جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / روایت در جدال با محاقِ نسیان / عطاء نهایی/ ترجمە: عادل قادری

روایت در جدال با محاقِ نسیان / عطاء نهایی/ ترجمە: عادل قادری

 atta-nahai-uroklg3ndm

 

(ترجمە قبل از آنکە برگردان یا بازگردان باشد نوعی تأویل است.م)

١

اساسی ترین پرسش و در عین حال سادەترین و کلیشەای ترین و نخ نماترین پرسشی کە هر داستان نویسی را درگیر خود میکند این است: چرا می‌نویسی؟. داستان نویسان در فرهنگهای گوناگون پاسخهای متفاوتی بە این پرسش میدهند. برخی از این پاسخها در حقیقت فرار از اذعان بە واقعیتیست کە در عمل-نوشتن(داستان کوتاه یا رمان)- ابراز میدارند. آن واقعیتی کە بایستە است در ذات و جوهر روایت بە دنبال سرچشمەاش بود. روایت “کنش”یست کە سرآغازش با سرآغاز زندگی آدمی‌پیوند میخورد. آن دم کە “زبان” و “توانش گفتن” از همەی موجودات و جانداران دیگر گرفتە میشود. آن دم کە زبان و گفتن برخلاف همەی موجودات دیگر از وجود خویش آگاهی میابد کە زبان پیش از آنکە اساسیترین داشتەی انسانی باشد برای شناخت خود و جهان پیرامونش، داشتەایست در جهت ساختن و دست یافتن بە”وجود”.(با این نگاه زبان اساسیترین داشتەی بودشناختی انگاشتە میشود،م). آدمی‌با “گفتن” تنها بودنِ خود را ابراز نمیدارد بلکە بە خودش وجود میبخشد. بنا براین دیدگاه، روایت(در معنای کلی اش) فارغ از اینکە خود بخشیست از این فراگرد و پروسەی ساختن و دست یازیدن بە”وجود”، بەدلیل ویژگیهای جوهری خود در تلاش جهت پدیدار ساختن وجود و موقعیتهای متفاوتش نیز میباشد. در ذاتِ هر نوع روایتی تلاشی در جهت پدیدارساختن وجود و موقعیتهایش دیدە میشود. تلاشی در تقابل با تمامی‌آن قدرت(اقتدار) و التزامی‌کە زندگی آدمی‌را تهدید میکند. قدرت مرگ و قدرت نسیان. اگر چە مرگ بعنوان اساسیترین عامل نسیان و فراموشی تلقی میشود و نسیان نیز بە مثابەی نتیجەی طبیعی مرگ انگاشتە میشود، با این وصف مرگ و نسیان دو مفهوم متفاوت و جدا از هم هستند. دو تهدید برای وجود و زیستن انسانی هستند. آدمی‌از سپیدەی تجلی و خلقتش، آن زمان کە این تهدیدِ سهمگین را احساس کردە است، سعی اش براین بودە کە راه گریز و چارەای برای رستگاری بیابد. مقولەی دین و باور بە رستاخیز و زندگی دوبارەی پس از مرگ و جاودانگی، از اساسیترین تلاشهای آدمی‌در جهت غلبە بر این تهدیدات بودە است. رٶیای دوبارە زیستن و حیات جاوید، کە در فرمهای متفاوت یکی از بنیادهای اصلی ادیان و حتی آئینهای سادە و ابتدایی نیز هست، واکنش یا تقابلی بودە در مقابل این تهدید و محاق. اما این باور باستانی نیز کە اساسیترین نقش را در تنزیل و تقلیل تهدید و سایەی مرگ داشتە، نتوانستە است تا اندازەای مقبول سایەی تهدیدِ نسیان و فراموشی را کمرنگ کند یا بزداید. آدمی‌پس از مرگش فقط در محراب خدا و حضور خداوند زندە میشود، در آن دم نیکی و بدی اعمالش کە بەواسطەی چشمهای غیبی ثبت شدە است، از همەی مردمان دیگر و ترابطاتش سوا خواهد شد. آدمی‌در آن محراب و جایگاه تنهاست، و اگر نیکی و بدی زیستنش بە او بازمیگردد، اگر نیز سراسر وجود را بازیابد، تنها باقی میماند، و این امر در تنهایی اتفاق می‌افتد. اما تهدیدِ نسیان، یگانە اندوه و هراس گمگشتن زیستن و وجود تنها در ساحت “خود” حضور ندارد بلکە هراس و اندوه زیستن و بودن نزد خویش و دیگران(the others)است؛ تهدید نسیان، تهدید نیست شدن زندگی و وجود آدمی‌نزد دیگران و، تهدید از میان رفتن هویت است.

هویت مفهومیست کە در ارتباط با دیگران معنا پیدا میکند. بەعبارت دیگر شناخت و فهم دیگران است در ارتباط با “خود”. این مفهوم بر بنیاد تفاوتهای خود در دیگری برساختە میشود. هنگامی‌کە از هویت حرف میزنیم، در حقیقت از آن ویژگیها و ابعاد متفاوتی سخن میگوییم کە خود را از دیگری متمایز و جدا میکند. حتی هنگامی‌کە سخن از هویت جمعیِ گروهی انسانی میشود(هویت اجتماعی- ملی و…) باز تمرکز بر آن ابعاد و ویژگیهای عمومیست کە آن گروه را از گروهها و جمعهای دیگری جدا میکند. بر این اساس هویت ما وجود ماست در نزد دیگران و پیش فرض این هویت نیز،نخست: وجود دیگران یا آنهاست. آن مفهومی‌کە ما با سواکردن و انقطاع خودمان ازکل و عموم بدان معنا میبخشیم- دوم: استعداد و توانایی ساختن وجود خود نزد دیگران. ما وجود داریم و تنها مرگ میتواند این وجود را از ما بستاند. اما اگر نتوانیم این وجود خود را از وجود دیگران جدا کنیم، اگر شخصیت ویژەی خود را نداشتە باشیم و اگر نتوانیم وجود و شخصیت ویژەی خود را در ذهن دیگران بیافرینیم، ما حتی آن زمان هم کە وجود داریم دارای هویت نیستیم. اکنون پرسش این است: ما چگونە میتوانیم برای خود هویت بسازیم؟ بەعبارتی دیگر چگونە میتوانیم نزد دیگران برای خود “وجود” درست کنیم؟ اینجاست کە بازگشتی خواهیم داشت بە سرآغاز این نوشتار و میگوییم کە آدمی‌با استفادە از “زبان” و “گفتن” سوای اینکە بە خودش وجود میبخشد، هویت را نیز برای خودش تضمین میکند. پیشتر گفتیم زبان با تمامی‌وظایف و رسالتهایش، رسالت بنیادین ابرازکردن را نیز بر عهدە دارد. هر ابراز کردن و گفتنی خطاب بە فرد مقابل یا مخاطب میباشد. هنگامی‌کە گفتە میشود: من فلان شخص هستم. فارغ از اینکە این”من” صاحب نام و عنوان میشود، یعنی با اسمی‌خاص بیان میشود و دارای شخصیت میشود، در همان حال نیز افراد یا اشخاص مخاطب این بیان و ابراز، بە وجود این شخصیت آگاه میشوند. آن دم کە گفتە میشود: من فلان کسِ فرزند فلان کس اهل آن شهر یا روستا یا سرزمینم، این وجود هم نزد خود گویندە و هم نزد فرد مقابل و مخاطب شدە توسعە و گسترش می‌یابد. بدین گونە آدمی‌در فراگرد و پروسەی گفتن و روایت کردن، توأمان وجود و هویت خود را گسترش و توسعە میدهد. اما همچنان کە در ادامە گفتە خواهد شد، هنگامی‌کە در ظرف زمان در باب این وجود و هویت تأمل کنیم، صرف و نفس “گفتن”، توانایی و استعداد پاسداری و انتقال این وجود و هویت را ندارد. محاق و یورش نسیان کە محور این نوشتار است اساسأ یورش و تهاجم قدرتیست برای زدودن ردپای این فراگردِ بودن و هویت یابی، و تلاشش بر این است کە در بطن زمان معدوم و مظمحلش گرداند.

٢

نسیان یا فراموشی نە آنگونە کە علم پزشکی و خصوصأ روانشناسی بە مثابەی اختلال و بیماری تعریفش میکند، بلکە بە مثابەی موقعیتی ویرانگری انسانی، کە ما هنوز درکی جامع از ابعاد و جنبەهایش نداریم و نتوانستەایم سرکی بە ابعاد و روزنهای این جهان بیفکنیم، جهانیست تهی و سپید و خاموش و فانتاستیک گونە. این موقعیت همانگونە کە پیشتر اشارە رفت، بیشتر از مرگ برای وجودمان تهدیدآور است و در همەسان و همەلحظە دهانش را برای فرو بلعیدن اکنون و گذشتەمان، تجربە و تفکر و احساس و عملمان گشودە است و مترصد آن است بخشی از زیستن و وجودمان را تسخیر کند. این موقعیت نسبیست و قدرت و توانایی ویرانگرانە و حذف کنندگی اش وابستە بە میزان و سطح ناتوانی و عدم قدرت آدمی‌در ابقاء و پاسداری از وجود و هویت خویشتن است. آدمی‌در این موقعیت و شرایط بخشی از زندگی خود را گم میکند بی آنکە بداند چەچیزی و چەمیزان از آن را از دست دادە است. بدین گونە نسیان صرفأ از دست دادن چیزی نیست، بلكە توأم با این احساس است کە آدمی‌نمیداند چەچیز و بەچەمقدار آن چیز را از دست دادە است. مانند احساس انسانی کە کتابخانەاش را غارت کردە باشند، بدون آنکە بداند کە در کتابخانەاش چند جلد کتاب بودە است و چە تعداد از کتابهایش بە تاراج رفتە، از این سهمگینتر نیز این است کە نمیداند آن کتابهایی کە تاراج رفتەاند چیست. حتی در حالاتی بسیار دهشتبار نیز، بدون آنکە بداند کتاب و کتابخانە چیست کە او صاحبش بودە و اکنون از آنش نیست. بدون شک موقعیت چنین انسانی صدها درجە تراژیک تر و فاجعەبارتر از کسیست کە کتابخانەاش بە تاراج میرود اما میداند چند جلد کتاب و چە عنوانی از کتابهایش بردە شدە است.

همانگونە کە اشارە رفت پزشکان و خصوصأ روان پزشکان، نسیان را بە مثابەی بیماری و اختلالی فیزیولوژی و بیشتر روانی می‌انگارند. بیماری کە دلایلش بە فروپاشی عقل وابستە است و آنها بدین گونە فراموشی یا نسیان را نوعی جنون و دیوانگی قلمداد میکنند. برای همین قبل از تحدید ساحت این موقعیت ویرانگر ضروریست اشارتی کوتاه بە تفاوتها و افتراقات فراموشی و جنون، نە بە مثابەی دو بیماری، بلکە بەعنوان دو موقعیت و شرایط انسانی، بعنوان دو مفهوم، داشتە باشیم. حافظە اساسیترین نقطەی افتراق و تفاوت میان جنون و نسیان است. انسان مجنون برخلاف انسان فراموشکار یا نسیان زدە، مانند همەی انسانهای عادی دارای حافظە است.

حافظە در معنای سادەی استعداد و امکان انتقال گذشتە بە لحظەی اکنون(حال)، پیوندی مستقیم با مسئلەی هویت دارد. مسئلەای کە پیشتر هم گفتە شد کە تنها در ظرف زمان قابلیت بررسی و کنکاش را دارد. انسان موجودیست کە در آغوش زمان میزید، بدین معنا کە تجربە و کنش و تعقل و احساسش در “لحظە”هاست. هنگامی‌کە از گذشتە سخن میگوییم مقصود انبوه و مجموعەی آن لحظاتیست کە هر کدام بخشی از زیستن و وجود انسانی اند. انبوه آن لحظاتی کە بدلیل فاصلە و گسستی کە با لحظەی”اکنون” دارند، پراکندە و تکەپارەاند. آن لحظاتی کە دیروز در بطنش فلان صفحە کتاب را خواندەایم، آن لحظاتی کە سال گذشتە فلان شخص محبوبمان را در آن دیدەایم، آن لحظاتی کە در چند سال گذشتە مرگ پدر یا مادر را در آن تجربە کردەایم. بصورت کلی آن لحظات پراکندە و تکەتکە شدەی گذشتە هستند کە میتوانیم بە واسطەی حافظە آنها را بە لحظەی اکنون انتقال دهیم و تملک خود را بر آنها ابراز داریم. بدون شک این بازیابی و انتقال و اعمال تملک بر لحظات گذشتە، یعنی حافظە، امکان و استعدادی نسبیست و برای هیچ کس و در هیچ شرایطی ایدەآل و مطلق نیست. بدین صورت نسیان آن ابر سیاهیست کە در هر لحظە و همیشە درکار فروپاشیدن و تسخیر بخشی از زیستن و بودن آدمیست. سطح و نسبت توانایی هرکس برای رستن از زیر سایەی این تکە ابر تاریک و این سیاهیِ ظلمانی، استفادە و کمک از امکان یگانە و بی مانند حافظە، بە چندین دلیل و عامل وابستە است کە شرحش در این مقال نمیگنجد و از بحثش سر باز میزنیم و تنها بعنوان نقطەی افتراق بنیادی میان فرد مجنون و فرد فراموشکار بە آن اشارە میکنیم. دیوانە(مجنون)-همانگونە کە گفتە شد- مانند هر کس دیگری توانایی دست یازیدن و نوعی فهم این لحظات پراکندە و مثلەشدە را داراست. او میتواند در هر لحظەای(بنا بە استعداد و توانش) بە لحظات گذشتەاش بیاندیشد و از این امر مهمتر این است کە او میتواند از طریق بازگویی و روایت آن لحظات، هویتی برای خود تضمین و تعریف کند.

((مابین میلەی نردەها، لابلای گلهای بەهم آمیختە، میدیدم کە میکوفتنش. بە آن سمتی کە پرچم قرار داشت می‌آمدند و من از بغل نردەها گذشتم. لاستر طرف درخت گل گیاه آبی را جستجو میکرد. آنها پرچم را برکندند و آنها مشغول کوفتن شدند. بعدأ پرچم را بازآوردند ، آنها مشغول کوفتن بودند. سپس پرچم را بە جای اصلی اش بازگرداندند و بعدأ دور شدند و او کوبیدش و دیگری نیز کوبیدش. سپس دوبارە آغاز کردند و، من از کنار نردە عبور کردم. لاستر از طرف درخت گل آمد و ما از کنار نردە رفتیم و آنها ایستادند و ما ایستادیم و من، هنگامی‌کە لاستر در گیاه آبی جستجو میکرد، در میان میل نردەها تماشایش میکردم.))

این جملات سخن و روایت بنجی، پسر مجنون رمان خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر است. این جملات بخشی از تجربە و احساس فردی مجنون و دیوانە است در رویارویی با حادثەای در گذشتە. همانگونە کە در این جملات مشخص است فرد مجنون هم مانند شخص عادی توانایی و استعداد یادآوری و انتقال لحظات گذشتە را بە لحظە و” آنِ” اکنون داراست. حتی توانایی روایت و تملک یافتن بر آن لحظات و رویدادها را داراست. وجە افتراق و تفاوت بنیادین دیوانە و فرد عادی در نحوەی گوش کردن و روایت است. دیوانە برخلاف فرد عادی توانایی و استعداد اتصال و انسجام بخشیِ آن لحظات و رویدادها و صورت بندی کردنشان را بر مبنای منطق علی- معلولی دارا نیست. دیوانە تسخیر و تسلیم ذات طبیعی زمان، یعنی جوهر تکەپارگی و انقطاع لحظەهاست. او نمی‌تواند بر مبنای روند خطی و تقویمی‌زمان، یعنی از گذشتە بە حال و از حال بە آیندە، و نیز براساس منطق علی- معلولی، رخدادها را زنجیروار و متصل مرتب کند. او هیچ تصوری از گذشتە، شاید هم آیندە ندارد. تمامیت زمان نزد دیوانە “اکنون” است. بنا براین دیوانە هم مانند افراد عادی لحظەها و تجارب و کنشها و رخدادها را گم نمیکند. اما فرد فراموشکار(نسیان زدە) برخلاف این است، او بەاندازە و عمق فراموشی اش رخدادهای گذشتە، عمل و تجربە و فکر و احساس و همەی آن اموری کە در لحظات سپری شدەی گذشتە وجود دارد، گم و فراموش میکند. او زمان را گم میکند و بەهیچ طریقی توانایی انتقال و تملکش را نخواهد داشت. فرد فراموشکار برخلاف دیوانە، کە توانایی روایت جنون و دیوانگی اش را دارد، توانایی روایت فراموشی اش را ندارد تا آن را برای خودش ثبت نماید. ما در سراسر ادبیات داستانی نمونەی راوی یا گویندەای فراموشکار کە خودش رخدادها و وقایع فراموش شدە را روایت کند نمیشناسیم، اساسأ بودنش ممکن نیست.

اینجاست کە دوبارە درگیر پرسشی دیگر میشویم، پرسشی کە امکان صورت بندی آن در چند فرم و شکل ممکن است. آیا نسیان صرفأ تمرکزش بر فروپاشاندن گذشتە است و تنها تهدیدیست برای گمشدن و عدم لحظات گذشتە؟آیا گذشتە جزئیست و مرحلەای است از زمانی سپری شدە و پشت سر نهادەشدە و هیچ ارتباطی با حال ندارد؟آیا حال بدون گذشتە معنایی دارد؟و، نهایتأ آیا بدون گذشتە آدمی‌میتواند هویتی، حتی هویتی کنونی و حال محور برای خود ثبت کند؟

منقسم کردن زمان بر سە برهەی ازهم گسیختە و جدای گذشتە-حال-آیندە، انقسامی‌فرمی‌و تقویمیست. کم نیستند آن فیلسوفانی کە همنوا با مارتین‌هایدگر(فیلسوف آلمانی) بر این باورند : ((اساسأ بودن غیراصیل زندگی روزانە چنین مینمایاند کە گویی لحظات پشت سرهم سپری میشوند.)) آگوستینوس هم بە مثابەی اولین متفکری کە بر مفهوم زمان تمرکز و تأملی جدی داشتە است، هر چند بر بودن سە برهە و موقعیت زمانی اذعان میکند، اما باورش بر این است کە گذشتە و آیندە تنها در لحظەی کنونی و در مقام “حال” ظاهر میشوند. او میگوید : ((واقعیت این است کە سە زمان وجود دارد. حال و اکنونیتی از امور گذشتە، اکنون در امور حاظر و اکنون در امور آتی.)) تجربەی تأمل و تدقیق فردیمان نیز این واقعیت را بیان میکند.  هیچ گذشتەای وجود نخواهد داشت مگر اینکە در زمان حال بیادش بیاوریم و نیز هیچ آیندەای وجود نخواهد داشت اگر در زمان حال انتظارش را نکشیم. آدمی‌همیشە گذشتەاش، یا حداقل آن قسمت از گذشتەاش را کە فراموش نکردە است، بە دوش میکشیدە، بودن آدمی‌در هر لحظەای عصارەی نگاه و ادراک حال و خاطرات گذشتە و رٶیاهای آیندەاش است. بقول‌هایدگر : ((آدمی‌همیشە بینهایت بیشتر از آن است کە در لحظەای مشخص مینمایاند.)) این بدین معنیست کە هیچ لحظە و آنی از زندگی آدمی(حتی اجتماع) جزئی منقطع و گسستە از لحظات پس و پیش خویش نمیباشد. انسان و حتی اجتماع در هر لحظەای مجموعە و چکیدەی زمان خود را می‌زید، مجموعەای آن لحظاتی کە ما بەشیوەای ذهنی و تجریدی با نام گذشتە، حال و آیندە موسومش میکنیم. اگر کسی پیدا شود و بگوید کە حال فرد و اجتماع صرفأ فهم و ادراکش است از دیدنیها و شنیدنیهای حال و هیچ ارتباطی با لحظات قبل و بعدش ندارد، فهمی‌غلط است. فهم و ادراک ما از حال از گذشتەی ما میگذرد و با عبور بە آیندە کامل میشود. باز‌هایدگر است کە در این باب میگوید : (( گذشتە منظومەای پایان یافتە نیست، ما در هر لحظە درگیر و مشغول بنیادنهادن گذشتەایم.)) بر این اساس خاطرات گذشتە بخشی از بودن اکنونیت آدمی‌اند. این بە معنای گذشتە گرایی و یا میل بازگشت بە گذشتە و بنیادگرایی نیست، بلکە برعکس و بمعنای میل انتقال گذشتە بە حال است. اینجا شاید ضروری بنماید کە برای پرهیز و گریز از ایجاد بدفهمی‌در ذهن خوانندە و ابراز موضع در برابر امکان فهم غلط افرادی از این سطور، نگاهی گذرا بر تفاوت انتقال گذشتە بە حال آدمی‌و انتقال آدم حال(کنونی) بە گذشتە داشتە باشم. کم نیستند آن آدمهایی کە بە غلط باور دارند کە آدمی‌برای ساختن حال و، همچنین آیندە، باید با گذشتە خداحافظی کند. آنها زمان حال را(خصوصأ در روزگار جدید) بە مثابەی زمانی علیە گذشتە تلقی میکنند. مشخص است کە اشتباه انگاشتن این انگارە بە هیچ وجە بمعنای میل و خواست تکرار گذشتە، یا تداوم سنتهایش در زمان حال نیست. این تکرار و تداوم مذکور نە بمعنای انتقال گذشتە بە اکنون یا حال بلکە بمعنای جابجایی و انتقال انسان کنونیست بە گذشتە، کە این نیز ادراک و فهمی‌سراسر بنیادگرایانە و سلفی گرایانە است. تنها انسانهای سلفی و بنیادگرا تمایل واپسگرایی بە گذشتە، زیستن در موقعیت سپری شدە را دارند و بر این اصرار میورزند کە وجود فردی یا جمعی ما را در عمق آن اموری تلقی کنند کە در گذشتە بودیم.

اینجا باز برمیگردیم بە مقولەی هویت. پیشتر گفتیم کە هویت تصور و ایماژیست کە ما از خودمان در ذهن دیگری میسازیم. وجود ما در هر لحظە و برهەای، با تمام حافظەی گذشتە، نگاه و ادراک رٶیاها و اشتیاق و تمایلاتمان در جهت آیندە است، اما تا زمانی کە گفتە نشود و روایت نشود وجودیست نزد خودمان. این وجود تنها زمانی بە هویت ما تبدیل میشود کە بەمثابەی وجود نزد دیگران “بباشد”.  

روایت در معنای کلی اش(recite) یکی از مکانیزمها و ابزارهای بنیادیست در جهت برساختن هویت. آدمی‌تنها از روزن روایت است کە میتواند خود(کە وجودی ذهنیست) بە وجودی نزد دیگران بدل کند(کە وجودیست در زبان). آدمی‌میتواند در سکوت بیاندیشد. چنگ بر لحظات گذشتە، آیندەی خویش اندازد و، با استفادە از مجموعەی آن لحظات کە هرکدام دربرگیرندەی عمل و تجربە و احساس و رٶیا و ایدە و اندیشەای هستند، وجودی تازە و حتی کاملتر از آنچە کە اکنون هست برای خودش میسر کند. اما بدون گفتن و روایت، آن تجربە و رٶیا و ایدە و اندیشەی نو هم بر سر آن لحظاتی تلنبار میشوند کە بەسرعت و مستمر در پی هم می‌آیند و بە مانند ذرات بخار از هم گسیختە میشوند، پخش و منتشر میشوند و آرام آرام بە طاق نسیان و گمگشتگی افکندە میشوند. بنابراین فراموشی بەهمان سان کە تهدید پراکندگی و ازهم گسیختگی زمان است، تهدید امحاء یا در شکلی دیگر نبودن امکان تجلی زبان نیز هست. بنیادیترین کنش و عملی کە میتواند در برابر این تهدید و اضطراب مقاومت کند و، وجود و هویت آدمی‌را در مقابل این یورش و محاق گمگشتگی و غیبت حفظ کند، روایت است. در روایت زمان از روزن زبان تجلی پیدا میکند. پیشتر نیز بر این اشارت رفت کە زمان تنها امکان آدمیست در جهت پی افکندن وجود خویش. وجود آدمی. خاطرات و ادراک و انتظارات، فکر و اندیشە و رۆیاهایش در قالب زبان تجلی می‌یابند. اشارە نیز بر این رفتە است کە یورش نسیان یورش قدرتیست کە زبان را از بخشی از استعدادها و توانشهایش جهت ابراز و تجلی عمل و فکر و اندیشە و رٶیاهای انسانی تهی میکند. یورش نسیان یورشی جهت نابودکردن یا حداقل فلج کردن زبان است. فلج شدن زبان بەمعنای ناتوانی در استفادە از تمامی‌امکانات جوهری و بالقوەاست در راستای روایت و آفرینش. فلج شدن زبان بەمعنای مقاومت در برابر تمامی‌تحولات عینی و ذهنی انسان و اجتماع است.

در اینجا باز ناگزیریم پاسخ این پرسش را بدهیم کە چرا در ساحت پژوهش در باب کنش و فاعلیتهای آدمی‌کە در مقابل یورش نسیان بر وجود و هویت فردی و جمعی آدمی، مقاومت میکند، تأکیدمان بر سر مسئلەی روایت و خصوصأ روایت داستانیست؟ بدون شک فلسفە و علوم انسانی مانند جامعەشناسی، روانشناسی، روانکاوی و زبانشناسی و…کە اساس و فلسفەی وجودی و پژوهشی شان بر مبنای زمان انسانی و در خانەی زبان میباشد در طوال تاریخ نقشی جدی و مٶثر در ساختن و پاسداری کردن از هویت فردی و جمعی آدمی‌داشتە اند. فلسفە از آغاز تا هم اکنون پرسشهایی جدی در باب وجود آدمی‌مطرح کردە است و این پرسشها و جستجوی برای پاسخهایشان توانستە است بر بعضی از ابعاد پنهان و ناشناختەی آدمی‌روشنایی افکند. روانشناسی، و خصوصأ روانکاوی بعنوان دانشی نو، توانستە است با کمک گرفتن از زبان(تکلم افراد) بخشی از لحظات گمشدە و از یاد رفتە را فرایاد آورد و کنش و موضع کنونی آدمی‌را از منظر آن لحظە و تجربەی آشکار شدە بررسی کند. جامعەشناسی تلاش کردە راز بخشی از کنشها و مواضع کلی را آشکار سازد. زبانشناسی تلاش کردە است کە با آزاد ساختن امکانات و توانشهای زبان وجود و هویت آدمی‌را توسعە دهد. هر کدام از این علوم تلاش کردەاند بخشی از ناشناختەهای وجود آدمی‌را آشکار سازند و بدین گونە در تقابل با محاق و یورش نسیان بایستند. تفاوت روایت خصوصأ روایت داستانی و رمان در این عصر با این علوم این است کە روایت داستانی همزمان تمامی‌این وظایف و رسالتها را در ارتباط با یکدیگر بە انجام رساندە است. روایت داستانی با استفادە از امکان و پتانسیل بیکران بازسرایی و صورتبندی دوبارەی لحظەهای تکەپارەشدە، علاوە بر اهمیت قائل شدن برای تمامی‌آن مسائلی کە فلسفە و علوم انسانی بدان تعلق خاطر داشتند، مانند شخصیت انسان(مسئلەی محبوب روانکاوی)، موضع و رخداد(مسئلەی مورد توجە جامعەشناسی)، استعداد و توانشهای زبان و شیوەهای گفتار(مسئلەی مورد توجە زبانشناسی)، فکر و اندیشە…امکان و فرصتی بیشتر از همەی این علوم درجهت پدیدار ساختن و تجلی همەی وجوه و ابعاد وجود آدمی‌بەمثابەی تندیسی بنیادمند داراست. فلسفە و علوم انسانی هر کدام از بعد و زاویەدیدی بە غور و تأمل در بخشی از بودن عینی و ذهنی آدمی‌میپردازند، اما روایت داستانی در تلاش برای آشکارساختن و پدیدار نمودن سراسر وجود آدمی‌است. روایت داستانی با گردآوری و پدیدارنمودن لحظات گذشتە در زمان حال، زمان آدمی‌را از تنگنا و محاقِ پراکندگی و تکەپارەشدگی و گمگشتگی میرهاند. از طریق روایت است کە زندگی انسانی و همچنین زندگی اجتماعی معنا پیدا میکند. معنا برآیند گفتن و ترکیب کردن لحظات، یعنی تجارب و عمل و ایدە و اندیشە و رٶیاهاست. روایت با استفادە از ویژگی بنیادین طرح افکنی(emplotment) علیە جوهر پراکندگی و ناهماهنگی زمان و لحظەهاست. علیە میل و خواست پخش و پراکندگی عمل، تجربە، ایدە، اندیشە و رٶیاهاست. بقول مراد فرهاد پور : ((روایت حاکمیت و تسلط هماهنگیست بر ناهماهنگی، یا بنا بە قولی درست تر رسیدن بە هم آهنگی ناهماهنگ و ناهماهنگی همآهنگ است.))

٣

اکنون وقت آن رسیدە کە بە این پرسش هم پاسخ بدهیم کە چرا بیشتر از همەی انواع روایت، تأکید ما بر روایت داستانیست و در آن میان هم داستان و رمان رابەمثابەی قابل اعتمادترین مانع و سپر در برابر یورش فراموشی علیە هویت فردی و جمعی انسان معاصر میپنداریم. روایت معادل اصطلاح recite(گزارش، روایت) ساحتی وسیع و گستردە است کە متون تاریخی، گزارش، یاداشتهای روزانە و خاطرەنویسی را دربرمیگیرد و نیز شامل بیت، افسانە، حکایت، داستان و رمان(کە مقصود اصلی این نوشتار است) میشود. تقسیم این “نوعهای مختلف” بە دو شق اساسی روایت تاریخی و روایت داستانی- تقسیمی‌کە از نظر اکثر اندیشمندان و روایت شناسان مقبول واقع شدە- در سادەترین و فرمالیترین شکل خویش انقسامیست براساس وابستگی و تعلق روایت بە امر واقع(واقعیت)، یعنی گرەخوردە بە رخدادهایی کە بەشکلی عینی و ملموس خارج از گود روایت اتفاق افتادەاند. برای مثال میتوانیم از متنی تاریخی کە رخدادها و تراژدیهای مرحلەای از زندگی جامعە را بانگاه کلی روایت میکند حرف بزنیم، یا یاداشت روزانەی فردی کە از منظر و نگاه خود در باب رخدادها و فجایع مقطعی زمانی سخن میراند، یا خاطرات و بیوگرافی نوشتن، کە راویِ سرگذشت و حتی فکر و احساس و تجارب فردی خاص است.

کم نیستند آن افراد و نگاههایی کە این نوع از روایت را بدلیل وفاداری و پیوستگیش بە دنیای واقعی بیشتر از انواع روایتهای غیرتاریخی دیگر دارای پتانسیل و توانایی جهت تثبیت و انتقال وجود و هویت فردی و جمعی ما میدانند و آن را بە مثابەی قابل اعتمادترین سپر و سد در برابر آن هجوم و یورش نسیان و فراموشی، تلقی میکنند کە از آن بحث میکنیم. آن نگاههایی کە روایت تاریخی و خصوصأ متون تاریخی را بعنوان بهترین و اصیلترین سرچشمە برای هویت تلقی میکنند، سراسر وجود فردی و جمعی آدمی‌را در رخدادهای عینی و ملموس تحریف و محدود میکنند و این رخداد و وقایع را نماینگر و آئینەی تام و تمام فکر و اندیشە و هستی آدمی‌تلقی میکنند. نزد این افراد روایت داستانی، بیت و حکایت، و حتی داستان و رمان نیز بە میزان تعلق و پیوستگیش با واقعیت و تقلیدش از رخدادها، نقششان در پاسداری و ابرازِ هویت مشخص میشود. سخن گفتن از درست و غلط بودن این نگاه کە برخلاف نگاه و نگرش نویسندەی این سطور و مقصود ابراز شدە در این نوشتار است، نیاز بە بررسی و پژوهشی تطبیقی میان انواع گوناگون روایت دارد، خصوصأ دو نوع بنیادین روایت یعنی روایت تاریخی و روایت داستانی. مبرهن است کە این بخشبندی بە معنای انکار هرگونە شباهت و پیوستگی میان این دو نوع از روایت نیست، بلکە درست برخلاف این نگاه اشتراکات و پیوستگی این دو نوع روایت تا آنجاست کە برخی تاریخ را بە مثابەی داستانی واقعی و داستان را بەمثابەی تاریخی تخیلی تلقی میکنند. فرصت سنجش و بررسی این گزارە در اینجا میسر نیست و تنها اشارتی بە عنصری مشترک میان هردو نوع روایت خواهیم داشت و آن هم عنصر صورت بندی(emplotment) واستفادە و پیروی از پارادایم و الگویی رواییست کە لحظات را در چارچوب و ساختاری گرد می‌آورد و بررسی میکند.

اگر چە از صد سال گذشتە بەاین سو تحولی جدی در نگاه و درک بخشی از نویسندگان خصوصأ نویسندگان داستان و رمان مدرن در ارتباط با پارادایم و الگوی روایتها و طرح و چگونگی بررسی و صورتبندی کردن و بصورت کلی ساختار روایت وجود داشتە است و این تحول اخیرأ تا حد تلاش جهت نگاشتن داستان و رمان ضدطرح ادامە دارد، اما از طرفی دیگر، برخی از مورخان مدرن بە گفتەی پل ریکور-زندگی در دنیای متن- مفهوم “تاریخ رخداد” را بەتندی مورد نقد قرار میدهند و بر این باورند کە تاریخ نگاری بدین شیوە، تاریخ را بە جامعەشناسی نزدیک میکند و تداوم این روند چیزی از تاریخ باقی نمی‌گذارد. بااین حال، درست یا غلط، تاکنون همەی روایتهای تاریخی و داستانی بخشی از زندگی، بخشی از تجارب را قالب بندی میکند و از طریق کنش روایت، یعنی کلامی‌و زبانمند کردن، از ساحت گمگشتگی و نهانمندی بە گسترەی تجلی و آشکارگشتگی انتقالشان میدهند. بدون شک این آشکارسازی و تجلی از متنی تاریخی تا متنی داستانی خصوصأ داستان مدرن و معاصر تفاوت دارد. شاید بتوانیم بگوییم کە بارزترین و واضحترین این تفاوتها این است کە پدیدارنمودن و تجلی یافتن در متن تاریخی، تجلی و پدیدارنمودن گمگشتگی رخداد یا واقعیت عینی خارج از متن و حتی خارج از ذهن و شعور آدمیست، اما پدیدار کردن و آشکارسازی متنی داستانی، آشکارسازی و عیان ساختن مفهوم و معنا یا گمگشتگی واقعیتی در ذهن و شعور آدمیست. این امر نیز پوشیدە نیست کە این ویژگیهای مشترک بین دو نوع روایت، در برهە و مقاطعی تاریخی مولد و موجد بسیاری از متون روایی بودند کە بەسختی میشد تاریخی یا داستانی بودن آنها را تعیین کرد، یا حداقل در آن برهە و نزد مخاطبینشان اینگونە بودە است. برای مثال روایت سرگذشت یا داستان حسنک وزیر در تاریخ بیهقی، اگرچە تاکنون هم مانند روایتی تاریخی شناختە شدە است اما بدلیل التقاط و تداخل مرزهای جدا ازهم و متفاوت این دو نوع روایت کە در ادامە بە آن پرداختە خواهد شد، میتوان آن را در جدول روایت داستانی زمانش قرار دهیم. یا روایتِ بخشی از زندگی خان احمد خان کورد در کتاب تاریخی اولیاء چلبی کە اکنون بە روایت تخیلی و افسانەایی نزدیکتر است. یا بخش کثیری از روایتهای دینی باستان کە سرگذشت مردان آن دین و آئین هستند تا کنون هم از دو منظر متفاوت بەمثابەی دو نوع روایت تاریخی و داستانی فهم و خواندە میشوند. این نمونەها و صدها نمونە دیگر قدیمی‌و حتی نمونەهای جدید مانند ((گزارش یک آدم ربایی)) نوشتە گابریل گارسیا مارکز کە بصورت آشکار مرزها و ساحتهای جدای این انواع روایت را درهم میریزند، نشانەی نزدیکی و مجموعە عناصر و ویژگیهای مشترک این دو نوع روایت اند. با این حال مشخص کردن و بررسی تفاوتهای این دو نوع روایت نە تنها جهت مشخص نمودن مرزهای مابینشان، بلکە با هدف آشکار نمودن پتانسیل و استعداد هر کدام از این دو ساحت روایتی برای پدیدارنمودن هویت و موضع در تقابل با قدرتی ویرانگر مانند فراموشی(نسیان)، امری ضروریست. این دو نوع روایت فارغ از آن شباهتهایی کە بعضی اوقات غلط انداز هستند، دارای تفاوتهایی بنیادی و جوهری نیز هستند کە بخشی از پیشرفتشان(بیشتر برای روایت داستانی) بە دلیل تلاش خالقان و مٶلفانشان در جهت آشکارسازی و استفادە از این نکات افتراق و تفاوت بودە است. بەگفتەای دیگر اگر داستان و بەویژە رمان معاصر در قیاس با روایتهای داستانی پیشین، توانایی و استعدادی بیشتری برای فعالسازی و آشکارنمودن نیرو و پتانسیلهای پنهانی روایت دارد، بخشی از آن بدلیل گسست و جدایی از تشابهاتش با روایت تاریخی و، بهادادن بە نکات و عناصر متفاوتیست کە در ارتباط با سە مفهوم ایضاح می‌یابند.

١-ارتباط هر دو نوع روایت با زمان

نخستین و بنیادیترین تفاوت(در عین حال تشابە) این دونوع روایت(تاریخی و داستانی) نسبت و ارتباطیست کە با مفهوم زمان دارند. پیشتر هم نیز گفتە شد کە هستی و زندگی ما مجموعەی آن لحظات و زمانهای پراکندە و تکەتکەشدەایست کە هر کدام از “آن” و لحظاتش حامل و دربرگیرندەی بخشی از عمل، تجربە و فکر و هستی ما هستند، آن لحظات، آن اعمال، رخداد، فکر و اندیشەهاست کە سپری شدەاند و دیگر آمادە نیستند. حافظەی ما نیز تنها قادر است کە در هر زمانی بخشی از آن لحظات پراکندە را بە زمان حال انتقال دهد، حال اگر این بخش نیز از روزن ساختاری هم آهنگ بوسیلەی تاروپود گفتن و روایت کردن، تجلی پیدا نکند و وجودی مستقل پیدا نکند، در مقابل لحظاتی بعدی کە با سرعت می‌آیند، در مقابل آن کنش، رخداد و فکر و اندیشەها کە مستمرأ ظاهر میشوند و پدید می‌آیند، مقاومت و توانی نخواهد داشت وفاصلە میگیرند و ذرەذرە تحت فشار فروپاشی و فراموشی قرار میگیرند. روایت همانگونە کە گفتە شد این لحظات زیستن و هستی ما را از ساحت پراکندگی بە گسترەی وحدانیت انتقال میدهد. چیزی کە اینجا ضروریست توجە جدی و بنیادی بە آن داشتە باشیم این است کە هر دو نوع روایت با شیوەی واحدی این وظیفە یا رسالت را بە انجام نمی‌رسانند. روایت تاریخی این عمل ترکیب و درهم آمیختگی لحظە، تجربە و رخدادها را برمبنای بنیاد زمانی گذشتە انجام میدهد. بەعبارت دیگر “گذشتە” تنها زمان حاضر در روایت تاریخیست. مبرهن است کە این اتکا بە گذشتە بدلیل وابستگی این نوع روایت بە رخدادها و وقایع عینیست.  از دید مخاطب و گیرندەی روایت تاریخی رخدادهای جهان واقعی در گذشتە اتفاق افتادەاند و در گذشتە هم پایان یافتەاند. حتی در روایت یاداشت روزانە هم، بدلیل اینکە رخدادها در قیاس با زمان حال، گذشتەاند و از طریق سند و مدرک گذشتە روایت میشوند، مخاطب را بە همان زمان بازمیگردانند. یعنی از زمان خودش کە حال است جدایش میکنند و بە زمان متن کە گذشتە است منتقلش میکنند. در این نوع روایت تنها یک برهەی زمانی حضور دارد کە آن هم گذشتە است. اما درمقابل، در ساحت روایت داستانی هر سە بعد زمان، یا هر سە برهەی زمان حضور دارد. گذشتە در روایت داستانی گذشتەایست کە در حال و اکنون آمادە است ((خاطرە)). خاطرە تفاوت بسیاری با سند و مدرک گذشتە دارد. اسناد و مدارک در حقیقت گزارشی قطعی از گذشتەای سپری شدەاند، اما خاطرە حضور گذشتەایست ناتمام در حال یا اکنون. همانگونە کە بابک احمدی در کتاب-ساختار و تأویل متن- از زبان یوژین فینک میگوید: ((خاطرە گذشتە را انکار میکند و همە چیز را بە برهەی کنونی(حال) میکشاند)). درست است کە اکثر روایتهای داستانی از گذشتە صحبت میکنند، اما بقول کات‌هامبورگی، اندیشمند آلمانی- در همان منبع پیشین- گذشتە، آیندەی رخدادهای متن- متن داستانی- در لحظەای وجود دارند کە لحظەی خواندن و خوانش است. کنش خوانش ما را بە زمان متن و زمان متن را بە زمان ما انتقال میدهد. براین اساس حضور گذشتە، آیندو و حال در روایت داستانی حضور سە زمان است بر بنیاد زمان حال و حضور کلیت زمان آدمیست در لحظەی تلاقی با متن و کنش خوانش.

٢-ارتباط هر دو نوع روایت با واقعیت

واضح است کە روایت تاریخی بصورت مستقیم وابستە بە اندیشەی عینی گراست یعنی وابستە بە آن رخدادهای واقعیست کە در واقع اتفاق افتادەاند و مورخ- گویندەی روایت- یا خود شاهد رخدادنشان بودە است یا از طریق اسناد و مدارک تاریخی بر آنها آگاهی یافتە است. دراصل سرچشمەی اصلی این نوع روایت بارزترین و ظاهریترین وجه واقعیت یعنی رخدادها هستند کە آنهم نە بە شیوەای جزءنگر و دقیق، بلکە بە شیوەای کلی و کل نگر روایت میشوند. طرح و صورتبندی و قالب بندی کردن رخدادها در این نوع روایت بر اساس همان بنیاد پارادایم و الگوهای کهنِ روایت(داستانی و تاریخی) وابستە بە رابطەی علی- معلولیست، کە برای درک این ارتباط هم، یعنی علتِ اتفاق افتادن رخدادها در همان ساحت و گسترەی ظاهری و عینی کنکاش میکنند. همان طور کە گفتەشد این نوع روایت بعلت وابستگی اش بە سند و مدرک و نگاه عینی خیلی بەندرت در عوامل درونی و روانی رویدادها غور و تأمل میکند و ابعادش را میکاود. در این نوع از روایتها رخدادها سخن میگویند نە انسانها. بە همین دلیل هم آنچە کە کمترین توجە بدان مبذول میشود و پس پشت انداختە میشود فکر و اندیشە و احساس و رٶیای آن انسانهاییست کە علل اصلی رخدادها هستند. اما برخلاف این نوع روایت، ارتباط روایت داستانی با واقعیت، ارتباطی عمیقتر و جامعتر و بە همان اندازە هم پیچیدەتر میباشد. واقعیت در روایت داستانی معنایی گستردەتر پیدا میکند، و دربرگیرندەی واقعیت عینی و ذهنی میباشد. واقعیت در روایت داستانی نە بە مثابەی هدف بلکە بعنوان وسیلە، آن هم نەتنها برای ثبت رخدادها و واقعیت بلکە برای شکستن و آفریدن واقعیتی دیگرست. واقعیت در روایت داستانی برخلاف روایت تاریخی نە تنها شامل آن رخدادهایی میشود کە اتفاق افتادەاند بلکە دربرگیرندەی رخدادهایی هم هست کە امکان و احتمال رخدادنشان- چە در جهان بیرون و چە در جهان درون آدمی- محتمل بودە و هست. این واقعیت دومی‌اساسأ موتیف و دست مایەایست برای تعمق و تدقیق در مفاهیم. روایت داستانی بەدنبال یافتن علل رخدادها نە در ذات رخداد بلکە در ذهن آفرینندەی رخدادهاست. حتی در حالاتی کە تاریخ-رخدادهای تاریخ-بە موضوعی برای روایت داستانی تبدیل میشوند بیش از آنکە متکی بر اسناد و مدارک و امور عینی و ملموس باشد متکی بر اندیشە، احساس، خیال و عوامل درونی ذهن آدمی‌میباشد. جنگ و صلح لئو تولستوی نمونەی بارز این روایت داستانی تاریخ محور است.

٣-ارتباط هر دو نوع روایت با زبان

تفاوت دیگر بین دو نوع روایت تاریخی و داستانی بە نحوەی بکارگیری زبان بازمیگردد. نقش بنیادین زبان در روایت تاریخی نقشی اعلانی و جارکشی آمیز است. تاریخ، رویدادها رو میشکافد، رخدادها بیرون از زبان اتفاق افتادەاند و روایت تاریخی با استفادە از نازلترین وجە زبان کە وجە اعلانی آن است، رخدادها را ثبت میکند. در این نوع روایت بدلیل اینکە زبان، فاصلە و گسستی میان واقعیت رخدادها و واقعیت روایت ایجاد میکند، کمترین نقش را در تغییر و شکست و آفرینش دوبارەی رخدادها دارد. زبان این نوع روایت بستە و سترون و ناکارآمد است. رخدادهای گذشتە را بەهمان شیوە کە اتفاق افتادەاند آشکار و بازنمایی میکند، بدون آنکە اندک فرصت و امکانی برای آمیختن با آن رخدادها، جهت تعمیق در کنەشان و باهدف “اکنون(حال)”ی کردنشان برای مخاطب باقی بگذارد. این بستەبودن و ناکارآمدی زبان روایت تاریخیست کە واقعیت و رخدادها را قطعی، لایتغیر و پایان یافتە ثبت و اعلام میکند. در زبان این نوع از روایت هیچ ابهام و تداوم و ناکاملی وجود ندارد. اما زبان در روایت داستانی از این نقش عبور میکند و نقش و کارکردی خلاقانە پیدا میکند. در این نوع روایت زبان از مقام و جایگاهی اعلانی بە پلە و جایگاهی خالقانە و مبدعانە صعود میکند. در روایت داستانی’زبان” تنها رخدادها را بررسی و موشکافی نمیکند، بلکە از طریق تخیل آفرینندە بە واقعیت سازی دست میزند، استعداد و پتانسیلهای جوهری زبان را آشکار میکند و پردە از ابعاد و وجوه پنهانی اش برمیکشد. پدیدارشدن ابعاد پنهان و امکان و پتانسیلهای جوهری زبان باعث تجلی و پدیدار شدن وجوه و ابعاد واقعیت و آشکارشدن غیبت و “نابودگیها”ی درونی آدمی‌و اجتماع میشود. روایت داستانی با فعال کردن زبان و کشف و پدیدار نمودن پتانسیلها و ظرفیتهای بیکرانش، واقعیت و رخدادهای عینی را از جایگاه و مقام اولویت ارجح پایین میکشد. در این نوع روایت واقعیت و رخدادهای عینی، نە بدانگونە کە از بیرون و در گذشتە اتفاق افتادەاند و اسناد و مدارک نیز ثابت میکنند، بلکە بدانگونە کە در “زبان” و از روزن توانشهای آزادشدەی زبان تجلی میابند، ارزشگذاری و بررسی میشوند. زبان این نوع روایت زبانی آمادە و پیش انگاشتە نیست – همچنان کە رخدادها آمادە و از پیش تعیین شدە نیستند- بلکە زبانیست در حال تکوین و کشف شدن. همانگونە کە پل ریکور میگوید : (( زبان در حال شکل گیری و تکوین، واقعیت در حال شکل گیری و پیش آمدە را ارج مینهد.)) واقعیتی کە مطلق و قطعی نیست، هر بار و با هر خوانش و ترابطی شکل و معنا و مقصودی دیگر پیدا میکند. واقعیتی بی پایان و بی نتیجە. اینجاست یاد قول ارسطو می‌افتیم کە میگوید: مورخ آن رخدادهایی را روایت میکند کە اتفاق افتادەاند، اما شاعر(داستان نویس) از رخدادهایی حرف میزند کە امکان وقوعشان میرود، بە همین دلیل کار شاعر(داستان نویس) پیشرفتەتر و فلسفی تر است.))

٤

باتوجە بە آنچە گفتیم، اگر بخواهیم باری دیگر نگاهی بە موضوع اصلی این نوشتار بیندازیم کە یورش و تهاجم نسیان علیە هویتِ رواییست، میتوانیم از روزن تفاوتهای میان دو نوع روایت تاریخی و داستانی، روند و تأثیرات اساسی این یورش را مشخص کنیم و توانش و استعداد و نقش روایت داستانی – خصوصأ داستان و رمان معاصر- را در تقابل با این قدرت ویرانگر بررسی کنیم. همانگونە کە در بخشهای پیشین اشارت رفت نسیان بەمثابەی موقعیتی نسبی، مکانیسسمیست علیە زمان، واقعیت و زبان و در بستر این سە مقولە وجود و هویت فردی و جمعی انسانی-خصوصأ انسان معاصر- را هدف قرار میدهد و در تلاش است تا آن را بە انقیاد و تسخیر خویش درآورد. در واقع هر اقدام مقاومتیِ هویت ساز موضعیست درتقابل با پراکندگی و ازهم گسیختگی زمان و گمگشتگی “حال” بە مثابەی عصارە و تجمیع زمان انسانی. موضعیست در برابر قطعیت رخداد و واقعیت عینی و فلج سازی ذهن. همچنین کنشیست در جهت آشکارساختن ابعاد پنهانی زبان و آزادساختن و پدیدار نمودن توانشهای جوهریی اش.

در رابطە با مسئلەی هویت و خصوصأ هویت جمعی انسانی، توجە و تمرکز بی اندازە بە روایت تاریخی و اهمال و عدم توجە بە روایت داستانی در بعضی از جوامع و از نگاه برخی افراد، وابستە بە نگرش و نگاهی گذشتەمحور است کە زمان گذشتە را بەمثابەی زمانی کاملأ سپری شدە و مطلق و منقطع از حال تلقی میکند و تهدید نسیان و فراموشی(بنیادیترین علت بحران هویت) را بعنوان تهدید “حال” علیە گذشتە می‌پندارد. با این نگرش هویت چیزی نیست، جز هستی و امری کە در گذشتە اتفاق افتادە است.

بهادادن و ارزش نهادن این نگرش بە تاریخ و روایت تاریخی بدین دلیل نیست کە گذشتە را بعنوان بخشی از حال تلقی میکند، بلکە بدین دلیل است کە گذشتە را معیار و محکی برای حال و آیندە نیز میداند. با این نگاه گذشتە آئینەی هویت است و تمامی‌کژی و راستی و ناراستی “حال” در مقابل این آئینە ازهم پاشاندن و بەهم ریختن هویت است. نگریستن در هویت با آئینەی گذشتە، خوانش هویت است بر بنیاد آن وقایع و رخدادهای عینی کە از منظری گذشتەمحور، واقعیت و رخداد کامل و مطلق انگاشتە میشود. روایت تاریخی از روزنەی واقعیت و رویدادهای عینی بە انسان مینگرد. بەمعنایی دیگر حضور آدمی‌در ساحت این روایت صرفأ حضور رخدادها و اعمالش است، بەهمین دلیل بە باور بندە در ساحت این روایت آدمی‌حضور ندارد. عدم حضور آدمی‌بە معنای نبودن خودآگاه و ناخودآگاه، فکر و اندیشە و آرمان و رٶیاهایش نە تنها مجال و فرصتی برای هویت سازی –کە مختص آدمیست – فراهم نمیکندبلکە بەشیوەای پشتیبان و عامل کارایی میکانیسم و سازوکار “نسیان”است.  روایت تاریخی حتی آن هنگام کە مدعی پدیدار ساختن هویت تاریخی فرد یا اجتماع میشود بە دلیل اینکە صرفأ متکی بە واقعیت عینی و رخدادهاست، دروازەای را برای ظهور یورش نسیان کە تهاجم رخداد است علیە انسان، تهاجم واقعیت عینیست علیە ذهن و اندیشە و خصوصأ تخیل، میگشاید. داستان و خصوصأ رمان از سرآغاز پیدایی اش تا اندازەای زیاد تحت تأثیر این دید و نگرش نسبت بە واقعیت و آدمی‌بودە است. نگاهی کە از اندیشەی امکان شناخت واقعیت سرچشمە میگیرد. اکثریت آثار داستانی در مقاطعی بە دلیل حاکمیت این اندیشە و نگاه نتوانستە است آنچنان کە انتظار میرود بە جدال و مصاف در برابر یورش نسیان برود. اما بعدها و خصوصأ از آغاز قرن بیست و با ظهور روایت داستانی جدید، رخداد و واقعیت از جایگاه رفیع خود پایین کشیدە شد و جایگاه و منصبی نامتعین و ذهنی پیدا میکند. بدین ترتیب واقعیت در روایت داستانی معنایش متحول میشود یا توسعە می‌یابد. از همین منظر است کە ساموئل بکت میگوید: رویدادی کە اتفاق نیفتادە و رخ ندادە است، واقعی و رخدادە تلقی میشود. رخداد و واقعیت عینی و ملموس در داستان و رمان جدید و معاصر، نە تنها از اعتبار ارجاعیت و منبع بودن برای شناخت آدمی‌ساقط میشود، بلکە بە ابزاری تبدیل میشود تا آدمی‌از آن عبور کند و بە واقعیت بیکران تخیل فراز آید. تنها در روایت داستانی و خصوصأ رمان معاصر است کە انسان و اجتماع نە از روزنەی  اعمال و رخدادها بلکە از منظر ذهن، اندیشە، رٶیا و خوابهایش روایت میشود. در این نوع از روایت هیچ امری قربانی امر دیگر نمیشود. هیچ مرزی میان عین و ذهن، واقعیت و تخیل، حافظە و رٶیا و فانتاسیا نمیماند. واقعیت روایت داستانی واقعیتی پایان یافتە نیست، واقعیتی است کە مستمرأ در حال تکوین و شدن است. در این واقعیت تمامی‌مفاهیم انسانی مانند زندگی، عشق، مرگ، ترس، دلهرە و…بخشی از هویت انسان و اجتماع خواهند بود.

پیشتر هم گفتە شد کە “زبان” یگانە امکان آدمیست جهت ساختن این واقعیت داستانی، برای آفرینش جهانی کە در آن نە “رخداد” بلکە آدمی‌با تمامی‌کنش و توانش عینی و ذهنی اش بە محور و شبکەی این جهان تبدیل میشود. بدون شک زبان اعلانی، تک بعد، زبانی کە صرفأ واقعیت را توضیح میدهد، زبانی کە اتکا و تأکیدش بر قطعیت و حتمیت مدلول است، زبانی کە معنایی واحد از رخداد بازمی‌گوید، هنگامی‌کە این زبان بە زبان حاکم بر روایت – چنانجە در روایت تاریخی بودە-تبدیل میشود در اصل دروازە و گلوگاهی برای یورش و تهاجم نسیان میگشاید. تهاجم نسیان بە همان اندازە کە تهاجم سکوت است علیە زبان، تهاجم وجه ناآفرینندەی زبان است علیە بعد و وجە آفرینندگی زبان. اگر زبان را مانند سیستمی‌پیچیدە و پربعد، با توانایی و امکانات مشخص و نامشخص(آشکار و پنهان) تلقی کنیم، فراموشی بە مانعی در برابر فعالسازی و کاراکردن این سیستم با ابعاد متکثرش میشود. البتە در اینجا باید بە این نکتە اشارە کنیم کە منظور از بعد اعلانی زبان، نحوەای از بیان و گفتن است کە برمبنای گزارەهای خبری ساختە شدە است، در این شکل بیان ارتباط میان نویسندە و خوانندە ارتباطی تک بعدیست. در این ارتباط گویندە یا نویسندە گزارەهای خبری قطعی و مطلق را بە خورد خوانندە میدهد. البتە این زبان کە زبان حاکم بر متون علمی‌و متون گزارشی و ژورنالیستی(بیشتر)ست، علاوە بر حضور در ساحت روایت تاریخی، در بخشی از روایت داستانی و رمان رئالیستی هم اکثرأ بەکار رفتە است. اما در روایت داستانی جدید زبان گفتار کە نزدیکترین وجە زبان است بە ذهن انسان، نقش بنیادینی دارد. در زبان گفتار ارتباطات، چە ارتباط میان نویسندە و خوانندە یا ارتباط میان شخصیتهای داستان، ارتباطی چند وجهی است. با استفادە از زبان گفتار است کە در روایت داستانی خصوصأ در رمان، “دیگری” بە مثابەی فرد یا افراد مستقل و صاحب اندیشە و خرد و نگاه، فرصت ابراز وجود می‌یابند.  استفادەی رمان از زبان گفتار، یا همانطور کە میلان کوندرا میگوید: ثبت کردن بنیاد گفت و گوی حقیقی در رمان، اساسی ترین امکان روایتیست برای تقریب و نزدیک شدن بە انسان و واقعیتهای ذهنی اش، برای هستی بخشیدن بە رٶیا و آرزوها و فانتازیاهایش، زبان گفتار و گفت و گوی حقیقیست کە بە تفاوت انسانها و در ساحتی دیگر بە تفاوتهای فرهنگی اعتراف و اذعان میکند. این زبان بە دلیل ارتباط مستقیمش با ذهن آدمی، کنونی(حال) نمودن گذشتە، آیندە – یا حافظە و آرزوها و انتظارات انسان- را ممکن میسازد و پدیدار می‌نماید. فعال سازی و کارانمودن این بعد از زبان است کە واقعیتهای اجتماع، تفاوت انسانها، صداها و افکار و ظن و اندیشەها را آشکار میسازد. اگر معتقد باشیم کە هویت در نتیجەی این تفاوتها برساختە میشود، اگر بپذیریم کە هویت درست شدن “من” است در مقابل و نزد “دیگری”، این هویت تنها در زبان گفت و گوی حقیقی، تنها در ساحت بەظاهر سادەی گفتار روزانە است کە برساختە میشود.

 

عطاء نهایی/ ترجمە: عادل قادری


منبع: کتاب کوردستان، شمارەی دوم، تابستان ٨٢. مقالەی “گێڕانەوە؛ لە بەرامبەر شاڵاوی فەرامۆشی دا” ص ١٣٧ تا ص ١٥٧

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفده − پانزده =

قالب وردپرس پوسته وردپرس