دوشنبه , ۲۶ آذر ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / جبر و اختیار در اندیشه‌ی سارتر/فرهاد شفیع‌زاده

جبر و اختیار در اندیشه‌ی سارتر/فرهاد شفیع‌زاده

 photo_2016-07-10_10-04-17

چکیده:

سارتر با حذف واجب­‌الوجود و پدیدارشناسی خود از وجود موجودات و انسان، وجود هرگونه جبر و ضرورتی که آزادی انسان را محدود کند، را نفی می­کند. سارتر هستی انسان را مقدم بر چیستی او می­داند و معتقد است که انسان موجودی است که در درون خود خلائی دارد؛ و به دلیل همین خلأ به سادگی نمی­تواند با خود یکی باشد. وی این خلأ را منشاء آگاهی و آزادی انسان می­داند؛ از نظر سارتر اگر بشود گفت انسان مجبور یا محکوم است؛ محکومیت انسان جز به آزادی نیست. انسان موجودی است که به خود وانهاده شده است تا آزادانه از خود هر چه می­خواهد بسازد. دایره­ی آزادی در اندیشه‌­ی سارتر تا بدان پایه وسیع است که با آگاهی یکی می­شود. تنها بعد لغیره‌­ی انسان است که از نظر سارتر گاهی آزادی انسان را به خطر می­اندازد؛ سارتر معتقد است باید با نگاه دیگری که می­کوشد، من را به شیء تبدیل کرده و آزادی­ من را محدود می-کند، مبارزه کرد و آن را نپذیرفت. از نظر سارتر پذیرش جبر به دلیل فرار از سهمگینی مسئولیت وانهادگی انسان است. انسان به خودش وانهاده شده  تا آزادانه چیستی خود را شکل دهد.  

کلمات کلیدی: جبر، آزادی، خدا، واقع‌­بودگی، آگاهی

Keyword: Determinism, Freedom, God, Facticity, consciousness  

مقدمه:

زندگی فکری سارتر را می­توان به سه دوره­ی اگزیستانسیالیستی، کانتی و مارکسیستی تقسیم کرد؛ از همین رو می­توان سه تئوری اخلاقی مجزا برای سارتر قائل بود. البته، در واقع امر، این سه دورۀ فکری کاملاً مجزا از یکدیگر نیستند، بلکه می­توان اگزیستانسیالیسم سارتری را مبنا و فصل مشترک هر سه دورۀ فکری وی برشمرد. در واقع، تئوری اصلی اخلاق سارتر را می­توان اگزیستانسیالیسم دانست، لیکن سارتر به دلیل برخی از نواقص و معایب این تئوری از اخلاق، اومانیسم کانتی و مارکسیست را به منزلۀ متمم­هایی برای تئوری اخلاق اگزیستانسیالیستی خود وارد می­کند. با توجه به این امر، ما در این مقاله کوشیده­‌ایم که نظر سارتر راجع به مسئله­‌ی جبر و اختیار بر اساس تئوری دوره­‌ی اگزیستانسیالیستی و با توجه به مضامینی که او در کتاب هستی و نیستی می­پروراند بررسی کنیم. چرا که «پدیدارشناسی اخلاق مدیون آن گونه فهم از زیستن انسان است که در آن اثر مطرح شده است.»[۱] البته در این میان نگاهی به کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر و برخی از نمایشنامه­‌ها و زندگی­نامه‌­ی خودنوشت او نیز داشته‌­ایم.

 حذف واجب­‌الوجود و تبعات آن

انکار وجود خداوند، پیش­فرض سترگ فلسفه‌ي ژان پل سارتر است؛ تا جایی که فلسفه‌ي سارتر را می­توان نتیجه­‌ي یک وضعیت الحادی رادیکال دانست. خود سارتر در این‌باره می­گوید:« اگزیستانسیالیسم کوششی است برای استخراج کلیه آثار و نتایج مترتب بر وضعی منسجم، بی اتکاء به واجب الوجود.»[۲] سارتر می­افزاید: البته« اگزیستانسیالیسم فلسفه‌ای الحادی بدان مفهوم نیست که همت خود را سراسر وقف اثبات بطلان واجب الوجود کند،بلکه به مفهوم صحیح‌تر، اعلام می­کند که به فرض بودن واجب الوجود نیز کار دگرگون نمیشود.»[۳] به دیگر زبان مسئله‌ي وجود یا عدم وجود واجب­‌الجود از نظر سارتر مسئله‌­ای مهم و اساسی نیست: «به عقیده ما مسئله اساسی، بودن واجب الوجود نیست؛مهم آن است که بشر باید خود شخصاً خویشتن را باز یابد و یقین کند که هیچ چیز نمی‌تواند او را از خود رهایی دهد، حتی اگر دلیلی بیابد که بودن واجب الوجود بر او ثابت شود.»[۴] همانگونه که سارتر می­گوید فلسفه‌ي وی فلسفه­‌ای نیست که در پی اثبات یا نفی واجب‌­الوجود خود را سامان داده باشد، بلکه در فلسفه‌ي وی موضوعیت واجب­الوجود از اساس منتفی می­شود. از موضوعیت افتادن واجب‌­الوجود در اندیشه‌ي سارتر تبعات چشم­گیری برای فلسفه‌ي وی به همراه دارد. شاید بتوان عمده­‌ترین نتیجه‌ي الحاد سارتر را قائم بودن عالم بر بشر دانست. بدین نحو که سارتر با استفاده از روش پدیدارشناسی هوسرل و اعمال تغییراتی در آن چنین نتیجه می­گیرد که قیام ظهوری عالم تنها به واسطه‌ي حضور انسان است و بدون حضور او این جهان هیچ معنا و ظهوری ندارد. سارتر با کنار گذاشتن آرمان بداهت و یقین هوسرل از بیان هوسرل درباره‌ي قصدیت به عنوان یک برهان وجودی برای اثبات وجود موجودات ورای آگاهی انسانی استفاده کرد؛ لیکن وجودی که توسط این برهان اثبات می­شود یک وجود بی­‌معنا، گزاف و اضافی است؛ وجودی که هیچ شکل، معنا وجهتی ندارد. به زبان ساده، سارتر با استفاده از« حیث التفاطی» هوسرل تنها وجود جهان را اثبات می­کند، وجودی که بی­‌جهت و بی­‌معناست. اما سارتر در ادامه، قیام ظهوری و معنای جهان را منوط به وجود انسان به منزله‌ي آگاهی می­کند؛ به زبان دیگر سارتر معنا و شکل و ظهور جهان را قائم به انسان می­کند؛ انسانی که ذات­اش آگاهی است. در هر دوی این موارد، یعنی در بی‌معنا و بی­شکل بودن جهان و همچنین در قائم بودن این شکل و معنا بر آگاهی انسانی این پیش­فرض بزرگ نهفته است که خداوند به منزله‌ي خالقی که جهان بر اساس علم مطلق او به وجود آمده است وجود ندارد. سارتر حتی از وضعیت ذکر شده‌ي فوق نیز پیش­تر می­رود، چرا که قائم به انسان کردن ظهور و معنای جهان، عدم امکان وجود هر موجود آگاهی که فراتر و یا حتی فروتر از انسان باشد را پیش فرض گرفته است؛ همین امر الحاد سارتر را به الحادی رادیکال مبدل کرده است. به دیگر بیان، الحاد سارتر به این معناست که جهان ورای آگاهی انسانی هیچ شکل، معنا و ارزشی ندارد و این تنها در آگاهی انسانی است که جهان واجد معنا و ارزش می­گردد.[۵]

 به همین ترتیب، تمام مضامین اصلی فلسفه ي سارتر از جمله آزادی، وانهادگی، اصالت بشر و… برآمده از وضعیت الحادی سارتر است. می­توان گفت سارتر با حذف واجب­الوجود انسان را به جای ا ومی­نشاند. در تعیبر سارتر از اگزیستانسیالیسم به خوبی روشن است که چگونه وی با حذف خدا شأن خالقیت انسان را به خود انسان واگذار می­کند: « مراد ما این است که انسان اول وجود دارد و با خود مقابله می‌کند و در عالم چون موجی به بالا می‌خیزد و پس از آن در مقام تعریف خویش برمی‌آید. اگر انسان در نظر اصالت وجودیان قابل تعریف نیست بدین سبب است که در بدو امر هیچ خواهد ماند تا اینکه بعدها خود را بسازد. آنگاه همان خواهد بود که خود ساخته است. از این رو مفهوم طبیعت انسانی منتفی است. زیرا خدایی وجود ندارد که مفهوم طبیعت انسانی در ذات او حاصل باشد آدمی‌هست و بس، نه اینکه او فقط آن چیزی است که اراده می‌کند چنان باشد و مفهومی‌است که بعد از تحقیق وجود از خود حاصل میکند انسان چیزی نیست جز همان که از خویش ساخته است و این نخستین اصل اصالت وجود است.» [۶] بخشیدن صفت خالقیت به خود انسان، درون­مایه ي اصلی اگزیستانسیالیم سارتر می­باشد. سارتر بدین وسیله است که بنیاد­های تئوری اخلاقی خود را فراهم می­آورد. در واقع تئور اخلاق اگزیستانسیالیستی سارتر بر اساس تقدم وجود انسان بر ماهیت شکل می­گیرد. انسان در ابتدا فقط وجود دارد، اما به عهده ي خود او گذارده شده است که چه ماهیتی پیدا کند. به عبارت دیگر انسان هست ولی چیستی خود را خلق می­کند. از همین روست که سارتر اخلاق را همپایه­ي هنر می­داند: « وجه مشترک میان هنر و اخلاق این است که در هر دو مورد، ما با آفرینش و ابداع سرو کار داریم در جهان اخلاق نیز ما می‌توانیم قبل از عمل و به بداهت  عقل درباره آنچه باید آفریده شود تصمیم بگیریم.»[۷]چه اینکه به دلیل همین الحاد رادیکال که از ان یاد کردیم، بیرون از انسان هیچ ارزشی وجود ندارد که انسان بر اساس آن عمل کند. پس انسان می­باید ارزش­های خود را نیز خلق کند.

با فرض حذف واجب الوجود، و وانهاده شدن مسئولیت تحقق چیستی انسان به خود وی، امکان تصور هر گونه جبر و ضرورت بیرونی برای انسان منتفی میشود. در واقع سارتر هر گونه دترمینیسم تئولوژیک را نفی می­کند. خود سارتر از زبان داستایوسکی مطرح می­کند که« داستایوسکی نوشته است که اگر خدا وجود نداشته باشد همه چیز مجاز است.» ما باید به این بیان سارتر بیفزاییم، نه تنها همه چیز مجاز است بلکه انسان راجع به تمام کنش­های خود مختار است. در ادامه با بررسی وجودشناسی سارتر نشان می­دهیم که حیطه­ی اختیار انسانی تا چه حد وسیع می­باشد. 

6521

وجود فی­نفسه  

 وجود فی نفسه، در نظر سارتر، بیشتر به منزله ي متعلق و شی مورد نظر است. به دیگر زبان سارتر با اصطلاح وجود فی­نفسه قصد دارد به آن دسته از موجودات اشاره کند که مورد و متعلق شناخت و فعل قرار می­گیرند اما نه می­توانند خود و نه چیزدیگری را مورد و متعلق شناخت خود قرار دهند؛ از همین رو آن را وجود « در-خود» یا وجود فی­نفسه می­خوانند. موجودات فی­نفسه نخلوق نیستند. لیکن نامخلوق بودن وجود موجودات به این معنی نیست که آنها خود علت خود هستند، چرا که در این صورت تقدم شی بر خودش پیش می­آید و این امری محال و ناشدنی است. به نظر سارتر از وجود موجودات تنها می­توان به منزله ي یک واقعه و داده ي ابتدایی یاد کرد؛ چنین وجودی در اندیشه ي سارتر تنها یک صفت مثبت و ایجابی دارد و آن هم عین خود بودن است، یعنی همان است که هست، و یا به تعبیر مجازی پر است. چنین وجودی را ساتر وجود فی­نفسه می­نامد.

تمام صفات وجود فی­نفسه به غیر از عین خود بودن که صفتی ایجابی است، سلبی هستند؛ فی نفسه از آن جهت که از خود پر است برای خود تار و ناشفاف است و از ان جهت که عین خود بودن است دارای شعور، وجدان و آگاهی نیست؛ چرا که از نظر سارتر آگاهی با یک قسم دوتا بودن و عین خود نبودن همراه است. وجود فی­نفسه به دلیل اینکه فاقد شعور و وجدان است دارای فعالیت نیست و از آن جهت که بدون حرکت و صیرورت و حیثیت زمانی است، فعل پذیر نیست؛ و در نهایت چنین وجودی قابل تبین نیست و به اصطلاح گزافه و زیادی است. چرا که تبیین به معنای استنتاج و استخراج است و استنتاج و استخراج یا از ضروری رخ می­دهد و یا از ممکن. اما ممکن تنها حالتی از آگاهی و وجدان است و هرگز امری واقعی و حقیقی نیست و ضروری نیز تنها در مورد فکر و گذاره­‌های منطقی قابل طرح است. اگر بخواهیم تمام صفات ذکر شد در بالا را در یک تعبیر به کار ببریم می­توان گفت که در موجودی که وجوداش فی­نفسه است، ماهیت بر وجود تقدم دارد. چیزی که ما به عنوان یک درخت می­شناسیم فقط یک درخت است نه می­خواهد و نه می­تواند چیز دیگری باشد، درخت وجودی پر و غیر قال نفوذ است که نمی­تواند از خود چیز دیگری برآورد. وجودی که در آگاهی انسانی به منزله­ي یک درخت شناخته شده است، هرگز نمی­تواند خود را به چیز دیگری بدل کند و از خود چیز دیگر بسازد، چرا که درخت به دلیل فاقد آگاهی بودن هرگز نمی­تواند خود را به منزله ي وجودی لغیره درک کند و به تبع آن نه می­تواند و نه حتی می­تواند بخواهد که علیه درخت شناخته شدن خود برآشوبد. تقدم ماهیت بر وجود در فی­نفسه درست به همین معناست؛ یعنی فی­نفسه به دلیل پر بودن و عین خود بودن هیچ شعوری از آنچه هست ندارد و همچنین بدلیل فاقد شعور بودن هیچ امکان و آزادی برای تغییر آنچه هست را در خود ندارد؛ به اصطلاح فی­نفسه در برابر انسان به منزله ي ظهور بخش عالم، غیر قابل نفوذ است و در مقابل شکل و معنایی که از جانب انسان بر او تحمیل می­شود بی­تفاوت است.

نکته­ای که در رابطه ي نسبت فی­نفسه و مسئله­ی جبر و اختیار می­توان گفت این است که ورای جهان انسانی و در قلمرو موجودات فی­نفسه هیچ واکنشی نسبت به رفتار و عمل انسانی وجود ندارد. نه تنها اراده یا علم خدا انسان را دچار جبر و ضرورت نمی­کند، بلکه اشیاء فی­نفسه نیز نسبت به کنش­های انسانی بی­تفاوت هستند و هیچ­گونه تاثیری بر رفتار انسانی ندارند.

وجود لنفسه

در اصطلاحِ سارتر وجود لنفسه، در مقابل وجود فی­نفسه، به آن دسته از موجودات گفنه می­شود که توانایی مورد ومتعلق قرار دادن خود و یا چیز دیگری را دارند. لنفسه به واسطه ي همین توانایی وجودی «برای- خود» می­گردد. لنفسه وجودی برای خود است چرا که می­تواند خود را مورد و متعلق شناخت و عمل قرار بدهد و از خود هر چه می­خواهد بسازد. به هر روی،چنانچه پیش­تر گفتیم، سارتر وجود خاص انسانی را از یک وضعیت الحادی نتیجه می­گیرد، چرا که با فرض وجود خداوند ماهیت انسان بر وجودش مقدم می­شود، زیرا در آن صورت، صورت انسانی نخست صورتی است در ذهن خداوند. اما سارتر وجود انسان را بر ماهیت­اش مقدم می­داند و وجود هر صورت اولیه­ای را برای انسان نفی می­کند.[۸] سارتر شرح خود درباره ي لنفسه را با اشاره به نوآوری هوسرل درباره ي آگاهی آغاز می­کند. نزد هوسرل آگاهی همواره به سوی چیزی جز خود تعالی می­یابد. از آنجا که سارتر وجود آگاهی را عین لنفسه می­داند، تعالی جویی آگاهی را نشان از این می­گیرد که لنفسه آنچیزی نیست که هست بلکه چیزی هست که نیست. به دیگر بیان لنفسه وجودی است که امکان پایدار نفی آنچه هست، اساس او را تشکیل می­دهد. این امر بدین معنی است که لنفسه ذاتاً متناقض است.

اگر از بعد دیگر به دیدگاه سارتر درباره ي لنفسه بنگریم، روشن می­شود که لنفسه وجودی میان تهی است و همین میان تهی بودن و عین خود نبودن منشأ تعالی جویی او یعنی آگاهی است. به دیگر بیان منشأ آگاهی نزد سارتر عدم امکان انطباق لنفسه برخود است. اما وجودِ عدم، در لنفسه نه تنها منشأ آگاهی است بلکه منشأ اختیار نیز است. به واقع اگر به شیوه­ای عمیق­تر به واقعیت انسانی که در حال تراویدن عدم خود است بنگریم در می­یابیم که آگاهی و اختیار یکی هستند و تفاوتی با هم ندارند. در واقع اختیار همان عدمی‌است که ویژگی بارز لنفسه است و به واسطه ي وجود این ویژگی  از بیخ و بن با فی­نفسه متمایز است. لنفسه به واسطه ي این عدم به سادگی نمی­تواند باشد و به همین دلیل ناگذیر است که خود را بسازد. در اندیشه ي سارتر لنفسه به واسطه ي برخورداری از اختیار اساس و بنیاد خود است. این تعبیر به معنای تقدم وجود لنفسه بر ماهیت اوست. [۹]

D9003E5C-CFF6-43B5-80BD-6FFC43BAD377_mw1024_mh1024_s

اختیار یا آزادی

چنانچه از بیان بالا برمی­آید اختیار و آزادی برای بشر، نزد سارتر، واقعیتی انتولوژیک است. به عبارت دیگر اختیار و آزادی مقوم بلکه عین هستی بشر است. آزادی انسان تعبیر دیگری از تقدم وجود انسان بر ماهیت اوست. آزادی به معنای این است که بشر خود ماهیت خود را انتخاب می­کند:« هنگامی‌که ما می‌گوییم بشر در انتخاب خود آزاد است، منظور این است که هر یک از ما، با آزادی، وجود خود را انتخاب می‌کند.»[۱۰]این امر به روشنی نشان می­دهد که آزادی و اختیار برای بشر امری گریز ناپذیر است و به اصطلاح سارتر بشر محکوم به آزادی است. خود سارتر در اینباره می­گوید:«من نمی‌توانم محکوم باشم، مگر اینکه آزادی یک محرومیت یاضرر باشد. » [۱۱] از نظر سارتر هیچ گونه جبری بر انسان برای عمل کردن وجود ندارد.« بسیار راحت­تر می‌بود اگر تعیین شده و مجبور بودیم زیرا در آن صورت اگر نادرست و یا احمقانه عمل می‌کردیم همواره قادر بودیم از عوامل بیرونی و تعیین کننده کنش‌هایمان سپر بلا یا عذر و بهانه ای بسازیم. زیرا ما دوست داریم برای کارهایمان عذر و بهانه ای پیدا کنیم؛ وقتی حریصانه یا شهوت پرستانه عمل می‌کنیم می‌گوییم: طبیعت انسانی چنین است یا نتوانستم جلوی خود را بگیرم، من همینم که هستم. پذیرش این که آزادی امری گریز ناپذیر، تام و تمام است،تمام این عذر و بهانه را از میان بر می‌دارد. هیچ طبیعت انسانی یا فردی باعث نمی‌شود که من حریصانه عمل می‌کنم، اگر چنین کنم از آن روست که انتخاب کرده ام، بنابراین تمام مسئولیت آن با من است.»[۱۲]

 وصف انتولوژیک بودن صفت آزادی برای بشر بیانگر این مطلب نیز هست که در نظر سارتر آزادی برای بشر یک قسم آزادی مطلق است؛ چه اینکه بشر به واسطه ي همین آزادی جهان را شکل و معنا و ارزش می­دهد. به بیان مفصل، نه تنها بشر به اختیار در موقعیت­های اخلاقی مختلف عمل می­کند، بلکه ملاک و معیار  یا بهتر است بگوییم  ارزش اخلاقی عمل را خود وضع می­کند. چنانچه پیش­تر به آن اشاره­ای کردیم هستی در خود فقط هست، اما هیچ معنا، ارزش و جهتی ندارد، این به واسطه ي حضور انسان است که جهان معنا و ارزش و به اصطلاح ظهور می­یابد. بدین ترتیب بشر نه تنها مبنا و اساس خود است، بلکه مبنا و اساس ظهور جهان و ارزش و معنای آن نیز هست و این معنا و ارزش را آزادانه انتخاب می­کند.

آزادی و اختیار در معنای سارتری، معنای رایج خود را از دست می­دهد. چه اینکه آزادی در معنایج رایج خود در حوزه ي اخلاق به معنای مخیر بودن به انتخاب شقوق مختلف یک عمل است، اما در معنای سارتری آزادی به عنوان طراحی شقوق مختلف یک عمل و سپس ارزشگذاری این شقوق مختلف از درون خود و در نهایت انتخاب یکی از این شقوق برای عمل است. به زبان ساده اگر بخواهیم با توجه به تعریف سارتر از آزادی، یک عمل آزادانه را توصیف کنیم باید بگوییم که عملی آزادانه است که فاعل­اش به هنگام عمل معنایی از جهان را وضع کند که در آن موقعیت و شقوق مختلف برای یک عمل موجود باشد و فاعل عمل، یکی از شقوق مختلف عمل را با توجه به وضع و جعل ارزش­های دلبخواهی انتخاب کند. در واقع با توصیفی چنین مطلق از آزادی، یک عمل آزادانه وقتی رخ می­دهد که فاعل­اش از پیش جهانی را که آن عمل در آن معنا می­یابد را از هیچ خلق کرده باشد.[۱۳] روشن است که با این بیان سارتری وجود هر گونه جبر و ضرورت  از سوی اشیاء فی­نفسه منتفی می­شود.در واقع اشیاء بیرونی هیچ تاثیری بر وجود انسانی ندارند. اگر تاثیر و فشاری به انسان برای مجبور کردن او وجود داشته باشد، این تاثیر و فشار تنها از سوی یک وجود انسانی دیگر می­تواند باشد که سارتر تحت عنوان وجود لغیره به بررسی و توضیح آن می­پردازد. پیش از بررسی وجود لغیره لازم است اندکی راجع به یکی بودن آگاهی و آزادی توضیح داده شود.

یکی بودن آگاهی و اختیار

سارتر آگاهی را شکاف یا فاصله­ای میان موجودات لنفسه و عالم می­داند. از نظر وی در آگاهی از یک شیء ما همواره از خود نیز آگاه هستیم و این آگاهی منجر به تمایز خودمان و عالم می­شود. سارتر از این تمایز با استعاره­ي مکانی شکاف یا خلأ یاد می­کند. موجود لنفسه در تلاش هستند که این خلأ یا شکاف را از طریق اندیشه یا عمل پر کنند تا بدین وسیله تمایز خود و عالم را از میان بردارند. همچنین سارتر این شکاف را قدرت تایید و رد چیزهایی که انتخاب می­کنیم نیز برمی­شمرد وبدینسان آگاهی و اختیار را یکی برمی­شمرد.

در نظر سارتر آگاهی دو بعد دارد: از طرفی آگاهی توانایی ملاحظه ي چیزها چنان که هستند، است و از طرف دیگر توانایی ادارک چیزها به شیوه­های ممکنی که فعلاً برقرار نیست، است. سارتر این توانایی نوع دوم را که همواره با آگاهی قرین است، آگاهی منفی می­نامد. این به واسطه ي آگاهی منفی است که آگاهی و اختیار یکی و متحد می­شوند. چرا که آگاهی منفی توانایی دیدن چیزها آنگونه که نیستند و یا تخیل اوضاعی است که با اوضاع فعلی حاکم بر عالم متفاوت است. از طریق دیدن اشیاء آنگونه که نیستند، یا همان تخیل است که امکان و توانایی طرح افکنی برای تغییر آنچه هست یعنی اختیار پدید می­آید. بدین ترتیب با اتحاد آگاهی با آگاهی منفی یا همان تخیل، ما در نسبت با عالم که همواره از طریق آگاهی انجام می­شود مختار نیز هستیم. به عبارت دیگر ما اوصاف و حتی مقولات بنیادینی را که جهانمان را بر اساس آن طبقه بندی می­کنیم آزادانه و از روی اختیار انتخاب می­کنیم. در واقع، تصور اینکه چیزها چگونه نیستند مقدمه­ای برای طبقه­بندی آنها، مطلوب یا منفور دانستن آنها و در نتیجه تلاش برای دگرگون کردن آنهاست. این نسبت بنیادینی که از طریق آگاهی منفی سر برمی­آورد را در صطلاح طرح­افکنی می­نامند. طرح افکنی شامل ادراک عالم، شناخت عالم، احساس چیزهای پیرامون عالم، طرح انداختن برای تغییر آن و مداخله در روند عالم یا کنش را شامل می­شود. سارتر همه ي انواع طرح افکنی­ها را قصدی یا التفاطی می­داند و از سوی دیگر میان همه ي انواع مختلف آن اعم از ادراک، شناخت، احساس، طرح­انداختن و کنش تمایز بنیادینی قائل نیست. به علاوه از نظر وی هر حالتی از آگاهی تنها در صورتی قابل تبیین خواهد بود که در حکم طرحی متعلق به یک فرد، نقشه یا هدف انسانی خاص ملاحظه شود.از همین رو سارتر معتقد است که فرد نمی­تواند دیدگاه کل را اختیار کند از نظر او هر گونه توصیفی از جهان لزوماً توصیف جهان از منظر کسی است؛ چرا که آگاهی ما از عالم همواره باید با «من می­اندیشم» تلازم داشته باشد. بنابراین اگاهی از هر نوعی که باشد اساساً امری شخصی است و از آنجا که عمل کردن و اختیار همواره ملازم آگاهی است، مادامی‌که عمل وجود داشته باشد اختیار نیز وجود دارد و چون آگاهی من که نسبتم را با عالم مشخص می­کند همواره شخصی است، اختیار و عمل من نیز شخصی و قصدی است.

وارنوک معتقد است یکی گرفتن عمل و شناخت مردود است، چرا که شناخت بالذات غیر شخصی است. اگر چیزی درست باشد هر کسی می­تواند از درستی آن آگاه شود، به زبان دیگر می­توان تصور کرد که شناخت من با شناخت هر کس دیگری یکسان باشد و لی من و تنها من هستم که پدیدآورنده ي اعمال خودم هستم. می­شود پذیرفت که انتخاب لزوماً انتخاب شخص به تنهایی باشد، اما شناخت الاصول باید مشترک باشد.[۱۴]

یکی شدن آگاهی و اختیار، به این معنا است که نه تنها ما درباره­ی اعمالمان مختار هستیم بلکه اینکه جهان را چگونه ببینیم و بفهمیم نیز در اختیار ماست. جهان فی­نفسه فاقد معناست و در مقابل طرح­افکنی­های ما مقاومت نمی­کند، بلکه به آنها بی­تفاوت است. این انسان که جهان، شکل، معنا و جهت می­دهد؛ این معنابخشی نه به صورت خودکار بلکه به صورت آزادانه و اختیاری انجام می­گیرد.

لغیره

وجود لنفسه از آن جهت که متعلق و مورد شناخت دیگری قرار می­گیرد، در اصطلاح سارتر لغیره نامیده می­شود؛ بنابراین لغیره بعدی از لنفسه است که خود را در مورد و متعلق شدگی آشکار می­کند.سارتر مدعی است که تجربیاتی وجود دارد که ما در آن به نحوی بی­واسطه و تردید ناپذیر وجود دیگری را درمی­یابیم یکی از این تجربیات احساس شرم است. شرمندگی، تجربه ای است وجدانی و حالتی از وجدان است که می‌گوییم : «من شرم دارم. مانند تمام حالات وجدانی، شرم نیز التفاتی است و راجع به متعلقی، چه، شرم داشتن، شرم داشتن از چیزی است، این متعلق شرم و از آنچه شرم دارم، خود من است. من از خود و آنچه هستم، شرم دارم. اما شرم، یک احساس درونی از خود، از آن جهت که تنها و پنهان هستم، نیست، تصور ساده شرم، مستلزم وجود یک ناظر بیگانه است : شرم داشتن من از خود، در برابر کسی است، و از خود چنانکه در نظر دیگری می‌آیم،  شرمنده ام.»[۱۵] سارتر معتقد است آنچه باعث احساس شرم می­شود این نیست که از من فلان یا بهمان خطا سرزده باشد بلکه این واقعیت است که من به منزله ي متعلق و موضوع فعل دیگری قرار گرفته­ام. سارتر معتقد است در چیز وشیء شدن تنزلی وجود دارد، و احساس شرم از این تنزل رخ می­دهد، از این موضوع که من وقتی متعلق نگاه دیگری قرار می­گیرم تبدیل به چیزی در میان اشیاء می­گردم. در واقع، نگاه دیگری آزادی و لنفسه بودن را از من می­گیرد، دیگری با نگاه­اش عالم من را می­قاپد وسعی دارد من را به شی تبدیل کند و تحت تملک و اسارت خود درآورد.[۱۶] جمله ي معروف سارتر در نمایشنامه ي درهای بسته بیانگر همین وضعیت است که می­گوید: «وجود دیگران برای آدم جهنم است.»[۱۷]

وجود دیگری برای لنفسه تنها جنبه ي منفی ندارد، بلکه لنفسه به واسطه ي حضور دیگری پی به وجود خود می­برد وخود را اثبات می­کند. با حضور دیگری است که لنفسه، متعلق وشیء شدگی خود را به عنوان وضعی نامطلوب درمی­یابد و سعی در گریز از آن می­کند؛ در واقع به واسطه­ي همین دیگری است که لنفسه به اگزیستانس خود به منزله ي امری در خطر پی می­برد. در همین راستا است که سارتر می­گوید« ما هیچ وقت آزادتر از زمانی نبودیم که تحت اشغال آلمانی‌ها قرارداشتیم. جمیع حقوق خود را از دست داده بودیم… و هر تصمیمی‌که فرد فرد ما، در زندگی خود میگرفت، اختیاری و اصیل و واقعی بود. زیرا در مقابل خطر مرگ گرفته می‌شد… پس مسأله اصلی و اساسی آزادی در مقابل ما مطرح میشد. »[۱۸] اما این آگاهی به قیمت در خطر قرار گرفتن آزادی و اگزیستانس برای لنفسه رخ می­دهد.

در نظر سارتر حضور دیگری برای لنفسه به دوشکل اتفاق می­افتد، یکی حضور فیزیکی و دیگری حضوری است که در ذهن لنفسه پیدا می­کند. بدین­ترتیب دیگری همیشه برای لنفسه حضور دارد، دیگری فرهنگ، سنت و تاریخ لنفسه را می­سازد و از همین طریق می­کوشد لنفسه را به شی تبدیل کند.[۱۹]  با این تعبیر دیگری حضور گسترده و فراگیری در زندگی لنفسه دارد و هیچ­گاه او را به حال خود وانمی­گذارد. هر تعبیر و تعریفی از انسان، و هر دستورالعمل دینی، اخلاقی، سیاسی و… و به طور کل هر چیز که بخواهد به انسان شکل بدهد یا عمل و انتخاب خاصی را بر او تحمیل کند برآمده از نگاه دیگری است و باید نفی شود.

شاید بتوان گفت تنها به واسطه­ی وجود بعد لغیره­ی آدمی‌است  که به نحو جدی آزادی انسان مورد تحدید واقع می­گردد و به اصطلاح مجبور می­شود. دیگری با نگاه خود آزادی را از انسان می­قاپد و او را تبدیل به شی می­کند. بدین ترتیب است که اصل اساسی اخلاق اگزیستانسیالیستی سارتر حفظ آزادی و مبارزه با «شیء شدگی» توسط نگاه دیگری می­باشد. انسان بالذات آزاد است اما اگر به ایمان بد روی بیاورد و اجازه دهد دیگری او را شیء کند آزادی خود را از دست می-دهد.[۲۰]

وانهادگی

چنانچه گفتیم، لنفسه اول بار به واسطه ي دیگری است که خود را می­شناسد و پی به آزادی بی حد و حصر خود می­برد، همچنین اشاره کردیم که لنفسه در مقابل نگاه دیگری، شیء شدگی را به منزله ي از دست دادن آزادی تجربه می­کند. نکته ي قابل طرح در اینجا این است که در واقع امر، اکثر انسان­ها از این شیء شدگی نمی­گریزند و به آن تن می­دهند. سارتر علت این امر را ترس­آگاهی بشر می­داند. به نظر سارتر وقتی بشر پی به وانهادگی خود می­برد و درمی­یابد که مسئولیت اینکه  از خود چه بسازد بر عهده ي خود او نهاده شده است، دچار اضطراب و دلهره می­گردد؛ چرا که بشر هیچ ملاک و معیاری چه در خود و چه در بیرون از خود ندارد تا در این راه به یاری او بیاید. سارتر دراینباره می­گوید: « هیچ یک از مکتب‌های اخلاقی که به کلیات می‌پردازند نمی‌توانند به ما بگویند که چه باید کرد.در راههای جهانی نشانه و علامتی نیست و اگر نشانه ای می‌باشد تعبیر وتفسیر آن بر عهده­ی خود انسان است. وانهادگی متضمن این معنی نیز هست که ما، خود شخصاً هستی خود را انتخاب می‌کنیم.»[۲۱] «وانهادگی» بشر یکی از کلیدی­ترین مفاهیم فلسفه ي سارتر است و حتی می­توان گفت که نظریه ي اخلاقی سارتر ناشی از این اصل است. وانهادگی مانند دیگر مفاهیم و اصول فلسفه سارتر ناشی از  وضعیت الحادیاوست. در حقیقت وانهادگی مستلزم این معناست که انسان به عنوان یک آزادی مطلق برای ساختن هر آنچه می­خواهد است، لیکن این آزادی مطلق هیچ طرح و الگویی را پیش­رو ندارد. دشواری مسئله اینجاست که انسان به واسطه ي عدمی‌که در خود دارد و به واسطه ي آن آزاد است، امری فرارونده وبیرون از خود است، وانهادگی به این وضعیت، این مطلب را می­افزاید که بشر بیرون از خود چیزی برای پر کردن عدم و خلائی که درون خویش دارد، نخواهد یافت. سارتر درباب اینکه بشر چیزی درون خود برای تعیین ملاک ارزش­ها ندارد می­گوید: بشر کاوشی و جستجویی در خویش نیست بلکه در تعقیب هدف بیرونی از خویش یعنی در استخلاص و آزادی و حقیقت بخشیدن به « طرح » است که بشر جاودانه خود را به عنوان بشر تحقق می‌بخشد.»[۲۲] این واقعیت بشر را دچار اضطراب و دلهره­ای بی­پایان می­کند، چرا که خویش را خالی می­یابد و بیرون از خود نیز چیزی برای پر کردن خلأ خویش نمی­یابد..

سارتر تا این پایه اختیار انسان را وسیع می­داند که می­گوید:« بشر به مثابه یک طرح که هیچ گونه معیار مطلق پیشینی ندارد وارد این عالم شده است طرحی که باید به وسیله ی خود وی ساخته شود»[۲۳]

images

بشر به مثابه طرح

سارتر درباره ي طرح می­گوید: «بشر پیش از هر چیز « طرحی» است که در درون­گرایی خود می­زید و بدین گونه وجود او از خزه و تفاله و کلمه متمایز می‌شود.»[۲۴] و در پاورقی همین کتاب معنای طرح را بدین گونه توضیح می‌دهد: جمله ( بشر طرحی است) یعنی بشر موجودی است که پیوسته  می‌خواهد  از خود پیش تر باشد با این توضیح که بشر چون موج، پیوسته آماده و در خود جهش و فراتر رفتن است. سکون و وقفه درشأن او نیست،این جهش و جنبش آگاهانه است نه خود به خودی، زاده ی شعور است نه محصول جبر، همه کیفیت­های روحی از جمله شادی و رنج نیز زاده ی شعور است نه مقدم بر آن، بنابراین هیچ حالت از پیش بوده ای محرک این جهش نیست.»[۲۵]  این تعبیر به خوبی نمایانگر آن است که سارتر چه سهم بزرگی برای خودآگاه و به تبع آن برای ارده قائل است؛ بشر همان­چیزی است که می­خواهد باشد، و آنچه که می­خواهد باشد را از روی آگاهی و شعور انتخاب می­کند.

هرچند سارتر مفهوم‌هایدگری واقع­بودگی را به عنوان موقعیتی ابتداً داده شده می­پذیرد، اما در واقع شأن چندانی برای آن قائل نیست و به هیچ عنوان آن را مانعی در برابر اختیار نمی­بیند.  از نظر سارتر اینکه من در کجا، چه زمان و در چه شرایطی پا به این عالم گذاشته ام طرح مرا می‌سازد و من باید به این طرح شکلی بدهم که خود انتخاب می‌کنم. به دیگر زبان از نظر سارتر هیچ یک از عناصر واقع­بودگی و مجعولیت انسان در هیچ موقعیتی نمی­تواند اراده­ي انسان را محدود کند. او در اینباره می­گوید:« انسان همیشه در موقعیت معینی است. مخصوصاً چنین می‌نماید که به واسطه ی تن و گذشته ی او اختیارش محدود می‌شود. اما اولاً اختیار عبارت است از گذشتن و تجاوز از هر وضع و موقعیت موجود و رفتن به طرف آینده نا معین به نحوی که همواره می‌توان عناصر مجعولیت خود را پذیرفت یا رد کرد. علاوه بر این، اختیار است که قوام بخش موقعیت است. زیرا که موقعیت فقط برای وجدانی هست که خود را از آن می‌رهاند و آن را با طرحهای پیشنهادهای خود روشن می‌سازد. مثلاً به واسطه ی طرحها و پیشنهادهای من است که اشیاء مانع یا آلت می‌شوند، و در غیر این صورت نه این و نه آن، فقط آنند که آنند. بالاخره نهایتاً باید گفت که هیچ واقعه ای برای من روی نمی‌دهد مگر اینکه آن را با اختیار انتخاب کرده باشم. زیرا منم که با اختیار برای اشیاء و وقایع معنایی قائل می‌شوم. یا به عبارت دیگر به آنها جهتی معین می‌دهم.»[۲۶]

در حقیقت طرح بودن بشر بیان دیگری از وجود انسان به منزله ي اراده و آگاهی است، لیکن سارتر در صدد است که عناصر داده شده به انسان یا به عبارت دیگر واقع بودگی را نیز در تعبیر طرح بودن بشر بگنجاند. اما در نهایت سارتر برای این واقع بودگی، شأن و منزلتی تعیین کننده قائل نیست. در نظر سارتر واقع­بودگی یا عناصر موقعیتی که ما خود را در آن می­یابیم نیز اعتبار خود را از انتخاب ما به منزله ي یک امر واجد یا فاقد ارزش دریافت می­کنند؛ واقع بودگی تنها طرح ما را می­سازد، اما اینکه به این طرح چه شکلی بدهیم به خودمان وانهاده شده است. بی منزلت انگاشتن واقع­بودگی در انتخاب­های لنفسه، با مبانی اگزیستانسیالیستی سارتر کاملاً سازگار است، چرا که سارتر قیام ظهوری عالم را به واسطه ي انسان می­داند؛ به دیگر زبان، چنانچه پیشتر گفتیم، در نظر سارتر این انسان است که معنا وشکل جهان را بی­هیچ الگوی پیشینی و هیچ جهت عقلی می­آفریند، بنابرین عناصر مجعولیت و واقع­بودگی انسان نیز اعتبار و معنای خود را از انتخاب و معنا بخشی انسانی می­گیرند. بدین­ترتیب هر چند واقع­بودگی لنفسه از لحاظ زمانی مقدم بر او و همچنین شرط وجود او بوده است اما معنا، شکل و ارزش خود را از لنفسه می­گیرد و از این جهت موخر بر وجود اوست. سالمون در اینباره می­گوید: « انسان همیشه خود را در شرایطی که نقشی در انتخاب آن نداشته است می‌باید، اما می‌تواند با انتخاب و گزینش خود به آنها معنی دهد. برای مثال اگر از نظر جسمانی دچار نقص یا مشکلی باشیم ویا خود را به عنوان پلیس، خدمتکار  و یا هر فردی که دارای نقشی است در نظر بگیریم، از یک طرف جز در صورت پذیرش این الزامها نمی‌توانیم از آنها فراتر رویم، اما از سوی دیگر نباید خود را بصورت ثابت و قطعی در نظر بگیریم و همان گونه که ابژه‌های بی جان گرفتار وضعیتشان هستند خود را درگیر چنین وضعیتی بدانیم. همواره در  هر نقشی باید خود را مورد سؤال قرارداده و در صورت لزوم به کمک گزینش فراتر از الزام برویم.»[۲۷] این تلقی سارتر از واقع­بودگی و عناصر موقعیت، امکان هر عذر وبهانه­ای را از لنفسه برای نپذیرفتن مسئولیت آنچه انجام داده است را می­گیرد، بنابراین لنفسه به تمامه خود مسئول چیزی هست که هست.

نتیجه‌­گیری:

به طور خلاصه می­توان گفت که در اندیشه­ی سارتر هر گونه جبر و ضرورتی، چه بیرونی و چه درونی نفی می­شود. اولاً خدا به منزله­ی موجودی که علم مطلق­اش به امور، تحقق آن امور را ضروری گردانیده باشد، از اساس انکار می­شود. ثانیاً اشیاء به منزله­ی موجودات فی­نفسه از شأنیت و توانایی تاثیر علی بر انسان برخوردار نیستند زیرا این انسان است که به آنها معنا و جهت می­دهد؛ بنابراین چیزی به عنوان قانون طبیعت وجود ندارد که انسان را مجبور کند. ثالثاً انسان چیستی و ماهیت از پیش تعیین شده ندارد که رفتار او را متعیّن کند. به عبارت دیگر چیزی به نام طبیعت انسانی وجود ندارد که علّت رفتار و کنش­های انسانی باشد. بلکه برعکس ذات انسان خلائی است که آگاهی و آزادی او را برمی­آورد. به بیان بهتر، اگر بخواهیم طبیعتی برای انسان قائل باشیم، از نظر سارت آزادی طبیعت و سرشت انسانی است. حیطه­ی این آزادی در اندیشه­ی سارتر تا بدان پایه وسیع است که با آگاهی یکی است. ما نه تنها در کنش-هایمان آزادیم بلکه در معنا، شکل و جهتی که به جهان و پدیده­های آن می-دهیم نیز آزادیم. انسان به خودش وانهاده شده است. این وانهادگی، یعنی پذیرش مسئولیت ساختن خود از هیچ، برای بشر سهمگین است. بشر می­خواهد از زیر بار این مسئولیت فرار کند، و آزادی و اختیار خود را نفی کند؛ بنابراین وانمود می­کند چیزی مانند اشیاء است. می­توان گفت، از نظر سارتر، پذیرش جبر به معنای فرار از زیر بار مسئولیت آزادی است که به ما وانهاده شده است؛ در واقع جبرگرایی به معنای خود-شیء-پنداری است که در آن مسئولیت رفتارها و افکارمان را از دوش خود ساقط می­کنیم. در این میان تنها بعد لغیره­ی انسان است که گاهی آزادی انسان را به خطر می­اندازد. دیگری به واسطه­ی نگاه خود قصد این را دارد که من را مارک زده و به شیء تبدیل کند؛ دیگری آزادی من را می­قاپد؛ بر همین اساس است که سارتر می­گوید دیگران جهنم­اند. من از آن جهت که برای دیگری هستم همواره امکان شیء شدگی و اسیر جبر شدن را دارم. سارتر معتقد است باید با این شیء شدگی و جبری که دیگری سعی دارد بر من تحمیل کند، مبارزه کرد.

منابع:

  1. احمدی ، بابک ، سارتر که می‌نوشت ، نشر مرکز ، چاپ دوم ، تهران ۱۳۸۵٫
  2. سارتر، ژان پل، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفی رحیمی، انتشارات مروارید، چاپ دوم ۱۳۵۵٫
  3. سارتر، ژان پل، سه نمايشنامه مرده‌هاي بي كفن و دفن، مگس‌ها، خلوتگاه، نشر سخن ۱۳۳۹٫
  4. سارتر، ژان پل، هستی و نیستی، ترجمه عنایت­اله شکیبا پور، نشر شهریار ۱۳۵۹٫
  5. روژه ورنو-ژان وال، پدیدارشناسی و فلسفه­های هست بودن، مترجم یحیی مهدوی، انتشارات خوارزمی.
  6. جمال پور ، بهرام، انسان و هستی، ایران – نشر هما
  7. ماتیوز، اریک، فلسفه فرانسه در قرن ۲۰، ترجمه محسن حکیمی، انتشارات ققنوس چاپ اول ۱۳۷۸٫
  8. موریس، کرنستن، ژان پل سارتر، ترجمه منوچهر بزرگمهر، انتشارات خوارزمی، چاپ اول ۱۳۵۰٫
  9. وارنوک، مری، اگزیستانسیالیسم و اخلاق، مترجم علیا، انتشارات ققنوس?
  10. جمال پور، بهرام،انسان و هستی، نشر هما۱۳۷۱
  11. Solomon, Robert C. From Rationalism To Existentialism And Their Nineteenth – Century Back Ground. Humanities Press, Harvester Press, 1970.
  12. Sartre, Jean–Paul, Being And Nothingness, An Essay On Phenomenological Ontology, Translated By Hazel E. Barnes, Introduction By Mary Wornock Rutledge Classic, London, Newyork, 2003.

[۱] – سارتر که می‌نوشت ، ص ۲۷۴

[۲] سارتر، اگزیستانسیالیسم  و اصالت بشر،ص ۸۰       

[۳]  همان، ۸۱

[۴]  همان؟

[۵]  سارتر با استفاده از  حیثیت التفاطی  هوسرل وجود جهان ورای آگاهی انسانی را اثبات می­کند و بدین نحو از در افتادن به دام ایده­آلیست می­رهد.

۱- موریس کرنستن،ژان پل سارتر ،ص۷۵

[۷]–  همان ص ۶۷

[۸]  سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر ص ۴۰

[۹] Sartre – J.P – Being and Nothingness p80- 83

[۱۰]  سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر ، ص ۳۱

[۱۱] – Sartre – J.P – Being and Nothingness – p.548

– [۱۲] ماتیوز ، فلسفه فرانسه در قرن ۲۰ ص ۹

[۱۳]  این وضعیت دشوار ناشی از یکی دانستن آگاهی و آزادی در بشر است.

[۱۴] نک: وارنوک(؟)

[۱۵] Sartre , Being and Nothingness , P.266

[۱۶] – Ibid, P.319

[۱۷] – سارتر، خلوتگاه و …  ، ص ۱۷۳

[۱۸] جمال پور ، بهرام  – انسان و هستی ،ص ۱۹۱

[۱۹] نک:  سارتر، هستی و نیستی ص ۳۰۹

[۲۰] Sartre , Being and Nothingness, p 178

-۱ سارتر – اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر ص ۴۶

[۲۲] –  سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر ص ۷۹

[۲۳] همان، ص ۲۸

[۲۴] همان ص ۲۸ و ۲۹

[۲۵] همان ص ۳۰ ” پاورقی”

[۲۶] – وال، پدیدارشناسی و فلسفه‌های هست بودن ص ۲۷۱

[۲۷] – Solomon . Robert c, & Katatheen M- Higgins ; Short history Of Philosophy; p.288

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج + 11 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..