جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / بررسی جایگاه خدا یا طبیعت در فلسفه‌ی اسپینوزا/بهنام رسالت

بررسی جایگاه خدا یا طبیعت در فلسفه‌ی اسپینوزا/بهنام رسالت

photo_2016-08-02_04-16-52

چکیده

در این مقاله به بررسی جایگاه خدا یا طبیعت در نظام فلسفی اسپینوزا می‌پردازیم. خدا در نظام فکری‌_‌فلسفی اسپینوزا با طبیعت یکی است و به نوعی، جدایی خدا از طبیعت یا جهان مورد انکار است. دنیای اسپینوزا یکتا و وحدانی است چون برای او تنها موجود حقیقی کل جهان است که هم دارای ابعاد یا ممتد است، یعنی در مکان گسترده است، و هم در‌عین‌حال نفسانی است، یعنی منظومه‌ای از تصورات و معانی به‌هم‌پیوسته است. خدا یا طبیعت برای اسپینوزا، هم در نظام هستی‌شناسی و هم در نظام معرفت‌شناسی تقدم دارد، اما خدا یا طبیعت علت فاعلی جهان نیست بلکه با جهان یکی است و جدای از آن نیست و حتی علت غایی هم نیست. تفاسیر متعددی در باب دستگاه فلسفی اسپینوزا وجود دارد و خصوصیات متعددی از مست خدا گرفته تا ملحد به خدا و همچنین ویژیگی‌هایی همچون مقدس مکفر یا مارکس بی‌ریش به وی نسبت داده شده است. اما با وجود این تفاسیر متعدد در مورد فلسفه‌ی اسپینوزا، در دو مورد بین مفسران اتفاق نظر وجود دارد ۱)خدا و طبیعت در فلسفه‌ی اسپینوزا به یک معنا بکار رفته‌اند ۲) در این نظام فلسفی انسان بخشی از طبیعت است. بر اساس این مدعا، هدف از نوشتن این مقاله این است که بر بعد طبیعت‌گرایانه‌ی فلسفه‎‌ی اسپینوزا تمرکز شود و او را یک طبیعت‌گرا بدانیم نه یک خدا باور.

کلید‌واژه: اسپینوزا، خدا، طبیعت، علت فاعلی، علت غایی، هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی

gangofspinozas_1

مقدمه

باروخ اسپینوزا (۱۶۳۲_۱۶۷۷) فیلسوف هلندی، با ایجاد یک نظام یکپارچه‌ی فلسفی و همچنین با تأثیری که در نظام فکری فیلسوفانی چون هگل و مارکس گذاشته، در فلسفه شهرت یافته است. در این مقاله سعی خواهیم کرد که جایگاه خدا یا طبیعت را در نظام فلسفی اسپینوزا بررسی کنیم و به جایگاه خدا و ارتباط او با جهان و همچنین به این مسئله که خدا همان طبیعت است، بپردازیم. مسئله‌ی وجود یا عدم وجود خدا و همچنین جایگاه خدا در نظام هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی، مسئله‌ای بوده که همواره مورد توجه فیلسوفان قرار گرفته است. فضای فکریی که اندیشه‌های اسپینوزا در آن پرورش یافت، فضایی بود که تفکرات قرون وسطایی و کلام مسیحی در مورد خدا حاکم بود. اما با آمدن اندیشه‌های دکارتی، تغییراتی در چهارچوب تفکرات فلسفی و همچنین جایگاه خدا در جهان، بوجود آمده بود. دکارت روش ریاضی را برای تبیین جهان بکار برد، روشی که اسپینوزا هم از آن متأثر بود و مهمترین کتاب خودش را یعنی اخلاق به روش هندسی نوشت. اسپینوزا علی‌رغم تأثیر‌پذیری از این فضای فکری، با ارائه‌ی تفکراتی نظام‌مند و یکپارچه در مورد خدا و جهان، به‌نوعی به نقد تفکرات پیشینیان خود از جمله سنت یهودی و مسیحی پرداخت. « در دین یهود خدا قبل از عالم وجود داشت و بعد از آن هم خواهد بود. یعنی او وجودی خارج از عالم داشت. خدا عالم را از عدم خلق کرده و اراده‌اش بر آن حاکم است» (ایلخانی، ۱۳۹۰: ۱۱). اما در نظام اسپینوزایی، طبیعت با خدا یکی گرفته شده است و خدا جدای از جهان یا طبیعت نیست بلکه در درون عالم قرار دارد و اسپینوزا هرگونه جدایی خدا از جهان و همچنین آفرینش جهان از عدم را منکر است.

برای قرون وسطاییان و مسیحیت هم خدا بعنوان خالق جهان، جدای از آن است و انسان برای شناخت خدا و رسیدن به آن به واسطه نیاز دارد و آن واسطه مسیح است که بخشی از او الهی است و بخشی از او غیر الهی و مربوط به دنیای مادی است. اما انسان در نطام اسپینوزایی بدون واسطه و تنها با شناخت طبیعت به خدا یا طبیعت می‌رسد. و همچنین برای دکارت هم خدا، جدا و فراتر از جهان قرار داشت. دکارت با اینکه جهان را بصورت مکانیکی و ماشینی تفسیر کرده بود اما برای اینکه جایگاه خدا را حفظ کند در نظام هستی‌شناسی، آنرا بالاتر از جهان بعنوان علت فاعلی قرار داد. اما برای اسپینوزا خدا علت فاعلی و بالاتر از جهان نبود بلکه خدا و جهان یکی هستند و طبیعت در کلیت خود ثابت باقی میماند، یعنی جوهر تغییری نمی‌کند بلکه حالات و جزئیات درون جهان هستند که تغییر می‌کنند. چنان‌که هگل می‌گوید: «در فلسفه‌ی اسپینوزا تمایزی میان خدا و جهان گذاشته نمی‌شود. این یک نوع خداناباوری است. این فلسفه طبیعت را خدای واقعی می‌سازد یا خدا را به سطح طبیعت پایین می‌آورد، به طوری‌که خدا از نظر محو می‌شود و فقط طبیعت تثبیت می‌گردد» (هگل، ۱۳۸۹: ۲۱۰).

اسپینوزا با قول به یک جوهر، هرگونه ثنویت و دوگانه‌انگاری که در فلسفه‌های قبلی از جمله دکارت بود را رد کرد. دکارت با قول به سه جوهر خدا، روح و ماده در ارتباط برقرار کردن دو جوهر روحانی و جسمانی باهم به عقیده‌ی عده‌ای از متفکران، نظام فکریش را گرفتار تناقضاتی کرد که باعث شد نتواند تفسیر قابل قبولی از عالم ارائه دهد. اما اسپینوزا با قول به یک جوهر برای عالم به‌نوعی بر این معضل دکارتی فایق آمد. جوهر اسپینوزا دارای دو صفت اندیشه و بعد است و تمام آنچه در جهان وجود دارد حالاتی از این دو صفت اندیشه و بعد هستند. امور نفسانی و فکری به صفت اندیشه، و امور جسمانی و ممتد به صفت بعد باز می‌گردند.

همانطور که گفته شد خدای اسپینوزا نه علت فاعلی جهان است و نه علت غایی، بلکه آن با جهان یکی است و در درون آن قرار دارد. اما مسئله‌ی مهم دیگری که بیش از همه اسپینوزا را از پیشینیان خود جدا می‌کند این است که خدای اسپینوزا در آفرینش عالم هیچ اختیار یا اراده‌ای ندارد به این معنی که خدا نمی‌توانست جهان را غیر از آنچه که وجود دارد به شکل دیگری بیافریند. و این قوانین حاکم بر این نظام هستی به صورت جبری و ضروری هستند و انسان نمی‌تواند آنها را تغییر دهد بلکه فقط می‌تواند آنها را بشناسد و با شناخت بیشتر قوانین ضروری حاکم بر طبیعت می‌تواند زندگی اخلاقی و سعادت‌مندانه‌ای داشته باشد. این نوع نگاه اسپینوزا به جهان و طبیعت و خدا ما را به سمتی می‌کشاند که او را بیشتر در مقام یک ناتورالیست یا طبیعت‌گرا درک کنیم. این‌که آیا این نوع درک و فهم از نظام فکری اسپینوزا می‌تواند درست و منطقی باشد یا نه؟ مسئله‌ای است که در ادامه‌ی این مقاله به بررسی و شفاف‌سازی آن خواهیم پرداخت و تا جایی‌که امکان داشته باشد به آن جواب خواهیم داد.

spinoza-bill

جوهر(substance)، صفت(attribute)، حالت(mode)

اسپینوزا در کتاب اخلاق جوهر، صفت و حالت را به شرح زیر بیان می‌کند:

«مقصود من از جوهر، شیئی است که در خودش است و به نفس خودش به تصور در‌می‌آید، یعنی تصورش به تصور شیئ دیگری که از آن ساخته شده باشد متوقف نیست» (اسپینوزا،۱۳۹۰: ۴). جوهر در اسپینوزا علت خودش است و ماهیتش علت وجودش است و طبیعت ذاتی‌اش این است که وجود داشته باشد. نتیجه‌ای که او برخلاف دکارت گرفت این بود که یگانه چیزی که این حکم درباره‌اش صدق می‌کند، کل هستی است، یعنی مطلقأ همه چیز، نه خداوند آفریننده‌ای که از جهان آفریده‌ی خودش جدا و متمایز باشد. تنها عنصر طرح عظیم اسپینوزا که بطور مبهم با شعور عادی سازگاری دارد این مدعای اوست که این جوهر یکتا، این کل مطلق شامل همه چیز، در واقع همان طبیعت، یعنی دنیای مادی مکان، است که در‌عین‌حال خدا یا طبیعت است.

«مقصود من از صفت شیئی است که عقل آن را به مثابه مقوم ذات جوهر ادراک می‌کند» (اسپینوزا، ۱۳۹۰: ۵_۶). برای اسپینوزا آنچه ما از جوهر واحد می‌دانیم از طریق دو صفت اندیشه و بعد است. هر‌چه تجربه می‌کنیم و در‌میابیم در جهان با یکی از این دو صفت است که از درون فکر و از بیرون بعد است. همچنین خدا یا طبیعت دارای بی‌نهایت صفت است اما تنها دو صفت اندیشه و بعد برای انسان قابل شناخت است.

«مقصود من از حالت، احوال جوهر یا شیئی است که در شیئی دیگر است و به واسطه‌ی آن به تصور درک‌می‌آید» (اسپینوزا، ۱۳۹۰: ۶). جوهر و صفات نامتناهی‌اند اما حالات متناهی‌اند. ما در جهان تنها حالات را درمیابیم و هر حالتی که در می‌یابیم ترکیبی از دو صفت اندیشه و بعد است. در جهان‌بینی اسپینوزا هر جزء با جزء دیگر و با کل طبیعت سازگار است. به این معنی که طبیعت یکپارچه و واحد حالاتی دارد که برگرفته از دو صفت اندیشه و بعد است که در نهایت آن دو صفت هم به جوهر بازمی‌گردند. چنان‌که ولفسون هم می‌گوید: «در اسپینوزا ما به آسانی می‌توانیم کل طبیعت را به مثابه یک فرد در نظر بگیریم» (۲۴۴، ۱۹۳۴، wolfson).  اسپینوزا جوهر را خدا یا طبیعت می‌داند. او تمایزی بین جوهر با خدا و طبیعت قائل نیست، در واقع کل هستی واحد است و در درون این وحدت اجزائی وجود دارند که تحت عنوان حالت نام گرفته‌اند و این حالات دچار تغییر و دگرگونی میشوند ولی سیمای کلی جهان یکپارچه باقی می‌ماند. چنان‌که ژان وال می‌گوید: «اسپینوزا واژه‌های خدا، جوهر، طبیعت و واجب‌الوجود را به یک معنا بکار برده است» (ژان‌وال،۱۳۷۵: ۷۷۴). در نظام اسپینوزایی نمی‌توان به دوگانگی یا چندگانگی قائل شد، چرا که جوهر اولیه‌ی جهان همان خدا یا طبیعت است که با جهان یکی است و اسپینوزا هرگونه جدایی خدا یا طبیعت از جهان را منکر است. انسان در این جهان جزئی از این وحدت یکپارچه است، وحدتی که تحت دو صفت اندیشه و بعد قابل شناخت است. برای اسپینوزا جوهر و صفات نامتناهی هستند ولی حالات متناهی‌اند. انسان فقط حالات را می‌بیند و خود انسان هم حالتی از دو صکفت اندیشه و بعد است. در واقع، هر آنچه انسان در جهان می‌بیند، از سیاره‌ای که در آن زندگی می‌کند تا جزئی‌ترین چیزها، حالات هستند. «حالاتی که در طبیعت هستند مانند انسان و درخت و … وجودأ و تصورأ وابسته به خدا یا طبیعت هستند. خدا یا طبیعت بالضروره این حالات را ایجاد می‌کند، اما از این کار هیچ طرح یا هدفی ندارد. بنابراین آنها را برای رسیدن به چیزی ایجاد نمی‌کند» (jarrett، ۳۶، ۲۰۰۷).

media_xl_3442049

 

معنای خدا یا طبیعت در تفکر اسپینوزا:

از آنجا‌که اسپینوزا به‌نوعی وحدت‌گرایی قائل است و تمایزی بین خدا یا طبیعت با جهان نمی‌گذارد، ارائه‌ی تبیین دقیقی از مفهوم خدا و جهان را برای ما دشوار کرده است. چنان‌که تفاسیر متعددی در مورد مفهوم خدا از فلسفه‌اش وجود دارد و القاب متفاوتی همچون خداپرست و یا ملحد هم به وی نسبت داده شده است. اما آنچه که بر ما روشن است، این مسئله است که اسپینوزا تعاریف سنتی و دینی از خدا را رد میکند. در تعاریف سنتی و دینی خدا بعنوان آفرینشگر جهان و علت فاعلی آن وجود داشت و بر یگانگی خدا تأکید می‌شد. اما اسپینوزا مخالف این نوع نگاه به خدا بود. «کسی که خدا را یگانه و واحد می‌داند، هرگز تصور درستی از او ندارد و از او به نحو ناشایسته‌ای سخن می‌گوید» (mason، ۳۹، ۲۰۰۸). برای اسپینوزا جوهر یا خدا یا طبیعت نمی‌تواند جدای از جهان باشد و بالاتر از آن بعنوان علت فاعلی قرار گیرد. خدا و زبیعت و جهان یک کل متحد را تشکیل میدهند به‌طوری‎‌که هر آنچه که وجود داشته باشد یا توسط انسان به اندیشه در‌آید در درون همین طبیعت یکپارچه است. این نوع نگاه اسپینوزا به مفهوم خدا یا طبیعت و جهان جنبه‌ی الهی بودن آن در کمتر، و جنبه‌ی طبیعت‌گرایی آن‌را برجسته‌تر میکند. البته مفهوم طبیعت یا طبیعت‌گرایی در فلسفه‌ی اسپینوزا امری تازه نبود. چرا که فیلسوفان پیش‌از سقراطی هم به‌نوعی طبیعت باور بودند و همچنین در نزد ارسطو و رواقیان هم طبیعت در تبیین عالم از جایگاه خاصی برخوردار بود. در فلسفه‌ی قرون وسطا «جان اسکات اریوگنا، برای طبیعت معنای عام‌تر و فراخ‌تر از معنای معمول و مرسوم قائل بود و آن را شامل هرچیزی که هست و نیست، می‌دانست. او طبیعت را علاوه بر موجودات قابل دیدن، برای موجودات نامرئی که توسط عقل ادراک می‌شوند، نیز سرایت می‌هد» (ایلخانی، ۱۳۹۰: ۱۷۰). در اسپینوزا طبیعت نقش بارز‌تر و فعال‌تری نسبت به فلسفه‌های قبل از خودش دارد. اسپینوزا علاوه بر تأثیر پذیری از فلسفه‌های دوران باستان و قرون‌وسطا، به‌نوعی متأثر از فضای فکری دوران رنسانس هم بود. در این دوره با پیشرفت ریاضیات و فیزیک، دو علمی‌که با طبیعت سرو‌کار داشتند، و تفسیر جهان به زبان ریاضیاتی توسط کسانی چون دکارت و گالیله، طبیعت‌گرایی را بسیار برجسته‌تر کرده بود، چرا که «طبیعت‌گرایی رنسانس خطوط تند و تیز و دقیقی را که فلسفه و الهیات سده‌های میانه بین طبیعی و فرا‌طبیعیک کشیده بودند، تضعیف کرد و برداشتی از گیتی به شکل اندام‌واره‌ی زنده ارائه کرد» (مرتضوی، ۱۳۹۲: ۳۱۳). در واقع این نوع نگاه نسبت به طبیعت که در دوران رنسانس غالب بود بیشتر به نگاه اسپینوزا در مورد مفهوم طبیعت نسبت به فلسفه‌های باستان و قرون وسطا نزدیک است. چرا که اسپینوزا در مقابل طبیعت، به امری فرا‌طبیعی قائل نبود و هر‌آنچه که خارج از طبیعت یا جهان باشد را رد می‌کرد. همچنین طبیعت برای اسپینوزا، طبیعتی راکد و ایستا نبود بلکه طبیعتی بود که قوانین خاص خودش را داشتک و این قوانین در جهان به‌صورت جبری و ضروری هستند و انسان بعنوان برترین موجود زنده در این جهان نمی‌تواند این قوانین را تغییر دهد یا دگرگون سازد بلکه فقط میتواند آنها را بشناسد و اراده‌ی آزاد انسان هم تنها در شناخت این قوانین جبری و ضروری است نه تغییر و دگرگونی در آنها، چرا که انسان حالتی از طبیعت است و حالات هم متناهی‌اند و انسان تنها در حالات میتواند تغییر ایجاد کند. اسپینوزا دو نوع طبیعت را از هم تفکیک می‌کند. ۱)‌ طبیعت خلاق و ۲) طبیعت مخلوق. وی در کتاب اخلاق این دو طبیعت را به شکل زیر تعریف می‌کند: «مقصود من از طبیعت خلاق، چیزی است که در خودش است و بوسیله‌ی خودش متصور است یا آن صفاتی است که مظهر ذات سرمدی (infinite) یعنی جوهر یا طبیعت است. مقصود من از طبیعت مخلوق، همه‌ی اشیائی است که از ضرورت طبیعت یا خدا یا صفتی از صفات او ناشی می‌شوند، یعنی تمام حالات صفات جوهر» (اسپینوزا، ۱۳۹۰: ۵۱). به‌نوعی می‌توان گفت که طبیعت خلاق همان چهره‌ی کلی و یکپارچه‌ی عالم که تغییری نمی‌کند و نامتناهی است و هر‌چه که وجود دارد در آن است و طبیعت مخلوق اجزاء یا حالات قابل تغییر و متناهی طبیعت هستند که انسان می‌تواند آنها را بشناسد و تصور کند و در نهایت تغییر دهد.

اسپینوزا آغاز زمانی برای جهان در نظر نمی‌گیرد. برای او جهان هست و نقطه‌ی شروع یا پایانی ندارد. او حتی منکر علت غایی برای جهان است. از آنجا‌که اسپینوزا وحدت جهان را کامل و بی‌نقص می‌داند، هر‌گونه غایت‌انگاری برای طبیعت را نوعی نقص می‌داند و بر این باور است که طبیعت اگر غایتی می‌داشت به این معنی بود که چیزی را می‌خواهد که آن‌را ندارد در حالی‌که طبیعت بی‌نقص و کامل است، و مفهوم غایت را ساخته‌ی ذهن انسان‌ها می‌داند. طبیعتی که نه علت فاعلی جهان است و نه علت غایی، اما هم از نظر هستی‌شناسی و هم از نظر معرفت‌شناسی تقدم دارد. از نظر معرفت‌شناسی به این معنا تقدم دارد که اسپینوزا هر‌گونه شناختی را منوط به شناخت طبیعت و جهان میداند، بر‎‌عکس دکارت که معرفت‌شناسی او از انسان آغاز می‌شد. اسپینوزا همانند رواقیان به دنبال جواب این پرسش بود که زندگی خوب برای انسان‌ها چیست و چگونه حاصل میشود. وی بر این باور بود که انسان جزئی از جهان یا طبیعت است به این معنا که زندگی انسان زمانی بهتر خواهد شد که قوانین ضروری حاکم بر جهان را کشف کند و هرچقدر شناخت انسان از طبیعت یا جهان یا خدا بیشتر شود انسان می‌تواند اخلاقی‌تر زندگی کند. «اسپینوزا نشان داد که اگر می‌خواهیم نوعی زندگی خوب برای انسان‌ها کشف کنیم، باید ماهیت راستین زندگی انسان‌ها را کشف کنیم و این به معنای آن است که خود را در بستر طبیعت به مثابه یک کل بنگریم» (مرتضوی، ۱۳۹۲: ۴۷۴).

SpinCart19_de-joodse-ban-spinoza[1]

اسپینوزا از طبیعت هستی‌ای را درک می‌کند که کاملأ بی‌کران است، یعنی جوهری که شامل صفات بی‌کران است و هر کدام از آنها ذاتی ابدی و بی‌کران را بیان می‌کند. در جهان‌بینی اسپینوزا هر جزء با جزء دیگر و با کل طبیعت سازگار است. هر چیزی که در طبیعت است تنها اجسام و نحوه‌ی اندیشیدن ما می‌باشد که تحت دو صفت اندیشه و بعد جریان دارد. به عقیده‌ی اسپینوزا بی‌نهایت صفت در جهان وجود دارد ولی انسان فقط می‌تواند دو صفت اندیشه و بعد را بشناسد، دو صفتی که تمام حالات موجود در جهان تحت این دو صفت وجود دارند. در واقع، این نوع نگاه اسپینوزا به شکل یکپارچه و وحدت‌گرایانه، نگاهی است که در آن نمی‌توان به وجود خدایی جدا یا برتر از این عالم قائل شد، چرا که «اسپینوزا انکار می‌کند که خدا متمایز از طبیعت است یا این‌که تصور شود خدا متمایز و بیرون از طبیعت باشد» (Charlie، ۶۷، ۲۰۰۸). حتی اگر اسپینوزا را خدا باور بدانیم نه طبیعت‌انگار باز‌هم به تفاوت نگاه او نسبت به پیشینیان خودش و دیدگاهی که در مورد خدا داشتند پی می‌بریم. ولی اسپینوزا دستگاه فلسفی خود را طوری بنا نهاده است که با یکی کردن خدا با طبیعت و جهان جنبه‌ی تقدس و الهی بودن را از آن گرفته است. خدا یا طبیعتی که هر آنچه که هست در درون آن قرار دارد و تصور هر چیزی منوط به این تصور پیشینی است که انسان خود را بعنوان موجودی تصور کند که در طبیعت هست. انکسان از طبیعت آغاز می‌کند و در آن می‌ماند و وجودش فراتر از آن نمی‌رود بلکه تنها کاری که انسان متناهی می‌تواند انجام دهد این است که این طبیعت نامتناهی که دارای قوانینی جبری و ضروری هست را بشناسد، شناختی که می‌تواند افزایش یابد ولی هرگز پایان نمی‌پذیرد. اسپینوزا برای جهان دو قانون در نظر می‌گیرد، یکی مبتنی بر ضرورت طبیعی و دیگر مبتنی بر حکم انسان. ضرورت طبیعی که همان قوانین حاکم بر جهان هستند که همیشه ثابت بوده‌اند و تغییری در آنها ایجاد نمی‌شود و حکم انسان متوجه این قوانین نمی‌شود چرا که دایره‌ی اختیار انسان تنها در شناخت این قوانین است نه تغییر آنها، اما قانون دوم که مبتنی بر حکم انسان بود متوجه حالات جهان است. انسان می‌تواند حکم کند و در‌‌صدد تغییر این حالات بر‌آید.

در مورد معنای خدا یا طبیعت در فلسفه‌ی اسپینوزا آنچه که روشن این مسئله است که خدا با طبیعت و جهان یکی است و هیچ‌گونه تمایزی بین آنها نیست و حتی اگر خدا را جدای از عالم در نظر آوریم به‌نوعی حدود به خدا بخشیدیم که این با تصور انسان از خدایی کامل و خالق مطلق منافات دارد. «از نظر اسپینوزا جدا دانستن عالم از خدا، محدود ساختن خداست. در صورتی‌که خدا وجود نامتناهی مطلق است که همان عالم می‌باشد و چیزی بیرون و خارج از او وجود ندارد. او عقاید سنتی از خدا را ثمره‌ی خیال می‌دانست نه عقل» (هریس، ۱۳۸۹: ۵۹).

تفاوت مفهوم خدا یا طبیعت در فلسفه‌ی اسپینوزا، با فلسفه‌های قبلی:

واژه‌های خدا و طبیعت تا پیش از اسپینوزا هیچ‌گاه در تاریخ فلسفه در نزد هیچ فیلسوفی به یک معنا بکار برده نشده‌اند. ولی در این میان فیلسوفانی داریم که طبیعت‌گرا و یا خدا‌باور هستند. فیلسوفان و متفکران علوم مختلف در طول تاریخ همواره کوشیده‌اند تا مبدأ نخستین عالم را بیابند، و هر کدام از این متفکران تبیین و تفسیر خاص خود را از مبدأ نخستین داشتند. شاید نتوان در تاریخ فلسفه دو فیلسوف را یافت که در مورد مبدأ نخستین جهان با هم اتفاق نظر داشته‌ باشند، ولی هر‌یک به‌گونه‌ای این جهان و علت اولیه‌ی آن را شرح داده‌اند. در مورد اسپینوزا هم این مسئله صادق است اما تفاوت نگاه او به جهان و خدا در مقایسه با پیشینیانش غیر‌قابل انکار است. با نگاهی به فلسفه‌های قبلی و نگاه آنها به مسئله خدا یا طبیعت، به تفاوت آشکار اسپینوزا با آنها پی خواهیم برد. فیلسوفان پیش از سقراطی طبیعت‌گرا بودند ولی نه به معنای اسپینوزایی بلکه آنها وجهی از طبیعت را گرفته و اساس تبیین خود از جهان قرار دادند برای مثال طالس علت اولیه‌ی عالم را آب می‌پنداشت. اما در افلاطون و ارسطو مسئله تنها طبیعت نبود چرا که طبیعت نمی‌توانست پاسخ برخی از سوالات را در مورد جهان بدهد و آنها به عالمی‌غیر از طبیعت قائل شدند و به‌نوعی به جهانی فرا‌طبیعی کشیده شدند و به وجود عالمی‌برتر از طبیعت اعتقاد داشتند. در قرون وسطا فیلسوفان با تأثیر‌پذیری از دین مسیحیت، به وجود خدایی برتر از جهان و خالق جهان اعتقاد داشتند که علت فاعلی جهان است و همه‌ی امور عالم را آنطور که خواسته سامان بخشیده است. در دوران رنسانس هم در فلسفه‌ی دکارت به نوعی نگاه کلامی‌در مورد خدا برمی‌خوریم. خدای دکارت بعنوان خالق و علت اولیه‌ی جهان جدا و فراتر از آن بود. اما اسپینوزا نه طبیعت‌گرا به معنای پیش از سقراطیان بود و نه معتقد به عالمی‌فراطبیعی مانند افلاطون و ارسطو و نه خدا‌باور به معنای قرون وسطاییان و دکارت بود. در میان این نگاه‌های مختلف به جهان، نگاه اسپینوزا در نوع خود تازگی داشت. به‌نوعی او راه سومی‌را بین خدا‌باوران و طبیعت‌گرایان برگزید. چرا که وی معتقد بود «خدا و طبیعت را نمی‌شود دو چیز متمایز تصور کرد چون در آن صورت هرکدام دیگری را محدود می‌کند» (مگی، ۱۳۸۵: ۱۶۷). خدای اسپینوزا جدای از جهان نیست بلکه او با جهانک یکی است او حتی علت فاعلی جهان هم نیست چرا که اگر علت فاعلی جهان می‌بود از جهان جدا می‌شد و محدودیتی برای آن به ‌حساب می‌آمد. جهان اسپینوزا که خدا یا طبیعت را در درون خود دارد جهانی یکپارچه و واحد است، جهانی که قوانینی جبری و ضروری دارد قوانینی که خالقی نداشتند بلکه جزء ذات جهان هستند این قوانین به هیچ وجه تغییر نمی‌کنند. اسپینوزا برای جهان آغاز زمانی تعیین نمیکند بلکه معتقد است که جهان همیشه بوده و خواهد بود. خدا یا طبیعت برای اسپینوزا نه علت فاعلی جهان و نه علت غایی آن است. «آنچه که بیش از همه درباره‌ی نظرات اسپینوزا راجع به علیت خدا تکان‌دهنده است این است که علیت خدا شکل افراطی جبر‌باوری است که این نظرات به نمایش درمی‌آورند» (مرتضوی، ۱۳۹۳: ۵۰۰). 

463994263

 خدا اسپینوزا تاریخ ندارد و موجد تاریخ مابعدالطبیعی نیست همچنین فاقد شخصیت است و زیرا هیچ تعیینی ندارد و به هیچ وجه قابل تصور نیست بلکه تنها می‌توان به آن اندیشید. وی هرگونه نگاه انسان‌گرایانه به خدا را رد می‌کند. اما یکی از تفاوت‌های مهم خدای اسپینوزا با خدای خداباوران در مورد مسئله‌ی آفرینش و اراده‌ی آزاد در خلقت است. «پیشتر دیدیم که در جنبه‌های متعددی خدای اسپینوزا با خدای خداباوران متفاوت است: مثلأ اینکه چگونه خدا با اینکه علت موثر است، نمی‌تواند گیتی را از هیچ بیافریند و چگونه خدا نمی‌تواند برای یک غایت عمل کند. اما علاوه بر‌این، تفاوت عمده‌ی دیگری نیز وجود دارد. خدای خدا‌باوران آزادانه خلق می‌کند، یعنی خدا تصمیم می‌گیرد که بیافریند و بنابراین می‌تواند انتخاب متفاوتی داشته باشد. آزادی انتخاب خداوند چیزی است که دکارت تأکید زیادی بر آن می‌گذارد. از سوی دیگر اسپینوزا می‌گوید که خدا خارج از اراده‌ی آزاد عمل نمی‌کند اما چیزها نمی‌توانند توسط خدا به این طریق یا طریق دیگری که بوجودآمده‌اند، پدید آیند. این به معنای آن است که هیچ توجیه عینی برای تصادفی نامیدن چیزها وجود ندارد. از سوی دیگر، بنظر اسپینوزا هم قوانین و هم حالت اولیه ضروری هستند به این معنا که هیچ قانون دیگری به معنای مطلق کلمه اندیشیدنی نیست» (مرتضوی، ۱۳۹۲: ۵۰۱). از آنجا که اسپینوزا منکر هر‌گونه جدایی خدا از جهان است به نوعی علت خارجی بودن جهان را هم رد می‌کند. برای او خدا علت درونی چیزهاست و این به معنای این است که ایده‌ی الوهیت آفرینشگر را که فیلسوفان خدا باور درک می‌کردند، رد می‌کند. خدا با جهان است، جهانی که فرد یگانه‌ای است که اجزائش یعنی همه‌ی اجسام به انحاء نامتناهی دگرگون می‌شوند بی‌آنکه تمام فرد دگرگون گردد. جهانی که تحت دو صفت اندیشه و بعد جریان دارد و چیزی در جهان نیست که متشکل از این دو صفت نباشد و از آنجا که خدا و جهان یکی هستند، پس به‌نوعی میتوان گفت که خدای اسپینوزا دارای بعد است و این صفت بعد برای جهان وجه دیگری از تفاوت اسپینوزا را در مقابل خدا باوران برای ما آشکار می‌کند. چنانکه یاسپرس در مورد این مسئله می‌گوید: «با پذیرفتن بعد بعنوان صفت خدا، انکار جنبه‌ی خدایی و جنبه‌ی تقدس جهان از میان برمی‌خیزد» (یاسپرس،۱۳۸۹: ۳۴).

با توجه به مطالب مطرح شده در بالا می‌توان به تفاوت خدای اسپینوزا و خدای خداباوران پی برد. در واقع مسئله برای اسپینوزا بیشتر اخلاقی بود به این معنی که وی بر شناخت جهان و طبیعت توسط انسان تأکید می‌کرد تا انسان به زندگی سعادت‌مندانه دست پیدا کند چرا که وی بر این باور بود که هر چه شناخت انسان از طبیعت و جهان بیشتر شود او می‌تواند اخلاقی‌تر زندگی کند. اسپینوزا حتی بقای نفس شخصی را هم منکر بود و مسئله‌ی بقای پس از مرگ جنبه‌ی محوری در فلسفه‌اش ندارد. چرا که برای اسپینوزا نفس و جسم جدا‌ناشدنی و انفکاک‌ناپذیرند، کما اینکه او نفس انسان را تصور جسم او توصیف می‌کند. این نظر جایی برای جاودانگی یا بقای نفس باقی ‌نمی‌گذارد.بقای نفس همچنین به موجب این نظریه که نفس یکی از حالت‌هاست و حالات فانی و در گذرند، رد می‌شود. در فلسفه‌ی اسپینوزا رابطه‌ی انسان با خدا یک‌طرفه است به این معنی که انسان باید درصدد شناخت خدا یا طبیعت بر‌آید و هرچه شناخت او بیشتر شود بیشتر عاشق و مجذوب خدا می‌شود در مقابل خدا هیچ کاری برای انسان نمی‌کند و انسان هم نمی‌تواند از خدا انتظار داشته باشد که او را دوست بدارد یا در مقابل عشقش به او کاری برایش انجام دهد. چرا که «خدا دارای هیچ امیال یا عاطفه‌ای نیست، او نه عاشق کسی می‌شود و نه از کس تنفر دارد، او هرگز شاد یا ناراحت نمی‌شود و هرگز خشمناک، انتقام‌جو یا حسود نیست و او مثل پادشاهی نیست که قانون‌گذار یا قاضی باشد و برای او مسئله‌ی حکمرانی مطرح نیست تا افرادی را به‌خاطر فرمانبرداریشان پاداش دهد و عده‌ی دیگری را به‌خاطر نافرمانی مجازات کند» (jarrett ، ۳۸، ۲۰۰۷) . خدای خداباوران در مقابل کار نیک انسانها پاداش تعیین می‌کرد و در واقع انسان می‌توانست با خدای خود ارتباط برقرار کند و خدا هم به ندای انسان جواب دهد. اما اسپینوزا جایی برای وجود خدایی خالق و دارای اراده‌ی آزاد در فلسفه‌اش باقی نمی‌گذارد و تمام عالم را به شکلی جبری و دارای قوانینی لایتغیر می‌دانست که از ازل تا ابد جهان به همین شکل اداره می‌شود و سیمای کلی جهان که نامتناهی است ثابت و بدون تغییر باقی می‌ماند و تنها حالات درون جهان تغییر می‌کنند.

spinoza01

نتیجه گیری

همانطور که در ابتدای مقاله گفته شد تأکید ما در این نوشتار به جنبه‌ی طبیعت‌گرایانه‌ی فلسفه‌ی اسپینوزا بود. از آنجا‌که اسپینوزا تمایزی بین طبیعت و خدا و جهان قائل نبود به راحتی می‌توان او را از فیلسوفان خدا‌باور جدا کرد. در واقع، طبیعت‌گرایی امری تازه نبود بلکه به‌نوعی می‌توان گفت تا‌حدودی اندیشه‌ی غالب دوران اسپینوزا بود و اسپینوزا با ارائه‌ی نظامی‌فکری مبتنی بر طبیعت به شکل استادانه‌ای توانست فلسفه‌اش را در گرفتار آمدن در تناقضات جدی که در فلسفه‌های قبل از خودش از جمله دکارت وجود داشت، برهاند. اسپینوزا مسئله‌ی مهم در فلسفه‌اش اخلاق بود و با تکیه بر این مسئله که خدا یا طبیعت با جهان یکی است درصدد دنیوی کردن زندگی انسان برآمد و سعادت اخلاقی انسان را در شناخت بیشتر طبیعت می‌دانست. استقلال‌طلبی اسپینوزا را زمانی می‌توان درست درک کرد که به شناختی از فلسفه‌اش برسیم که بدانیم او چیزی نمی‌خواهد جز اینکه مطابق حقیقت بیندیشد و حقیقت برای او به معنای بودن در جهانی است که متمایز و جدای از خدا نیست. دستگاه فلسفی اسپینوزا یکپارچه و وحدت‌انگارنه است به‌طوری‌که در نهایت به شناخت طبیعت برای کشف زندگی خوب و سعادتمندانه‌ای برای انسان، می‌انجامد. اسپینوزا با تأکید بر عدم جدایی خدا از جهان و طبیعت، خدا را به سطح طبیعت پایین می‌آورد طوری که خدا با جهان یکی می‌شود و جنبه‌ی تقدس و الهی بودن آن به‌شدت تقلیل می‌یابد و در نهایت طبیعت تثبیت می‌شود. در نهایت می‌توان گفت که اسپینوزا نشان داد که اگر بخواهیم زندگی اخلاقی و نیک را برای انسانها کشف کنیم باید خود را در بستر طبیعت به مثابه یک کل ببینیم. در مورد مفهوم خدا یا طبیعت در فلسفه‌ی اسپینوزا تفاسیر متعددی وجود دارد و این تفسیری که در این مقاله از خدای اسپینوزا شد در واقع یکی از تفاسیر غالب است و بدون شک بیشتر هم می‌تواند جای تأمل قرار گیرد، و تا جایی‌که امکان داشت به سوال مطرح شده پاسخ داده شد.

فهرست منابع:

۱ـ اسپینوزا، باروخ، ۱۳۹۰، اخلاق، ترجمه‌ی محسن جهانگیری، مرکز نشر دانشگاهی.

۲ـ هگل، فردریک ویلهلم، ۱۳۸۹، تاریخ فلسفه‌ی هگل، ترجمه‌ی زیبا جبلی، انتشارات شفیعی.

۳ـ یاسپرس، کارل، ۱۳۸۹، فلسفه، الهیات و سیاست اسپینوزا، ترجمه‎‌ی محمد‌حسن لطفی، انتشارات طرح نو.

۴ـ ایلخانی، محمد، ۱۳۹۰، تاریخ فلسفه در قرون وسطا و رنسانس، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها.

۵ـ ج، اچ، آر پارکینسون، ۱۳۹۲، تاریخ فلسفه‌ی راتلج، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، انتشارات پوپه‌نگار.

۶ـ ژان وال، ۱۳۷۵، بحث در مابعدالطبیعه، ترجمه‌ی یحیی و همکاران، انتشارات خوارزمی.

۷ـ هریس، ارول ای، ۱۳۸۹، طرح اجمالی فلسفه اسپینوزا، ترجمه‌ی سید مصطفی شهرآیینی، نشر نی.

۸ـ مگی، براین، ۱۳۸۵، فلاسفه‌ی بزرگ، آشنایی با فلسفه‌ی غرب، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، انتشارات خوارزمی.

 

منابع لاتین

  1. Wolfson, Harry Austry, 1934, The philosophy of Spinoza, London, Humphery milford oxford university press.
  2. Mason, Richard, 2008, The god of Spinoza (A philosophical study), University of Combridge, Press.
  3. Jarrett, Charles, 2007, Spinoza a Guide for the Perplexed, Continuum.

۴٫ Charlie, Huenemann, 2008, Critical Essays (Combridge University Press).

یک دیدگاه

  1. ممنون و تشکر از سايت خوبتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 + 7 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس