دوشنبه , ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / تحلیلی در باب کتاب «در ستایش عشق» اثر آلن بدیو/یحیی زرین‌نرگس

تحلیلی در باب کتاب «در ستایش عشق» اثر آلن بدیو/یحیی زرین‌نرگس

«همان‌طور که می‌دانیم؛

عشق را باید از نو ابداع کرد.»

                                             آرتور رمبو، فصلی در جهنم، وهم‌ها ۱

آلن بدیو در کتاب «در ستایش عشق»، غوغایی به دامان فلسفه‌ی عشق می‌اندازد، که از سطح تفاسیر و برداشت‌های رایج از آن گذشته و مسیری حقیقی را در وادی مخاطره و ماجراجویی می‌گشاید. عشق از منظر بدیو، از دو نقطه در معرض تهدید قرار دارد؛ نخست از معرض امنیت و این برداشت که عشق حاشیه‌ی امنیتی است برای عشاق و دوم، از این نظر که عشق از ناحیه‌ی انکار اهمیت آن در معرض خطر است. در عشق نه امنیت هست و نه آسایش، جویندگان این دو کلیشه، هیچ از عشق نمی‌دانند، چرا که گام در ساحت عشق نگذاشته‌اند. عشق جنگ بدون تلفات، به مانند تبلیغات سلاح‌های نوین غربی نیست، چرا که این «بدون تلفات»، مختص تن آن ارتش غربی است، نه بدن عریان انسان فلسطینی و یا ویتنامی‌و امروز افغان و عراقی و سوری. پس بدیو با نقل قول از رمبو، بر این باور است که؛ «عشق نیازمند ابداع دوباره است». ابداعی که با تاکید بر مخاطره و کنجکاوی، در مقابل امنیت و آسایش عشق امروزی قرار می‌گیرد. در این جا می‌توان به وادی دیالکتیک تنهایی اکتاو یوپاز رفت و از این مقاله بسیار کم‌نظیر، که در ستایش عشق و ادبیات برای مواجهه با مشکل تنهایی مدرنیته است، بهره برد، تا شاید به درکی از سخن بدیو، در مورد اهمیت عشق و تلاشی که برای کژ جلوه‌دادن آن در جامعه‌ی امروز شده، نایل آمد.

در مسیر ساختن عشق از منظر بدیو، وی از تفکرات دیگر فلاسفه در مورد عشق سخن می‌راند و با نگاهی به عشق افلاطونی (کتاب ضیافت افلاطون را حتما بخوانید!)، مساله‌ی عشق را به مثابه‌ی بذری از کلیت در انگیزه‌ی حرکت به سوی عشق می‌یابد و عشق تجربه‌ی برانگیزشی است به سوی ایده. در این مرحله حتا زمانی که به عنوان یک فرد دم از ستایش بدنی زیبا می‌زنیم، متمایل به سوی ایده‌ی زیبایی هستیم. در اندیشه‌ی اگزیستانسیال کی‌یرکگوری (کتاب ترس و لرز را فراموش نکنید!) عشق در سه ساحت خود را می‌نمایاند که از ساحت زیبایی شناختی (غرق شدن در لذایذ اولیه و مشترک با غریزه‌ی حیوانی و نیز الزامات مادی)، ساحت اخلاقی (اثبات واقعیت عشق) تا ساحت دینی یا عاشقانه (به می‌سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید… که سالک بی خبر نبود، زِ راه و رسم منزل‌ها) را شامل می‌شود. کسانی که ترس و لرز سورن کی‌یرکگور را خوانده‌اند، می‌دانند که چگونه ابراهیم از ساحت نخستین به سوی تعلیق امر ضد اخلاقی پسر کُشی می‌رود و با دم فروبستن و هیچ نگفتن (چرا که سخن و زبان زمینه به عرصه‌آمدن عقل را فراهم می‌کند و عقل با تردید و شک در مطالبه‌ی معشوق همراه است)، گام در مسیر عاشقانه‌ی غرق در محبوب خود می‌نهد و به قولی امر اخلاقی نوینی را در ساحت عاشقانه با تعلیق امر اخلاقی در ساحت اخلاقی بازتولید می‌کند و او به شهسوار ایمان بدل می‌شود. سورن خود از رسیدن به مرحله‌ی سوم باز‌می‌ماند، اما ساحت اول عشق را می‌چشد و ساحت دوم آن را نیز تجربه می‌کند، اما از امر اخلاقی تعهد پایدار به جدایی می‌رسد. در تفسیر لاکانی ماجرا از منظر بدیو، رابطه‌ی جنسی وجود ندارد، چرا که به مثابه‌ی مرحله‌ی آیینه‌ای در تفکر او، «یک» خود را در رابطه‌ی جنسی می‌جوید و اگرچه او نیازمند دیگری برای رابطه‌ی جنسی است، اما از نیل به دیگر بازمی‌ماند و لذت جسمانی خود را می‌جوید و پی‌می‌گیرد. او در این فقدان رابطه، عشق را جایگزین می‌کند، پس رابطه‌ی جنسی وجود ندارد، چرا که تضادی بنیادین در رابطه‌ی زن و مرد وجود دارد. برعکس در عشق، فرد به فراسوی خودشیفتگی گام می‌گذارد و در واقع در رابطه‌ی جنسی آدم باواسطه‌ی دیگری با خود رابطه دارد، اما در عشق وساطت دیگری فی‌نفسه کافی است و ماهیت مواجه‌ی عاشقانه همین است و آدمی‌در تلاش است تا دیگری را ازآن خود کند. پس برداشت لاکانی از عشق این است که عشق جذبه‌ای است که در پی پنهان‌سازی این تضاد است، بدیو چنان که خواهیم دید از این نگاه گذار خواهد کرد. در تفسیر عشق، بدیو از عرصه‌ی عشق لازمانی و مکانی «کلودل» می‌گذرد که پایایی عشق را به فراسوی زمان برده بود و با تلاشی پیگیر، عشق را به زمین باز می‌گرداند و مقید به میخ زمان می‌کند، زمان این جهانی و قابل سنجش.

حال بدیو می‌خواهد عشق را بنیان بگذارد. این برساختن عشق در منظر بدیو نخست، متضمن نوعی جدایی یا انفکاک است که بر مبنای تفاوت محض میان دو فرد و ذهنیت‌های نامتناهی شکل می‌گیرد. دوم، در لحظه‌ی پدیداری این «دو» تفاوت در صحنه، جهان را از راهی تازه تجربه می‌کنند که می‌توان در قالبی، عشق را فرمی‌امکانی و مخاطره‌آمیز پنداشت. چرا که انفکاک در آن راه دارد. این همان چیزی است که می‌توان از منظر بدیو، «مواجهه» نام نهاد. مواجهه‌ی دو امکانیت متفاوت محض در صحنه را، عرصه‌ی آشکار مخاطره باید دانست که به دور از امنیت و آسایش دروغین که در مورد عشق می‌پردازند، در حال صیرورت است. داستان رومئو و ژولیت اروپایی و داستان لیلی و مجنون شرقی. در همین راستا، عشق نوعی برساختن است میان دو تن، دو روان، دو فرد، دو حس. پس، عشق را باید ماجراجویی واقعی «دو» قلمداد نمود که در صحنه‌ی جهان به وقوع می‌پویند و این مکاشفه‌ی همیشگی تا زمانی که عشق هست، ادامه دارد و در اولین ناسازگاری و تسلیم در مقابل پیش‌آمدهایی ناگوار و موانعی که در مسیر عشق به وقوع می‌پیوندد، زمینه برای از راه به در کردن عشق آماده می‌شود. پس ما در مسیر ساختن عشق حقیقی هستیم که در آن پایدارا و گاها توأم با زحمت بر موانع بسیار، برخاسته از زمان و مکان و جهان چیره شده، چرا که مواجهه جز در مسیر در افتادن با مخاطرات به دست نمی‌آید. عشق در این مسیر برای تداوم، راهی متفاوت ابداع می‌کند.

در این مسیر، بگذارید فشرده‌ی دیدگاه بدیو در مورد عشق را از خود کتاب وام گیریم. بدیو می‌گوید «من معتقدم که عشق به‌راستی همان چیزی است که من، طبق تعابیر فلسفی خود، «رویه‌ی حقیقت» می‌نامم. یعنی تجربه‌ای که به موجب آن، نوعی حقیقت ساخته می‌شود. این حقیقت بی هیچ تردیدی، حقیقتی است درباره‌ی «دو»: حقیقتی که از نفس تفاوت ناشی می‌شود. من گمان می‌کنم که عشق ـ یعنی آنچه من «صحنه‌ی دو» می‌نامم ـ همین تجربه است. به این معنی، سرتاپای عشقی که چالش را بپذیرد متعهد به پایداری می‌شود، و با پذیرش تجربه‌ی دنیا از منظر تفاوت، در مسیرش حقیقتی نو در باب تفاوت ایجاد می‌کند.» در این تفسیر بدیو از عشق، «اعلام عشق» خود هنری است مختص تجربه‌ی ساختار مواجهه، که ناشی از تصادف و شانس است. اما، از منظر بدیو برای ماندگاری عشق و تداوم مواجهه، تصادف و شانس باید پایان یابد، و عشق بدل به فرآیندی شود که در سیر آن «رویه‌ی حقیقتِ» عشق تداوم یابد. بدیو معتقد است که «اعلام کردن عشق» راهی‌شدن از رخداد مواجهه به منظور مبادرت به ساختن حقیقت است که می‌توان آن را در مفهوم «دوستت دارم»؛ اگر نه با این هدف دروغینِ صِرف خوابیدن با کسی باشد، یافت. در این شرایط، ماهیت شانس و تصادف به پذیرفتن نوعی آغاز مواجهه بدل می‌شود، که پس از طی آن، با نگاه به گذشته، به نوعی تقدیر بدل می‌شود تا شانس (در پیش رو شانسی تلقی می‌شود و پس از آن به تقدیر بدل می‌شود). تصادف و شانس از منظر بدیو، این چنین متوقف می‌شود. پس اعلام عشق، یا «دوستت دارم»، نشانی از گذر از شانس به تقدیر است و عملی است پرمخاطره که تحت فشار نوعی صحنه‌هراسی (منظور «صحنه‌ی دو» است که در عشق تجربه می‌شود) دهشت‌بار است. در این بخش از عشق بدیو، ما در مرحله‌ی ساختن عشق، با گذر از مواجهه‌ی تصادفی و بخت‌آلود به نوعی ساختن برگشت‌پذیر می‌رسیم که نام «وفاداری» بر آن می‌نهد. در این جا، اگر «دوستت دارم» همیشه و در بیشتر موارد منادی «همیشه دوستت دارم» باشد، عملا «شانس» را در چارچوب «جاودانگی» گیر می‌اندازد. اما این «همیشه و همواره» که در جاودانگی گیر افتاده است، در عرصه‌ی «زمان» قابل فهم است. زمانی این جهانی که می‌تواند پایان یابد و عشقی دیگر آغاز گردد و مواجهه‌ای دیگر، نه به تعبیر «کلودل» که عشق را فراسوی زمان و در جهان پس از مرگ نیز پایا می‌دانست. توجه داشته باشیم که اعلام عشق، هرگز یک بار نیست و قرار نیست متوقف شود. بلکه باید همواره رخ نماید و برای آن تعابیری جدید به کار برده شده، پس همواره می‌توان در اعلام عشق بود.

در عشق مورد نظر بدیو، عشاق باید «تفاوت» (پیش‌تر توضیح دادیم) را بر «اینهمانی» ترجیح دهند، چرا که نقطه‌ی ثقل عشق از دید او، در این تفاوت است. تفاوت اساسی و مطلقی که می‌توان در ذهنیت نامتناهی زن و مرد یافت (البته از منظر بدیو، جای کافی برای عشق هم‌جنس‌گرایان هم هست). در این جا، ستیز عاشقانه شکل می‌گیرد. نتیجه‌ای که بدیو از ستیز در عشق می‌گیرد، گلاویز شدن عشاق با خود است. در همین راستا، هیچ‌دشمن بیرونی برای عشاق وجود ندارد و رقیب، معنای خاصی در دشمنی با عشاق ندارد. چرا که هیچ چیز به اندازه‌ی خودخواهی دشمن عشق نیست. دشمن اصلی عشق در این وضعیت، «دیگری» نیست که خودمان هستیم، آن کسی که باید مغلوبش کنیم، خودم هستم، منظور «خود»ی است که اینهمانی را به تفاوت ترجیح می‌دهد. لذا فرآیند عشق و رویه‌ی حقیقت، همواره مسالمت‌آمیز نیست، پس فرآیند عشق، دردناک‌ترین تجربه‌ی هر فرد در زندگی است، چرا که عشق می‌تواند بدن‌هایمان را تسلیم و مطیع خود کند و سخت‌ترین شکنجه‌ها را ایجاد کند. اما در عین حال، عشق ستیزه‌جوست نه منفعل. عشق ستیزه‌جو از دید بدیو، همان آفرینش زمینی جهانی نو است که بر مبنای تفاوت زاده شده است و آفرینش شادمانی مرحله‌ به مرحله است (برسازی جهانی نو در ساخت حقیقت در رویه‌ی حقیقت عشق میان عشاق در عرصه‌ی دو با آفرینش تجربه‌ی جهانی نو)، پس عشق به زانو درآمده‌ی غیرستیزجو، ابداً عشق نیست. بنابراین، عشق چیرگی بر چیزهای امکان‌ناپذیر است که در وضعیت اعتقاد راسخ «دو» در عرصه‌ی صحنه‌ی دو، با امکان ستیز با تفاوت تولید می‌شود. حال بگذارید تا با آنچه آغاز سخن سردادیم، فرجام سخن دهیم:

«همان‌طور که می‌دانیم؛

عشق را باید از نو ابداع کرد.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × 5 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس