چهارشنبه , ۳۰ آبان ۱۳۹۷
خانه / معرفی و تحلیل آثار هنری / جرقه ای در انبار باروت(«آتیش داری»؛ نمایشگاه پیمان هوشمندزاده در گالری AG)/ احسان نقشبندی

جرقه ای در انبار باروت(«آتیش داری»؛ نمایشگاه پیمان هوشمندزاده در گالری AG)/ احسان نقشبندی

photo_2016-10-30_11-54-42

پیمان هوشمندزاده نیازی به معرفی ندارد. عکاسی، نمایشگاه گذاشتن و درو کردن جوایز داخلی و بین‌المللی کار معمولش است و از این منظر کار ما راحت شده است و مستقیم می‌رویم سر اصل مطلب. من چند روز زودتر از موعد نمایشگاه را می‌بینم.  مرا به گوشه‌ی حیات خانه‌ای ویلایی در کوچه پسیان هدایت می‌کنند .در را که باز می‌کنم بوی تازگیِ گالری اولین چیزی‌ست که خودش را اعلان می‌دارد .حدود ۲۰ تابلو در سایز و اندازه‌هایی مختلف را می‌بینم که همه سراسر دارند کبریت‌هایی را نشان می‌دهند که مربوط به دوره‌هایی پیش‌تر از اکنون هستند .پس‌زمینه‌ی یک ‌به‌ یکشان کبریت‌هایی‌ست که به شکل افقی بر روی‌هم منظم قرار داده شده‌اند و کبریت اصلی روبروی لنز هوشمندزاده قرار داده ‌شده و آنچه که خود عکاس و همچنین خود کبریت به ‌طور مستقل می‌خواهد به ذهن بیننده متبادر کند همه بدون هیچ کم و کاستی چیده شده است. در واقع ما با فیلم‌نامه‌ای تمام‌عیار همراه با شخصیت‌هایی منحصربه‌فرد روبرو هستیم و اینجا چیزی تحت عنوان «پلان پیش از کار» را داریم .پیمان هوشمندزاده راه خودش را سال‌هاست یافته است اما هر بار منظره‌ای را به ما نشان می‌دهد که انگار هیچ ارتباطی با راهی که در آن دارد قدم می‌زند ندارد اما در اصل دقیقاً دارد از همان راه برای ما گوشه‌هایی را بیشتر باز می‌کند. هر بار یک دریچه‌ی دیگر، چند سال پیش چاقوها و امسال کبریت‌ها .اما چرا؟ چرا کبریت بازیگر نمایشنامه‌ی او شده است؟ این را خود کبریت‌ها بهتر از هر چیز و هر کس دیگری به ما می‌گویند.

photo_2016-10-30_11-55-02

قریب به دو قرن است که کبریت در زندگی ما به‌خوبی برای خودش جای بازکرده است. از آشپزخانه‌ها  گرفته تا بازار و در جیب یک عابر پیاده برای روشن کردن سیگارش. البته با آمدن فندک کبریت کم‌رنگ‌تر شد اما بحث بر سر ماهیت کبریت است که به دلیل پتانسیلی که با خود به همراه داشت پس از مدتی رو به دگرگون شدن نهاد. طوری که کبریت دیگر تنها کبریت نبود! اگر خود کبریت را از منظری اگزیستانسیالیستی بررسی کنیم نکات جالب‌توجهی را برایمان روشن خواهد ساخت. در این رویکرد، برای اشیاء، برخلاف انسان، پیش از خلق ماهیت یا رسالتشان مشخص ‌شده و طبق قرار معلوم دیگر از آن فراتر گامی‌بر نخواهند داشت. مثال مشهور چاقو گویاترین این مثال‌هاست. خالق چاقو ابتدا کاری را که چاقو قرار است انجام دهد در ذهنش واکاوی کرده و سپس شکل و قالب چاقو را آن‌طور که باید از پس وظیفه‌اش بربیاید می‌تراشد. چاقو قرار است ببرد و همین کار را هم می‌کند. همه‌چیز از پیش تعیین‌ شده است. کبریت هم یک شیء است، از پیش کارش تنها روشن کردن آتش بود و از آن بیشتر نیز قرار نبود پا فراتر نهد. اما با گذر زمان، کبریت تنها یک کبریت نماند! کبریت دست همه بود و وارد زندگی واقعی انسان‌ها شده بود و بعدها نیز زبانی برای انتقال مفاهیمی‌اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی و اجتماعی شده بود. از تبلیغات یک کالای صنعتی گرفته تا توصیه‌هایی برای تنظیم جمعیت خانواده! پیمان هوشمندزاده نیز کبریت را تصادفی انتخاب نکرده است.

photo_2016-10-30_11-54-48

او کبریت‌ها را تمبرهایی می‌داند که برعکس ذات معمول تمبرها که از اساس زبان حکومت‌ها بوده‌اند، این‌ها می‌توانستد زبانی جز زبان حکومت‌ها نیز باشند. گرچه برای بسیاری از طرح‌هایی که در تاریخ دویست‌ساله‌ی این موجود همه جایی خودشان را ابراز داشته‌اند، دست‌هایی از قدرت نقشه کشیده بودند و طرح‌هایی همخوان با مقاصد حکومتی‌شان بر آن‌ها حک می‌کردند اما باز در نهایت بخش زیادی از این کبریت‌ها به دست طبقات پایینی جامعه نیز می‌رسیدند. آنجا دیگر آمال و آرمان‌های سرکوب‌شدهی آن طبقه‌ی خاص بود که تعیین می‌کرد سرنوشت آن کبریت باید چه شود. استفاده از آن به ‌منظور نوشتن یک شعار سیاسی یا نوشتن تنها یک شماره تلفن برای ایجاد ارتباط با هم نوعی دیگر. تقریباً شبیه کاری که مدت‌ها اسکناس‌های کاغذی تا همین چند سال اخیر نیز می‌کردند.

اولین عکسی که می‌بینیم کبریتی بازشده است که داخلش شماره تلفنی نوشته ‌شده است. مشخص نیست که برای چه سالی‌ست اما تأثیر زبانشناسیک خود را سریعاً بر ذهن بیننده حک می‌کند. یک انسان در دوره و زمانی نامعلوم چند عدد را پشت سر هم بر کاغذ کبریت نوشته است، یکی با اسم رضا و دیگری بی‌نام و نشان. آن زمان‌ها گذشته است و ما نمی‌دانیم رضا این شماره را برای چه کسی و به چه منظوری نوشته است، شاید برای مقاصد بازاری و یا شاید برای یک دوست معمولی و حتی شاید برای آغاز یک رابطه و یک عشق.

photo_2016-10-30_11-54-56

پیمان هوشمندزاده عکاسی باسابقه است و همواره دوربین به دست داشته است و بسیاری ژانرها را نیز زیر و رو کرده است. مدت‌ها خود را به مستند اجتماعی مشغول داشته است و حال مدتی‌ست به شکل پروژه‌ای و با زبانی استعاری کار می‌کند. از نمایشگاه اردیبهشت هشتاد و نه گرفته که بر چاقوها و اسکناس‌ها متمرکز شده بود تا همین کار اخیرش که کبریت و کلکسیونی که به دستش رسیده را زیر و رو می‌کند تا شاید آن زمانی را که یک جایی در این جهان از دست رفته است دوباره بازیابد. هر اثری خواه ‌ناخواه ریشه‌هایی در دوره‌ای که ارائه می‌شود دارد. اگر اردیبهشت هشتاد و نه آقای هوشمندزاده از چاقو و پنجه‌بوکس عکس می‌گیرد، این کارش با اینکه قرار است جاودان نیز گردد اما خاص همان شرایط سیاسی اجتماعی اواخر دهه‌ی نود است و هر آنچه را که باید بگوید اما اجازه ندارد با زبانی استعاری و در قالب چاقو و پنجه بوکس می‌گوید. حال باید دید از این کبریت‌ها می‌خواهد چه آتشی راه بیندازد! گرچه خود عکس‌ها نیازی به درج یک منظور قطعی از سوی خالقشان بر صفحه‌ی مفاهیمشان ندارند بلکه خالق چه بخواهد و چه نخواهد کبریت‌ها خود از همه‌چیز سخن می‌گویند. گویی این‌ها موجوداتی هستند که سال‌ها و دهه‌ها در تبعید بوده‌اند، حال که بازگشته‌اند ولع گفتن و تعریف کردن دارند! گفتن از آن‌همه اختناق و نابسامانی، آن‌همه خاطره و عشق، از خانواده و درد و از دوره‌های به اصطلاح شکوفایی در گذار به مرحله‌ای نو، تحولی همه‌جانبه و از همه‌ی این دوره‌های پر سر و صدا که عنوان‌هایی سنگین را با خود به یدک می‌کشیدند. کبریت پس از انقلاب صنعتی در دهه‌ی بیستم و سی‌ام قرن نوزده زاده شد و به‌سرعت نیز جایی برای خود در بوران صنعت و تحول گشود. بعدها نیز توسط پان‌ایرانیست‌ها وارد ایران شد و اولین کارخانه‌اش را در سال ۱۲۹۷ راه انداخت. این خود در آن کارزارهای سیاسی و گرسنگی‌ها و غارت‌ها تنها پیش‌درآمدی برای ورود به سیل بی‌ملاحظه‌ی صنعت و مدرنیسم بود.

عکس‌ها را ورانداز می‌کنم، به کبریتی می‌رسم که همان شعار مشهور کارخانه‌ی پیکان را بر خود دارد: «به امید روزی که هر ایرانی یک پیکان داشته باشد.» شروع کارخانه‌ی پیکان در ایران مصادف بود با اوایل دهه‌ی پنجاه خورشیدی، که از پرحاشیه‌ترین و پرواقعه‌ترین سال‌های تاریخ ایران بود و همچنین دوران مهمی‌برای جهان سرمایه‌داری، نزاع‌ها و دعواها و جنبش‌های دانشجویی و اعتراضات و تاخت‌وتاز کارخانه‌ها و سرمایه‌داران و اوج انحصارطلبی غرب نیز به شمار می‌رفت و این‌ها هرکدام خود نمایانگر اوضاع وخیم اقتصادی و معاش طبقات فرودست جامعه بودند. آن روزها اختلاف طبقاتی به‌ واسطه‌ی رشد سریع سرمایه‌داری در جهان دامنه‌ی وسیع‌تری یافته بود و ایران نیز از این روند خارج نبود. پیمان هوشمندزاده با روی هم نهادن این کبریت‌ها انبار باروتی را به تصویر می‌کشد که سال‌هاست دست‌نخورده باقی‌مانده‌اند و منتظر یک جرقه‌اند. (عکس مربوط به کبریت‌های باز و دست‌نخورده که سال‌هاست پوسیده‌اند.)

خالقْ عکس‌ها را چیده و درنهایت دکمه‌ی شاترش را با خونسردی تمام بر این انبار باروت فشرده است و تصویری را با معانی بالقوه‌ای که می‌تواند انتقال دهد خلق کرده است و خود اما رفته است. از اینجا به بعد دیگر برای به دوش کشیدن معانی تصاویر لازم نیست خود عکاس شانه‌اش را زیر بارشان خم کند. او عکسش را گرفته و رفته. در اصل نیازی نیست که باشد، چرا که این عکس‌ها خود تاریخند و همه‌چیز را به‌خوبی بازگو می‌کنند. پشت هرکدام از این جعبه‌های کبریت هزاران زندگی واقعی خوابیده‌اند. زندگی طبقه‌ای که همواره در حاشیه بوده‌اند، همه مهروموم شده در جعبه‌هایی دربسته که جایی برای بازگو شدن نیافته‌اند. اما همه‌ی این کبریت‌ها و بهتر است بگوییم چوب‌کبریت‌ها منتظر یک جرقه‌اند تا دنیایی را که آن‌ها را به حاشیه رانده و در اصل مخلوق دست خودشان بوده زیر و رو کنند. این حجم از باروت‌های نسوخته همه‌ی آن دردهایی هستند که روزبه‌روز تلنبار شده‌اند و جایی برای شعله‌ور شدن نیافته‌اند. اما باروت است، بالاخره یک روز هم که شده این زخم‌ها دهان باز می‌کنند و جهانی از اختناق را در یک لحظه به آتش می‌کشانند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک × 5 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..