر نگرفته بود، اما قولنج گرفته بود و مُرده بود. درست از همین:«از زیادت نشستن». اما من از زیادت نشستن نمرده‌ام، بواسیر گرفته‌ام و، این اگر عود کند از هزار مُردن هم بدتر است. دیگر مثل قدیم‌ها نیست که بشود با تکِ دَم‌پایی آن را جا کرد، پُولک‌هایش را کَند. نه! باید عمل کرد. و بعد تا ماه‌ها، از ترس نشستن، باید ایستاد و این یعنی دهن کجی به خودم، که اگر بایستم مثل آدمی‌می‌شوم که ایستاده دفنش کرده باشند و، این هم یعنی دهن کجی به دیگران. دیگرانی که همیشه یا خوابیده‌اند یا نشسته‌اند و دارند سیگار یا قلیان می‌کشند، یا زیر باری کمر خم کرده‌اند.

 اما من، نه! نه کمر خم کرده‌ام، نه سر. تاریخ را خوب خوانده‌ام. اگر سَر خَم کرده بودم حالا مثل یعقوب نبودم، مثل افشین بودم. افشین هم با بیعتش با خلیفه بود که آمد توی تاریخ. یک سر و گردن از خلیفه بلند‌تر بود و چهار شانه‌تر. برای همین، خلیفه همیشه ناراحت بود، افشین را که می‌دید زیر لب می‌گفت:

– با حرم‌سرایی که  من دارم، این هیکل به درد من می‌خوره، نه این….

اما افشین لات سر گذر بود. نگاه خلیفه را نمی‌فهمید. نه عربی بلد بود، نه تاریخ. اصلاً حیف آن قد و بالا که یدک می‌کشید. خر بود و به قول بابا:«با همان دستی که داد، گرفت. باد کاشت و طوفان درو کرد.» اما من چه کاشتم؟ هیچ. دیگران خودشان را در من کاشتند و، این قدر پایم آب ریختند، که عین قارچ آمدم بالا و حالا به قول بابا شدم:«کَسَکی، نخراشیده‌ای» که تا مادر می‌بیندم، می‌گوید:

  • اَه. تو هم که همش نشستی بَرِ دلِ ما، من و پدرت رو می‌پایی! بلند شو برو بیرون، ببین دنیا چه خبره؟

برفرض که رفتم. چکار کنم با آن‌ها که پشت درند؟ بروم، نمی‌گذارند برگردم ونه می‌توانم برگردم، چون کلید ندارم. تازه، اگر نخواهم برگردم به کجا بروم؟ هر جا بروم باید برگردم. اصلاً اگر همینطور بروم، حتی اگر نخواهم برگردم، خود بخود بر می‌گردم. چون زمین گِرد است و فضا هم گِرد، و میلیون‌ها کهکشان در دنیا ست و، من به کی بگویم که اگر بخواهم می‌توانم آن‌ها را یکی یکی بشمرم. دولا شوم و بواسیرم را بگیرم رو به آسمان، رو به ستارگان و کهکشان‌ها و با یک حساب نجومی، تعداد آن‌ها را حساب کنم…هزار… هزار… هزار…

اما اگر بگذارد. اگر درد این بواسیر بگذارد. نه آن که از عود کردنش بترسم. نه. آن را بخود بسته‌ام. به خودم دیده‌ام تا بگویم:«بواسیر دارم، پس هستم!» و فراموش کنم،از یاد ببرم که آمده‌اند تا ببرندم… وگرنه، هنوز هم ذهنم، فکرم مثل ساعت کار می‌کند. هنوز هم می‌توانم بوده‌ها و نبوده‌ها را در خواب ببینم. داشته‌ها و نداشته‌ها را بشمارم…هنوز هم می‌توانم برای همه تعریف کنم:

  • دیشب خواب دیدم توی خشت افتاده بودم.

هر چند همه‌ی خوابم را نمی‌گویم. نمی‌گویم جایی که افتاده بودم، لغزنده بود. کنار دیواری خشتی افتاده بودم. بچه بودم. برهنه بودم و با باسن لُخت روی لیزی نشسته بودم و مواظب بودم تکان نخورم، مبادا بیافتم، مثل عروسک: تَلَق …با سر به زمین بخورم.

من حتی این قدر حواسم جمع است که اگر همان تکه ی اول خوابم را بگویم؛ همان در خشت افتادنم را، همه خواهند گفت: «معنی‌ش اینه که از همه‌ی گناهانت پاک شده‌ای!» در صورتی که معنی‌اش این نیست. چون که اصلاً خواب ندیده‌ام. اگر هم دیده‌ام، هر کدام را یک شب؛ یک شب که خودم را مثل جوان‌های نوبالغ خراب کرده بودم، لیزی را، و بقیه را هم جاهای دیگر؛ شب‌های دیگر.

اصلاً همیشه همین جوری است. همه چیز را نمی‌شود یک دفعه دید و گفت. اگر آنارشیسم هم هست معنی‌اش همین است. همه چیز را یک دفعه دیدن و یک دفعه خواستن. یا  همه را نخواستن. این هم یعنی ریدن توی اوقات دیگران و اوقات خودت.

 اوقات را کلاس سوم دبستان خواندم. دختری بود که «بعضی اوقات» گاوشان را برای چرا می‌برد و یک روز گرگ به گاو حمله کرده بود…مثل من که بعضی اوقات آمدم به خودم بیایم که حمله کردند و این‌ها که حمله کردند گرگ نبودند،ساده و بدبخت بودند. جد اندر جد بدبخت بودند، اما گرگِ من شده بودند.ئکارگرو دهاتی بودند، شش پشت‌شان دهقان بود. اما به من که رسیده بودند پاسبان شده بودند، و جد‌شان امنیه. و همین جور پشت‌شان رفته بود تا برسد به سگِ پاسبانِ گله. مثلِ جدِ من که اگر خواب ندیده و حکایتش دروغ نبوده، پس احمق بوده وقتی موقعِ شخم زدن، بیل‌اش به خمره می‌خورد، اولین جرینگ جرینگ را که می‌شنود خودش را می‌زند به دل درد، که:

بروید ارباب را بیاورید. دارم می‌میرم. وصیت دارم.

و وقتی ارباب می‌رسد در گوش ارباب می‌گوید:

– زیر این جایی که من خوابیدم،یک خمره‌ی پر از سکه‌ی طلاست.  جرینگ جرینگ.

و واقعاً هم طلا بود. مثل خودش که خر بود و ماند. با همان یک جفت گیوه و تخمش. تا حالا، نوه، نتیجه، ندیده‌اش؛ من، که از همان پشتم و، از اسپرماتوزوئید اویم، بشوم مرغ عزا و عروسی؛ چوب دو سر گُهی، از این طرف رانده و از آن طرف وامانده….

 واماندگی حتماً این نیست که حالا بلند شوم و تا کسی  نیامده، لباس بپوشم و با اتوبوس بروم میدان شهر و بعد خودم را از یکی از تیرهای بلند آن جا حلق آویز کنم. این درماندگی است. در حالی که من وامانده‌ام. درست مانند یعقوب که هنوز دو زانو نشسته، منتظر خلیفه و من منتظر آن‌ها که بر در می‌کوبند:  تق… تق… تق…

و دروغ یعنی همین. از اولش هم فریب در همین بود. موقع چیزی نرسیده بود. اصلاً انتظاری در کار نبود. همش بازی بود. خر کردن بود. سیاه بازی بود برای من…. گربه رقصانی بود که آن سرش ناپیدا..هرچند ما هم خوب رقصیدیم. یعنی هم خب و هم بد. با پاهای نازک‌مان ضرب می‌گرفتیم. ..یک …دو …سه…و می‌پریدیم هوا: هورا… هورا…

دل‌مان خوش بود داریم نمایش می‌دهیم. غافل از آن که آخر هر گربه رقصانی، معرکه‌ی اصلی است. آن جا که آدم را تا آن جا که می‌توانند می‌اندازند بالا و آدم باید بلد باشد  چهار دست و پا بیاید پایین. و خب! ما  بلد نبودیم. یعنی هیچ کدام بلد نبودیم. که اگر بلد بودیم  اصلاً خودمان را وسط نمی‌انداختیم. می‌ایستادیم گوشه‌ای و، به سلامتی رقاص‌ها و رقاصه‌ها کف می‌زدیم:

  • هورا … هورا… هورا….

 هر چند هنوز هم دیر نشده. گوش‌هایم را از دو طرف می‌کشند، که:«نگاه کن! می‌بینی؟ هنوز از مراسم  مانده. هنوزمی‌شه کمر خم کرد و تن را داد زیر حمالی.» اما چطور؟ آن هم با این بواسیر لامذهب!

حالا آمدیم و شدم حمال. بار را که رویم می‌گذارند. نشینِ ماتحتم کمی‌باز می‌شود. با هر کارتُن، یک ذره بازتر می‌شود و، یک قطره می‌چکد روی زمین.

 این جوری اگر نصف حمال‌های حرفه‌ای هم بار بردارم. یعنی چهار تا کارتن و کیسه بگذارند رویم، مثل شیر سماور از نشینم در هر قدم، چهار قطره خون صادر می‌شود.

  • کجا می‌رید، حضرت والا؟
  • تیمچه حاجب الدوله.
  • چشم، حضرت والا. شما فقط پشت سر من بیائید. برای این که گم نشید، می‌تونید دنبال قطره‌های‌خون رو بگیرید و بیائید.

و راه می‌افتم. مثل همیشه که وقتی بارم می‌کردند، راه می‌افتم تا  این قدر نگویند:

– آخه این هم شد کار و زندگی؟! کی می‌خواهی فکری به حال خودت بکنی. تکونی به خودت بدی!

اما من که همیشه فکر کرده‌ام. همین طور که نشسته‌ام، مثل الان فکر کرده‌ام، که در را باز کنم یا نه؟ چون همه چیز به یک تار مو بندست. الکی که نمی‌گویم. دیگر خودم را می‌شناسم. می‌دانم چه جور آدمی‌هستم. اگر چیزی بیفتد توی کله‌ام، مثل خوره می‌خوردم، چه بخواهم، چه نخواهم. هربار هم ویرم می‌گیرد و یک چیزی می‌گذارم رویش. میدان انقلاب همین چند دقیقه‌ی قبل زد به سَرَم.

اولش جایش برایم مهم نبود. فقط می‌دانستم باید خودم را درجایی حلق آویز کنم. حالا که دارم حرف می‌زنم، غروبش هم اضافه شد…. اما… نه، نه، … باید حواسم را بدهم به چیزهای دیگر. اما به چی؟… به خودم یا دیگران؟… به دیگران. به دوست‌هام؟ هم دوره‌ای‌هام….

یک نفر- دو نفر که نبودیم. زیاد بودیم. یکی، دو تا، سه تا، چهار تا،… بقیه‌شان را نمی‌بینم. نیستند و، بر می‌گردم. تا همان سه را می‌شمارم و بعد جعبه را از زیر پایم پرت می‌کنم، آن طرف‌تر:

  • تلق…تلق…تلق..

حالا دارم توی هوا تکان می‌خورم. تکان تکان می‌خورم. آویزان. این ور، آن ور.

جعبه از کجا گیر بیاورم؟ میدان شهر که آشغالدانی نیست! چرا هست. هست. آشغالدانی ست. من که نگفتم، خودشان می‌گفتند:

– تو کَله‌ی شما آشغاله! آشغال!

– این آشغالدونی رو باید کرد زیر آب.

در صورتی که نبود. همه‌اش قاعده بود. فرمول بود. خطوط موازی، سینوس و کسینوس، یک لشگر شاعر و مدیحه سرا که نشسته بودند کنج زاویه‌ها. همه‌اش را خودشان، از بچگی کرده بودند تویش. تاریخ هم بود. از آمدن پدر جد آریایی‌مان به فلات ایران بگیر، کورش و داریوش تا بقیه خرده ریزهایش، که توی موزه‌هاست. توی ویترین‌های شیشه‌ای قفل‌دار. توی کله‌ی من:«توانا بود هر که دانا بود»،«میازار موری که دانه‌کش است»،«هنر نزد ایرانیان ست و بس.»….

  • تق…تق…تق…

 بس نمی‌کنند. هی می‌کوبند به در. رنگ سفید پیراهن‌شان که کشیده می‌شود روی نورگیر روی در، حالم را بهم می‌زند…. می‌گفتند:« مقاومت کن! مقاومت کن! آفرین…. اگر همین جوری ادامه بدی، آینده‌ی خوبی داری….»اما چرا خودِ پوفیوزت ادامه ندادی؟… چرا آمدی و گفتی: «گُه خوردم. غلط کردم.»

در صورتی که می‌شد نگفت. می‌شد مثل من اینجا نشست و در را باز نکرد. همین جا، توی همین حیاط قدیمی، زیر درخت مو نشست و خود را از شاخه‌ای از آن حلق آویز کرد و، والسلام!… بی‌آن که لازم باشد بروم میدان شهر، هی سگ‌دو بزنم دنبالِ  یک جای خلوت، همین جا، خودم را آویزان می‌کنم. این جوری چند بار که مثل پاندول ساعت تکان خوردم. تکان تکان خوردم. دیگر انگار آب از آب تکان نخورده باشد، همه چیز ساکت می‌شود. گنجشک‌ها که از تکان خوردن‌هایم در رفته‌اند، دوباره بر می‌گردند. کلاغی هم اگر جایی باشد می‌آید:

– غار…غار…غار…

اولش فکر می‌کند مترسکم. ولی گنجشگ‌ها را که ببیند،چطور از سر و کولم  بالا می‌روند، نوک می‌زنند توی چشمم و کَک‌شان هم نمی‌گزد، بر می‌گردد و برای این که از دیگران عقب نماند، با منقارش نوک می‌زند به بواسیرم:

– تق …تق…تق…

یعنی یارو نفله راه فلان شده، و باز این خوب ست. اگر همه چیزم را گرفته‌اند، حداقل این را هنوز نگرفته‌اند. یعنی هنوز عود نکرده و گرنه همین را هم می‌گرفتند. چیزی می‌کردند توی ماتحتم و می‌چرخاندند: قِر… قِر… قِر… و این را هم ازم می‌گرفتند. همین بواسیری را که برایم مانده. هرچند همین را هم اگر بروز بدهم، با این که عود نکرده، باز چاره‌اش را می‌کنند. یکی دو تا شیافت، چند قرص و، بعدش والسلام…

حالا والسلام را کش میدهم…و…..س…لا…م… برای این که از فکرش فرار کنم. و گرنه باید در فکر جا بود. پارک شهر و عصرش درست. حالا میماند درهایی ورودی‌اش. از درِ شرقیِ پارکِ شهر یا از درِ غربی؟ جنوبی و شمالی هم هست. هرچند  بی‌در و پیکری پارک شهر هم هست، برای آن‌ها که از دیوارها بالا می‌روند. اما برای من دو شیر سنگی است کنار دروازه‌های آن و، راه همین است: گذشتن از میان آن‌ها، با خون غلیظی  که در هر گامی‌که بر می‌داری، از جایی از درونت  با درد می‌چکد بیرون:

– آاوه …آاوه…آاوه….

و همین است. راه حل همین است. به جای این که آدم خودش را بدهد دست پزشک قانونی، که سر میز صبحانه‌اش، صبح اول صبح، بواسیر آدم را نمک سود کند و مُهری بزند روی برگه‌ای، به نشانه‌ی « اجازه‌ی دفن » و والسلام، یعنی یارو از درد بواسیر خودکشی کرده. باید زوزه کشید:

  • آاوه…آاوه…آاوه….

هر دفعه،  سه بار زوزه کشید و بعد هر چه خواست گفت. هر چه باشد. فقط از این در و آن در باشد…. خب این جور هم بود…از در و دیوار بود که می‌آمد: انقلاب …ضدِ انقلاب…پولدار …بی‌پول …بهشت … جهنم… دهاتی …شهری… آزادی …زندان… بگیر… ببند … تو… من…

– تق …تق…تق…

همیشه همین کار را می‌کنند.ئروپوش سفیدِتروتمیز می‌پوشند و با احترام می‌آیند سراغت. اول در می‌زنند و اگر بخواهی از رو ببری، باید از همین جا شروع کنی.  باید عین خیالت نباشد. باید پشت در بسته بنشینی و خیالت نباشد به آن‌ها که، در که می‌زنند، در را که باز نمی‌شود به حساب نشنیدن من می‌گذارند، یا به حساب دیوانگی‌ام. در صورتی که باید فرض کرد.  باید آمد و واقعاً دید که کسی خانه نیست. هیچ کس نیست. فقط کس دیگری هست که از درد زوزه می‌کشد:

  • آاوه…آاوه…آاوه…

و بعد یک در میان  بازی در می‌آورد. بازیِ اثرِقانونِ پاسکال روی بواسیر:«فشاری که بر یک نقطه وارد شود، عیناً به تمام نقاط سرایت می‌کند»: آاوه…آاوه…آاوه…

و حالا نوبت ترانه‌های درخواستی ست…هر چه که بخواهید…یعقوب لیث؟ با بوی پیاز و درد قولنج آمد و از فشاری که زیادت نشستن به آدم می‌آورد از دست رفت. مثل من که از زیادت نشستن روی نشیمنم، زوزه می‌کشم:… آاوه…آاوه…آاوه…

جلو نیائید! یکی یکی. گالیله؟! باشد…زمین گِرد است. ستارگان هم گِردند. ستاره اقبال من هم هست که گِرد بود و از همان بچگی از دستم غل خورد و رفت تو کونِ خر:…آاوه…آاوه…آاوه…

 ژول ورن؟!… مثل من بود؛ الاغ بود… هفت طبقه رفت زیر زمین. هزار فرسنگ زیر دریا و دور زمین را در ۲۸ روز گشت، تا نشینش زد بیرون. آخرش هم موقع برگشت با هر قدم مثل من زوزه می‌کشید:… آاوه…آاوه…آاوه…

داروین….جد و پدر جدش میمون بود، شمپانزه بود.تو افریقا دنبال‌شان می‌گشت، مثل  تارزان از این این درخت، می‌پرید روی آن درخت و دادمی‌زد: آاوه…آاوه…آاوه…

 چه جوری اومدید تو؟…انیشتن؟… دانشمند بود، روپوش سفیدِ می‌پوشید. سر چهارراه‌ها داد می‌زد: انرژی هسته‌ای…دویست تومن بسته‌ای…آاوه…آاوه…آاوه…

جرجیس؟…جرجیس  نبود، بی‌شرف بود. روباه بود. مرغ دزد بود. صبح تا شب دنبال کلک بود.

چی؟! براتون بخونم؟!… لب کارون رو؟ لبِ کارون…لالالای…چو گل بارون…لالالای…می‌چینم نغمه‌ی خوش، چوگل بارون……..تو ساحل‌ها… لالالای… دور از غم‌ها…لالالای…می‌شینند…

چرا می‌خندید؟ خنده که ندارد! گریه دارد. گریه هم صدا دارد؛ صدای زوزه:… آاوه…آاوه…آاوه…

چی کارم دارید؟…  دستم رو ول کنید؟ پوفیوزها… عوضی‌ها… ازتون شکایت می‌کنم….

– تو هورات رو بکش! ما که کاریت نداریم! داریم می‌بریمت جایی که عرب نِی ‌انداخت… «دست‌هاش رو سفت ببند!»…

– هورا؟ همه با هم، به  افتخار خودمون، احمق‌ها و قهرمان‌ها: بی‌بیب، هورا… بی‌بیب، هورا … بی‌بیب، هورا… 

– … حالا برو سراغ پاهاش. بهم سفت ببندشون…

– آاوه…آاوه…آاوه…

– خوبه…حالا برش گردون،تا من هم این چسب رو بچسبونم رو دهنِ گُنده‌ش!…تموم شد.

 

 

 بختک / عباس باباعلی  

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 − سه =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..