جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / بن بست / علیرضا پورمسلمی

بن بست / علیرضا پورمسلمی

علیرضا پورمسلمی

 بازخوانی شعری از ضیاء موحد

 

 

نگاه کن

چگونه بالش گیر کرده است

میان آبی و پرواز

نه بال‌ها

که صدایش هم

میان لاله و بغض

و در گلویش پرواز

نگاه کن که چه بغضی شده‌ست

برای آن

که لاله‌ها را دیگر نه‌سرخ

آبی می‌خواهد.

 

 

 

در خوانش شعر بن بست ساختاری را مورد توجه قرار داده ایم که در آن مفهوم مجموعه، ابزار کار ما خواهد بود.  به این ترتیب که  گروه‌های واژگانی را در مجموعه‌هایی قرار داده و از ماتریس تشکیل شده توسط این مجموعه‌ها استفاده کرده و شعر را تحلیل می‌کنیم .

ابتدا توجه خود را به گروه واژگان ارایه شده در شعر معطوف می‌کنیم  مجموعه ی A  را اینگونه تعریف می‌کنیم :

A= {بال، آبی، پرواز}

علت قرار گرفتن این واژه‌ها در یک مجموعه، متن شعر بن بست است و این سه واژه از قسمت

” نگاه کن چگونه بالش گیر کرده است میان آبی و پرواز ” به دست آمده اند .

همانطور که می‌دانید مجموعه، مفهوم تعریف نشده ای است که گاهی برای تبیین آن در حالت کلاسیک به دسته ای از اشیاء گفته می‌شود که دارای ویژگی یکسانی هستند و اینجا ویژگی یکسان، قرار گرفتن کلمات مجموعه در شعر بن بست است. به عبارتی دیگر مجموعه ی A  و مجموعه‌های   B,C,D,E  که بعد تعریف خواهیم کرد همه زیر مجموعه‌های مجموعه ی بزرگتری هستند. این مجموعه ی مرجع، مجموعه ی همه ی کلمات شعر بن بست است که آن را با G نشان می‌دهیم.

پس می‌توان زیرمجموعه‌های دیگری از G  را نیز درنظر گرفت.

یعنی مجموعه ی B را ازقسمت ” نه بالها که صدایش هم میان لاله و بغض ” به شکل زیر

می‌توان نمایش داد:

B = {صدا،لاله، بغض}

حال که شعر را اینطور تقسیم بندی کرده ایم،  قسمت سومی‌هم وجود دارد که از آن می‌توان مجموعه ی بعدی را ساخت. پس مجموعه ی  C از قسمت  ” ودر گلویش پرواز نگاه کن چه بغضی شده است ”  به شکل زیر بدست می‌آید :

C = {گلو، بغض، پرواز }

در ضمن می‌توان دید مجموعه ی C اشتراکی هم با دو مجموعه ی قبل  یعنی A,B دارد .

و آخرین قسمت شعر مجموعه ی D را می‌سازد :

D = { سرخ، لاله،  آبی }

اشتراک مجموعه ی  D با مجموعه‌های قبل را در نظر می‌گیریم و مجموعه‌های  زیر را تشکیل می‌دهیم :

عبارت فوق معادل است با

{ سرخ، گلو } = E

که عبارت فوق نیز با مجموعه ی زیر معادل است :

{ صدا، بال } = F

مجموعه‌های به دست آمده  را در نظر می‌گیریم و ماتریس زیر را از آن می‌سازیم :

Capture

درسطر اول ماتریس M، اعضای مجموعه ی A ،در سطر دوم، اعضای مجموعه ی B، در ستون اول ماتریس M، اعضای مجموعه ی C و درستون دوم، اعضای مجموعه ی D قرار دارند. مشاهده می‌شود که سطر سوم و ستون سوم ناقص اند و درایه ای کم دارند. اما سطر و ستون آخر اعضای مجموعه‌های F,G را شامل می‌شود.

کار ما تا پایان مقاله، تحلیل شعر به وسیله ی سطرها وستون‌های ماتریس M خواهد بود و امیدواریم با تحلیلی که ارایه می‌دهیم کلمه ی مناسبی برای درایه ی   که با علامت سوال جای خالی اش پر شده پیدا کنیم .

به سطر اول برگردیم سه کلمه که در خارج ازمجموعه و در دستور زبان فارسی دارای روابطی هستند و یکی از این روابط در شعر بن بست  به شکل  “بالش گیر کرده است میان آبی و پرواز” آمده است. اما چرا بال اش میان آبی و پرواز گیر کرده است؟

آیا در شعر یا ماتریسی که به نحوی از شعر ساخته شده می‌توان به دنبال جواب این سوال گشت ؟ جای بررسی دارد.

حالا که با رویکرد ساختاری یک شعر را تحلیل می‌کنیم وساختار شعر هم این اجازه را می‌  دهد، شما هم اجازه دهید در میان سطرها و ستون‌ها کمی‌به دنبال جواب بگردیم .

ستون اول را در نظر بگیرید  این کلمات را در آن می‌توان یافت :

“گلو، بغض، پرواز”

و در شعر این رابطه  بین آنها برقرار است :

” ودر گلویش پرواز نگاه کن چه بغضی شده است .”

آیا این دلیلی برای گیر کردن بال میان آبی و پروازاست ؟ یا خود سوالی از جنس سوال قبل ایجاد می‌کند ؟ وقت آن است که کلمات را زیر ذره بین ببریم و بیشتر تحلیل کنیم .

بال : وسیله ای برای پرواز، عضوی از پرنده  که با آن می‌پرد.

آبی : رنگ آسمان ، گاهی کنایه از آسمان

پرواز: حرکت در آسمان، از زمین جدا شدن

وقتی بال پرنده  گیر کند نمی‌تواند بپرد. در اینجا بال میان دو عنصری گیر کرده است که لازمه ی پروازاند یعنی  آبی(آسمان)  و   خود پرواز!!

در ضمن ، در کلمات ستون اول ماتریس داریم :

گلو: عضوی از بدن که صدا را تولید میکند ، برای کشتن کسی  گاهی گلوی او را می‌برند هنگام بریده شدن گلو خون سرخ جاری می‌شود.

پرواز: حرکت در آسمان، از زمین جدا شدن،

بغض : حالت قبل از گریه.

دقت کنید که توضیحات بالا معانی کلمات نیستند بلکه مفاهیمی‌هستند در نزدیکی و همسایگی کلمات که آن‌ها را توضیح می‌دهند و در دایره ی معنایی کلمات فوق قرار دارند.

با اندکی دقت متوجه می‌شویم این سطر و ستون سوالی از یک جنس را مطرح می‌کنند. در واقع هر دو به اتفاق نیفتادن امری مطلوب اشاره می‌کنند. آن امر مطلوب اما چیست ؟

در سطر اول امر مطلوب،  پرواز است که پرواز  در نزدیکی کلمه ی آزادی یا رهایی قرار دارد. متر و معیار ما برای تعیین این فاصله، شعر و فرهنگ است. در شعر گذشته کلمه ی پرواز جایگزین مناسبی برای آزادی و رهایی بوده است . زیرا اول اینکه پرواز مشخصه ی پرنده‌ها بوده و گاهی که آن‌ها را در قفس زندانی می‌کرده اند این ویژگی از پرنده سلب می‌شده و پرواز به منزله ی  در قفس نبودن و رهایی از آن محسوب می‌شده به این ترتیب نزدیکی کلمه ی پرواز با رهایی و آزادی توجیه می‌شود. دوم اینکه پرواز، رها شدن از قید جاذبه زمین  محسوب می‌شود و می‌توان آ ن را نماینده ی رهایی از قید‌های دیگر نیز در نظر گرفت و مفهوم تقریبا مشخص پرواز را برای مفهوم تقریبا نامشخص آزادی به کار برد.

چنین بارمعنایی در کلمه ی پرواز هم در شعر معاصر و هم در شعرکهن یافت می‌شود که البته مفهوم مدرن آزادی با آزادی  در شعر کلاسیک فرق دارد.

در قفس چند توان بود بیا تا چو همای

پر بر آریم و بر این پنجره پرواز کنیم . ( خواجوی کرمانی، دیوان اشعار )

من مرغکی پر بسته ام زان در قفس بنشسته ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی‌پرواز را ( سعدی ، دیوان اشعار )

من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر

کین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید ( سعدی ، دیوان اشعار )

ای مرغ روح در قفس تنگ و تاریکی

پرواز کرده باید از این آشیانه رفت (سیدای نسفی دیوان اشعار)

در قفس برگ اقامت ساختن بی حاصل است

شهپر پرواز می‌باید مهیا کرد و رفت ( صائب تبریزی، دیوان اشعار)

فضای تنگ قفس نیست در خور پرواز

پریدنی به میان هوا ، هوس دارم ( فرخی یزدی، دیوان اشعار)

و شاعران به تبار شهیدان پیوستند

چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می‌شوند

تا سفره ی اربابان را رنگین کنند. ( احمد شاملو، آیدا در آینه،تکرار )

خوشا پرکشیدن، خوشا رهایی،

خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی !

آه، این پرنده

در این قفس تنگ

نمی‌خواند. ( احمد شاملو ، شبانه ، آیدا ، درخت ، خنجر و خاطره )

پس دلیل اینکه چرا پرواز و آزادی را در جوار هم قرار داده ایم  مشخص شد.

به ماتریس بر می‌گردیم . گفتیم این سطر‌ها به اتفاق نیفتادن امری مطلوب اشاره می‌کنند. در ستون اول، امرمطلوب می‌تواند فریاد باشد. جالب این است که فریاد نیز به نوعی در نزدیکی کلمات  آزادی و  رهایی است. زیرا فریاد به نوعی رهایی از قید سکوت و خفگی است و می‌توان آن را نماینده ی رهایی از قیدهای دیگر نیز در نظر گرفت. چنین تعبیری در شعر مدرن ما به خصوص در  شعر اجتماعی – سیاسی دهه ی چهل و پنجاه بیشتر حضور دارد.

پس اگر این را بپذیریم که  رابطه ی همسایگی رابطه ای تعدی است ، یعنی اگر دو کلمه  که در همسایگی کلمه ی سومی‌هستند خود با هم همسایه اند و در نزدیکی هم قرار دارند، می‌توانیم رابطه ای بین فریاد و پرواز پیدا کنیم زیرا هر دو در نزدیکی کلمات آزادی و رهایی اند. این رابطه در ستون اول آمده است و به جای فریاد از پرواز استفاده شده است. (توجه کنید می‌توانستیم  اینطورنیز در نظر بگیریم که صدایی که پرواز را در خواست می‌کند، سرکوب شده و به شکل بغضی در گلو مانده است.)

همچنین در ادامه می‌توان به سطر دوم رجوع کرد که از کلمات ” صدا،لاله، بغض”  تشکیل شده است این کلمات نیز در دستور زبان و در شعر، دارای رابطه ی زیر اند:

“صدایش میان لاله و بغض گیر کرده است “

در میان کلمات این سطر،”صدا” و “بغض” در سطرها و ستون‌های قبل بررسی شد حال”   لاله ” باید مورد بررسی قرار گیرد :

لاله : نوعی گل با رنگ قرمز یا سرخ، در ادبیات کهن، نماد خونین دلی و داغ دل داشتن است. به علت رنگ سرخ اش گاهی  خون و گاهی می  و گاهی سرخی روی معشوق را تداعی می‌کند :

مانند آنکه بر رخ زیبا عرق چکد

بر روی سرخ لاله ز شبنم فتاده رش ( اوحدی مراغه ای )

لاله از خاک جوانان می‌دمد بر دشت و‌هامون

یا درفش سرخ بر سر، انقلابیون گرفتند ( شهریار ، غزلیات )

بر سیه چشمان مگردان سرخ صائب چشم خویش

کاسه در خون جگر چون لاله ی حمرا مزن ( صائب تبریزی )

بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوخت

جگر لاله بر آن دلشده ی زار بسوخت ( خواجوی کرمانی )

در اینجا نیز  آن امر مطلوب اتفاق نمی‌افتد و امر مطلوب مانند حالت قبل به نوعی با مفهوم آزادی و رهایی مرتبط می‌شود. یعنی صدا میان لاله و بغض گیر کرده است و نمیتواند از گلو بیرون آید.

پس تا اینجای کار و با تحلیل این سطرها به این نتیجه می‌رسیم که او آزاد و رها نیست و قیدی مانع او می‌شود. چه قیدی ؟

این قید در ستون دوم ماتریس و قسمت پایانی شعر مستتر است . در واقع ستون دوم که از سه واژه ی ” سرخ، لاله،  آبی” تشکیل شده، “لاله” را با دو رنگ متفاوت در یک ستون گنجانده است و قسمت پایانی شعر هم دلیل سطر‌های قبل را توضیح می‌دهد:

لاله‌ها را سرخ نمی‌خواهد بلکه آبی می‌خواهد.

پس این قسمت گویا به سوالهای پیشین ما به تنهایی جواب می‌دهد

وقتی او لاله‌ها را آبی می‌خواهد اما لاله‌ها برخلاف میل او همیشه سرخ اند ، بال  و صدایش گیر می‌کند ونمی‌تواند پرواز و فریاد کند. همچنین پرواز هم برایش تبدیل به بغض می‌شود. پس از سرخی لاله‌ها است که اینهمه اتفاق برای او می‌افتد اما سوالی هم هست که باید پرسیده شود :

چرا لاله‌ها را آبی می‌خواهد؟ مگر سرخ چه ایرادی دارد ؟

باز هم به کلمه ی ” لاله ” رجوع می‌کنیم. دیدیم که لاله در ادبیات ما تقریبا در همسایگی  مفاهیم زیر است :

سرخی روی معشوق؛

می‌؛

خون دل  و دل داغ دار؛

اگرچه این مفاهیم نیزدر ادبیات ما  با هم در ارتباط اند :

می‌سرخ است .

می‌غم‌ها و خون دل‌ها  را از بین می‌برد.

غم کهن به می‌سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت. (حافظ شیرازی )

می‌خور که ز دل علت و کثرت ببرد

و اندیشه ی هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که ازو

یک جرعه  هوری هزار علت ببرد ( خیام )

وقی کسی می‌می‌خورد چهره اش سرخ می‌شود.

معشوق وقتی جذاب است که می‌خورده و چهره اش سرخ باشد:

چو آفتاب می‌از مشرق پیاله بر آید

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید ( حافظ شیرازی )

معشوق عاشق را ویران می‌کند و در غم فرو می‌برد :

شب و روز مونس من غم آن نگار بادا

سر من بر آستان سر کوی یار بادا.  ( اوحدی مراغه ای )

چون نصیب ما در این عالم غم است

از فراق یار اینجا ماتم است (عطار نیشابوری )

انسان  در ادبیات کلاسیک از دست معشوق خون دل می‌خورد.

خون دل خوردن و داغ دار بودن ویژگی آدم عاشق است:

یک جگر خون است عاشق را وجان  ودل حریف

جرعه ی می‌را دو مهمان بر نتابد هر دلی .(خاقانی شروانی )

می‌خورد  خون دلم مردمک دیده  سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم  (حافظ شیرازی )

پس سخت نیست  مسیری را دنبال کنیم که در آن از سرخی لاله به داغدار بودن و خون دل خوردن می‌رسیم.

همچو لاله داغ دارم بر دل از هجران تو

شد شکر بر آتش عشقت مرا ای جان کباب !

و تمام اینها شاید به خاطر همین رنگ یعنی رنگ سرخ باشد. اگر دقت کنیم سرخی در لاله و در می‌و در خون، مشترک است و پیداست که ذهن آماده ی شاعران این‌ها را با هم مرتبط ساخته است. به همین دلیل وقتی کلمه ی لاله ظاهر می‌شود این عناصر فرهنگی – ادبی  اغلب ما را به سمت خون دل خوردن و فرهنگ داغ داری سوق می‌دهد.

اگر که لاله‌ها سرخ نبودند چه می‌شد ؟

اگر آبی بودند  از آنجا که کلمه ی آبی با آسمان و آب پیوند خورده است ، لاله  در همسایگی کلمات و مفاهیم  دیگری قرار می‌گرفت و شاید با نام لاله چیز دیگری تداعی می‌شد و این قدر خون دل نمی‌خوردیم و این قدر داغ دار نمی‌بودیم. البته  امکان و احتمال لاله‌های آبی وجود دارد اما لاله‌های مورد بحث از دل ادبیات و فرهنگ  فارسی می‌آیند نه از طبیعت کشور هلند!

کسی را فرض کنید که نمی‌خواهد درگیر این غم باشد. نمی‌خواهد در عشق، دنبال ذهنی کردن معشوق  و نرسیدن به او باشد. کسی که می‌خواهد از سلام از شادی حرف بزند. کسی که می‌خواهد از این قید‌ها رها باشد. زیرا او در جریان فرهنگ سیال قرار دارد و مفاهیم امروز برای او با مفاهیم دیروز فرق میکند .

چنین شخصی برای رها شدن از شر این خون دل و داغداری باید گذشته را تغییر دهد. اگر او نتواند این کار را انجام دهد اسیر می‌شود. آزادی اش از او سلب می‌شود و همه ی مفاهیم دیروز مانند قیدی او را در بر می‌گیرند. یک نمونه از آنها را بررسی کردیم یعنی اودریافته است سرخی لاله‌ها بهانه ای است برای بیان این غم ناملموس (ناملموس برای او که گویا در دنیای متفاوتی از پیشینیان خود زندگی می‌کند ) پس لاله‌ها را آبی می‌خواهد و این نشدنی است. این بن بستی برای اوست. بله! بن بست ! سطر‌ها و ستون‌های ماتریس مارا به اینجا رسانید، به کلمه ی بن بست. در واقع از آنجا که او نمی‌تواند رنگ این لاله‌های کهن را تغییر دهد و گذشته و قسمتی از فرهنگ را که  مانند قیدی برای او عمل می‌کنند دگرگون کند به بن بست  می‌رسد و ما نیز به کلمه ی گم شده ی خود در ماتریس M  می‌رسیم. این کلمه  می‌تواند در ماتریس قرار گیرد زیرا یکی از کلمات شعر است و می‌تواند در مجموعه ای قرار گیرد و در ماتریس آورده شود. این کلمه نام شعر است.

پس ماتریس ما به شکل :

Capture

تکمیل می‌شود . اما این پایان خوانش ما نیست. با پیدا شدن کلمه ی مناسب برای ماتریس M یک سطر و یک ستون آن نیز کامل شد. می‌توان در فرا ی متن برای این سطر‌ها و ستون‌های ظاهر شده  ارتباطی در دستور زبان و البته با توجه به هماهنگی با سطر و ستون‌های دیگر یافت یا ساخت. یافتن رابطه ای بین” سرخ و گلو و بن بست ” بسیارساده است. خب همان شخص را در نظر بگیرید که لاله‌ها را آبی  می‌خواست و از قید‌هایی رنج می‌برد. در بن بستی که  او قرار دارد و پرواز در گلویش بغض شده است هیچ بعید نیست میل به پرواز گلوی او را سرخ کند . سرخ شدن گلو یاد آور بریده شدن سر از بدن است . انسان‌های آزاده ی  بسیاری را به یاد می‌آوریم که برای رهایی و آزادی سر خود را از دست داده اند. سرخ و گلو بیش از این‌ها با هم رابطه دارند که می‌توانید  با کمی‌جستجو آن را پیدا کنید.

در این بن بست، صدا با بال نیز مرتبط می‌شود بال که وسیله ای برای پرواز است و صدا که وسیله ای برای بیان افکار و چه بسا اعتراض.

حال استعاره ی ” صدا بال است ” شکل می‌گیرد.” صدا بالی برای رهایی است ” و در بن بست این بال بسته یا شکسته می‌شود. مقصود رسیدن به این دو سطر و سطر‌هایی از این قبیل بود که در خارج از شعر روابط دستوری آنها شکل می‌گیرد و اگر چه کلمات آن  در شعر حضور دارند اما رابطه ی مستقیم  دستوری ندارند. اینکه چطور از این کلمات جمله می‌توان ساخت و چه جمله‌هایی می‌توان ساخت که با ساختار شعر در ارتباط باشند به عهده ی خواننده واگذار می‌شود.

همچنین توجه کنید که ممکن است پرسیده شود در ابتدای خوانش  از میان سطر‌های شعر چرا این واژه‌های خاص را انتخاب کردیم ودر مجموعه‌های مختلف قرار دادیم ؟ و چرا از واژه‌های دیگر مجموعه ای نساختیم ؟ جواب این است که البته  می‌توان مجموعه‌هایی از این دست ساخت و تحلیل‌هایی از این دست ارایه داد اما  از آنجا که کلمات واقع در ماتریس  همانطور که دیدیم  بار مفهومی‌و فرهنگی  عظیمی‌را به دوش می‌کشند و آمدن هر یک از آنها در یک شعر با توجه به پیشینه ی فرهنگی – ادبی  که دارند به تنهایی مفهوم شعر را تحت تاثیر قرار می‌دهد اگر وزنی برای هر واژه مرتبط با بار فرهنگی که به دوش می‌کشد قایل شویم و از میان واژه‌ها انتخابی انجام دهیم احتمال  انتخاب این واژه‌ها از میان سطر‌های شعر بیشتر می‌شود یعنی شعر بستگی بیشتری به این واژه‌های خاص پیدا می‌کند.

یا اگر زیاد از احتمال دل خوشی ندارید می‌توان این مجموعه‌ها را مجموعه‌های فازی[۱] در نظر گرفت که تابع عضویتی برای آن منظور شده است و درجه ی عضویت کلمات را در مجموعه با توجه به بار فرهنگی کلمات مشخص می‌کند و پیداست که این تابع درجه ی عضویت بیشتری برای کلمات فوق قرار خواهد داد  پس انتخاب ما  توجیه  پذیر است.

نکته ی دیگری که به نظر می‌رسد این سوال است که چرا واژه‌ها را به ترتیب در ماتریس فوق قرار دادیم؟ چراکه  یک مجموعه در حالت کلی مرتب نیست و می‌توان ترتیب عناصر را تغییر داد . جواب این است که هر ترتیبی از این واژه‌های انتخابی، ماتریس دیگری را به وجود می‌آورد وشاید خوانش‌های دیگری را به همراه بیاورد که ما نیز مدعی نیستیم این خوانش تنها خوانش از این متن است واینکه  ما با مجموعه‌های ساخته شده  مانند مجموعه‌های مرتب رفتار کرده ایم  به کلیت صدمه نمی‌زند. شما می‌توانید با هر ترتیبی از این مجموعه‌ها یک ماتریس بسازید و آنها را تحلیل کنید.

در پایان نیز به سوالی دیگر پاسخ می‌دهیم . شاید پرسیده شود  آیا این طرزخوانش فقط برای این شعر است؟ یا می‌توان شعر‌های دیگری را نیز این چنین بررسی کرد ؟

در جواب باید گفت از آنجا که شعر موحد ساختاری است و همانطور که در قسمت‌های قبل به این نتیجه رسیدیم که موحد ذهن منسجمی‌در ارایه ی شعر‌ها دارد و این تفکر منسجم در اکثر آثارش بروز پیدا می‌کند حدس می‌زنیم  که شعر‌های دیگری نیز بتوان یافت که با این شیوه خوانده شود و به شعر ” آن‌سوي هست و بايد”  در کتاب نردبان اندر بیابان ارجاع می‌دهیم

این شعر نیز قابلیت چنین رویکردی را داراست .

پس تمرین‌هایی را که در این شعر  به عهده  مخاطب گذاشته ایم مرور می‌کنیم :

  1. با توجه به خوانش، رابطه ای بین سرخ و گلو و بن بست برقرار کنید .
  2. با توجه به خوانش، رابطه ای بین بال و صدا و بن بست برقرار کنید.
  3. پیشینه فرهنگی ادبی کلمات انتخاب شده در مجموعه‌ها را با سایر کلمات شعر مقایسه کنید و به هر یک با توجه به بار فرهنگی آن عددی بین صفر ویک نسبت دهید.
  4. شعر ” آن سوی هست و باید” را به شیوه ی فوق تحلیل کنید.

[۱] Fuzzy sets

این مقاله بخشی از کتابی است تحت عنوان «شعر آینه اندیشه» که انتشارات نیلوفر آن را در سال ۱۳۸۸ منتشر کرده است. 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × 1 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس