چهارشنبه , ۲ آبان ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / زنی که…/ شورش عابد

زنی که…/ شورش عابد


Bedroom

زنی که…

زن مثل نوشته‌های روی دیوارهای شهر، که آدم هر روز می‌بیندشان و بعدش هم یک فحش آبدار به آنها می‌دهد، زیبا و بلند و بی معنی بود. کل زندگیش با یک اتاق شروع و به یک مرد ختم می‌شد.

اتاقش پر بود از اشیایی که برای من یک مشت خرت و پرت بیشتر نبود؛ یک ساک قدیمی‌از عهد میرمیزک میرزا، که لباسهایش را چپانده بود آن تو؛ لباس زیرهایی که روی رادیاتور اتاق پهن کرده بود، با لکهای زرد رویشان؛ رژلبهایی که خیلی وقت بود دیگر از آنها استفاده نمی‌کرد؛ شیشه ادکلنهایی که بغل هم ردیف شده بودند، اما دریغ از یک فیس؛ تخت فنری یک نفره اش، که از بس دو نفره استفاده شده بود، شبها مثل سگ صدای جیرجیرک میداد. بالای تخت و خواب، چندتا عکس بود از مادرش که حالا، بیست سال از آن روزها که سرطان گرفت و مرد، گذشته بود.

دیماه دو سال پیش بود که یک سال از مادرش بزرگتر شد و برای همیشه از کفالتش بیرون آمد. از اینکه از مادرش بزرگتر بود؛ خنده اش گرفته بود. زل زده بود به عکس مادرش که دختری بود کنار پاهایش، میخ شده به دوربین، با آن چشمهای دگمه ای و حالا میخ شده به دیوار، بالاسر تخت فنریش و شمعهایی که میخواست روشن کند؛ اما حسش نبود؛ شمعهایی برای تولد خودش و همزمان مرگ مادرش. در تولد بیست و سه سالگیش احساس ترس می‌کرد.

به خودش میگفت:

_ خوش به حال مامانم. خیلی نترس بود. هم سن الان من که بود، دو سال بود مرده بود؛ یک دخترم همسن آن موقعهای من داشت.

در حالیکه داشت به مادرش نگاه می‌کرد، که خودش بود با آن موهای وزوزی، گونه‌هایش خیس شده بود؛ نه از اشک، که از عرقی سرد که کل بدنش را گرفته بود.

از دو سال پیش که مادرش مرد، از آن عکسها برای همیشه محو شد. مادرش یک تنه شد خواهر دوقلویش.

آن روز صبح که مرد داشت پوتینهایش را می‌پوشید و از اتاق می‌رفت بیرون؛ یکهو برگشت گفت:

_ راستی این عکس کییه؟

_ عکس خواهرمه، دوسال پیش با یکی فرار کرد و رفت اصفهان.

_ خیلی شبیه همین.

_ آره همینطوره؛ دوقلو هستیم خب.

و دری که پشت بندش بسته شد و پوتینهایی که به محض اینکه مرد از اتاق رفت بیرون؛ از اتاق زن کم شد.

زل زده بود به عکس مادرش بغل مسجد شیخ لطف الله در یک ماه عسل حدود بیست و چند سال پیش و پشت سر آن، به عکس خواهر دوقلویش با یک دختر کوچولو تو بغلش. شروع کرد به فحش دادن به پدرش که نکرد یکبار مثلا به پسر هیپی ای که پشت سر خواهرش ایستاده بود بگوید:

مردتیکه بیا دوربین را بگیر و از من و زن و بچه ام یک عکس بگیر.

این آرزو تو دلش ماند که یک بار با سرهنگ جایی بروند و سرهنگ به یک رهگذر بگوید: آقا شرمنده لطف کنید، این دوربین را بگیرید و یک عکس از ما دوتا بندازید.

و همچنان زن وول می‌خورد در اتاق؛ از لابلای یک شورت رنگ­ورو رفته و یک مشت لباس چپانده شده روی هم. همینکه آرام آرام از بغل تخت و خواب رد شد؛ بوی عرق سرهنگ کل بینیش را پر میکرد. جیرجیرک بوی سرهنگ می‌داد؛ اما دریغ از یک فیس از اون شیشه‌های ردیف شده بغل هم.

جریان وول خوردن زن در تاریکی شب، همچنان ادامه داشت؛ و تا نصفه‌های شب که مرد در کنارش به خواب رفته بود، ادامه پیدا میکرد. از چند سال پیش سرهنگ نقطۀ آخر همۀ این نوشته‌ها بود؛ بوی پوتینهای سرهنگ با بوی عرق جیرجیرکی که از بس این همه نفس نفس زده بود، کل فنرهایش دررفته بود؛ همه اتاق را گرفته بود.

فحشهای آبدار دیگران قاطی بیرون رفتن سرهنگ از اتاق می‌شد؛ نگاههای بقیه هم بماند؛ نگاهایی که خورۀ جانش بودند. زن نوشته ای بود که روزبه روز داشت تو ذهن بقیه کامل و کامل تر می‌شد و هرچه کاملتر می‌شد؛ زیر آن همه نگاه محو و محوتر می‌شد.

تصمیمیش را گرفته بود؛ می‌خواست قبل اینکه تو ذهن دیگران کامل شود، خودش را از این حس محو شده رها کند؛ می‌خواست بی نهایت نقطه آخر این نوشته‌ها بگذارد. نقطه‌ها برای زن در حکم یک قلمرو بودند، دیوارهایی می‌شدند بین خودش و دیگران؛ نقطه‌ها مردان بیشماری بودند که برایش در حکم یک جای امن بودند. هر کسی می‌توانست یکی از این نقطه‌ها باشد؛ حتی آن پسر هیپی که پدرش نکرد دوربینش را به او بدهد تا یه عکس خانوادگی بگیرند. اما حتی پدرش تو یک عکس هم نیافتاده بود. مادرش هم الان دوسالی از او کوچکتر بود. سرهنگ هم که غیر از خودش کسی را تحمل نمی‌کرد؛ اما همۀ اینها دلیل نمی‌شود که من اسم او را فاحشه بگذارم. انبوه آن نقطه‌ها یک سپر دفاعی بودند در برابر همهّ آن دیگرانی که آخرسر کار دستش دادند.

امروز صبح که طبق معمول، پوتینهایش را پوشید و رفت بیرون، نوشته‌ها بوی خشونت می‌داد. زن تصمیمش را گرفته بود؛ میخواست او را از زندگیش حذف کند. دو سال بعد از اینکه یک شبه مادرش از زندگیش محو شد، به خودش قول داده بود، امشب شب آخر باشد و از فردا سرهنگ بی سرهنگ؛ به خودش گفت:

_ مرده شور هرچی عکس دونفره ست را ببرم.

شب داشتند با هم دعوا می‌کردند. سرهنگ داد می‌زد:

_ کثافت هیپی واسم میاره اینجا.

زن یک ریز فحش میداد به سرهنگ؛ بوی تنش را مسخره می‌کرد؛ سرهنگ ابروهایش تو هم رفته بود؛ گوشهایش قرمز شده بود؛ توی چشمهایش خون و توی دستهایش هفت تیرش بود.

نصف شب خبری از تخت بازی نبود؛ تنها صدای هفت تیر سرهنگ بود که بلند شد و بعدش سکوت مطلق.

صدایی به بلندی نوشته‌های روی دیوارهای شهر، که آدم هر روز می‌بیندشان، بعشم یک فحش آبدار به آنها می‌دهد.

داخل اتاق مرگ به ساده ترین شکل ممکن اتفاق افتاده بود. سرهنگ با نگاهی سردتر از جسد زن خیره شده بود به نقطه ای نامعلوم از اتاق. رنگ پریده اش قاطی ابروهای تو هم رفته اش شده بود. دستهای زن مرده سفت هفت تیر مرد را چسپیده بود. سرهنگ از اتاق بیرون رفته بود. با صدایی زل زده داشت به مردمی‌که نصف شبی بیرون آمده بودند؛ می‌گفت:

شاهد باشید، در را رو من باز نمیکرد. امشب هم خانه نبود. الان برگشته. این همه منتظرش بودم؛ زنیکه اسلحه رو من کشیده بود. شانس آوردم. اصلا ول کنید این مزخرفات را؛ لاشی بیشتر از این نباید انتظار می‌داشت. فردا اگر آمدند پرس و جو، از همۀ شما توقع دارم فقط واقعیت را بگویید؛ خواهش میکنم. شما هم شاهد بودید و البته شاید هم کسی نیاید. اصلا کاری به این جریانها نداشته باشید، فقط واقعیت، ممنون میشوم. اینطوری برای شما هم بهتر خواهد بود. تو دردسر نمی‌افتید. داشت من را می‌کشت؛ خودتان شاهد بودید، زنیکۀ عوضی.

سرهنگ یک ریز داشت حرف می‌زد. در حالیکه داشت از آنجا دور می‌شد؛ صدای بلندش قاطی سکوت مردمی‌شده بود، که فقط داشتند نگاه می‌کردند.

شورش عابد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهارده + 10 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..