چهارشنبه , ۲ آبان ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / سه دایره‌ی ریوت/ژیل دلوز

سه دایره‌ی ریوت/ژیل دلوز

 اولین دایره (یا بخشی از آن) ظاهر می‌شود. بگذارید آن را A بنامیم، چون اول از همه ظاهر شده است، گرچه هرگز در سرتاسر فیلم متوقف نمی‌شود. این دایره یک تئاتر قدیمی‌است که به عنوان مدرسه‌ای عمل می‌کند که در آن، تعدادی زن جوان (ماریوو، کورنیه، راسین) نقش‌هایی را که بازی خواهند کرد، تحت هدایت و کارگردانی کنستانس (بول اوگیه) تمرین می‌کنند. این‌جا دشواری برای دختران بیان احساس درست – خشم، عشق، نومیدی – با استفاده از کلماتی است که به خود آن‌ها تعلق ندارد، بلکه متعلق به یک نویسنده است. این اولین معنای نمایش است: نقش‌ها.
 یکی از دختران، یعنی سیسیل خانه‌ای در حومه‌ی شهر را برای چهار دختر دیگر گذاشته است. او رفته تا در جایی دیگری، در کنار مردی که دوست دارد، زندگی کند. این چهار دختر با همدیگر در خانه‌ای زندگی خواهند کرد، جایی‌که عواقب نقش‌های‌شان را تجربه خواهند کرد، همراه با حال و هوا‌های سر شب و اطوار شخصی، نتایج عشق‌بازی‌های خصوصی‌شان (که فقط بدان اشاره می‌کنند) و تمایل‌های گوناگون‌شان به همدیگر. این وضعیت تقریبا طوری است که گویی دختران از دیوار تئاتر بیرون پریده‌اند تا به زندگی‌ای برسند که کمابیش در خانه به اشتراک گذاشته می‌شود، یعنی در جایی که تکه‌هایی از نقش‌های آن‌ها انتقال می‌یابد، که در زندگی‌های آن‌ها پخش می‌شود، طوری که هر دختر سرش به کار خودش است. ما هرگز یک توالی از نقش‌‌ها نمی‌بینیم که تحت کنترل یک برنامه باشد، بلکه بیشتر زنجیره‌ای اتفاقی از تمایل‌ها و وضع‌ها می‌بینیم که چند داستان هم‌زمان را پی می‌گیرند که همدیگر را قطع نمی‌کنند. این دومین معنای نمایش است: طرز برخورد‌ها و حالت‌ها در زندگی‌های روزمره‌ی به‌هم‌پیوسته‌شان. آنچه بی‌وقفه به ریوت الهام می‌بخشد هم گروه چهار نفره‌ی دختران و هم تفرد آن‌هاست: سنخ‌های کمیک و تراژیک، سنخ‌های مالیخولیایی و خوش‌طبع، سنخ‌های دلپذیر و زمخت و بالاتر از همه، سنخ‌های قمری و خورشیدی. این دومین دایره است، دایره‌ی B، درون اولین دایره، چرا‌که با پذیرش اثر‌های دایره‌ی اول، تا اندازه‌ای وابسته به آن است. اما دایره‌ی B این اثر‌ها را به شیوه‌ی خودش توزیع می‌کند و تنها بدین خاطر از تئاتر دور می‌شود که پیوسته به آن باز‌گردد.

چهار دختر تحت تعقیب یا پی‌جویی مردی قرار می‌گیرند که هویت‌اش نامشخص است – یک کلاهبردار، یک جاسوس، یک پلیس – که به دنبال عاشق سسیل (احتمالا یک مجرم) است. همه‌ی این‌ها برای چیست؟ برگه‌های هویت (ID) سرقت شده، آثار هنری سرقت شده، قاچاق اسلحه، یک رسوایی قضایی؟ این مرد به دنبال کلید‌هایی برای یک صندوق قفل شده است. او می‌کوشد به نوبت هر کدام از آن دختر‌ها را اغوا کند و در یک مورد موفق می‌شود. سه دختر دیگر تلاش می‌کنند او را بکشند: اولین دختر به‌نحوی اغراق‌آمیز و تئاتری؛ دومی، با سردی؛ و سومی، به طور غریزی. سومین دختر در واقع او را با یک عصا می‌زند تا بمیرد. این سه صحنه بزرگ‌ترین دقایق اثر ریوت هستند: دقایقی مطلقا زیبا. این سومین معنای اثر است: نقاب‌ها، در یک دسیسه‌ی سیاسی یا پلیسی که  از ما فراتر می‌رود و هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگریزد: نوعی دسیسه‌ی جهانی. این دایره‌ی سوم است، دایره‌ی C، که رابطه‌ی پیچیده‌ای با دو دایره‌ی دیگر دارد. این دایره، دومین دایره را امتداد می‌دهد و صمیمانه با آن در‌هم‌می‌پیچد، چرا‌که بیش‌از‌پیش، حالت‌های دخترها را قطب‌بندی می‌کند، سنجه‌ی مشترکی را در اختیارشان می‌گذارد و توأمان آن‌ها را افسون می‌کند. اما این دایره همچنین بر سرتاسر تئاتر گسترش می‌یابد، آن را می‌پوشاند، احتمالا همه‌ی قطعات مختلف و ناهمخوان یک مجموعه‌ی نامحدود را با هم یکی می‌کند. از آغاز به‌نظر می‌رسد که کنستانس، در مقام کارگردان، یک عنصر اساسی در دسیسه باشد. (مگر دوره‌ای خالی در زندگی او وجود ندارد که چند سال به درازا می‌کشد؟ آیا او هرگز تئاتر را ترک نکرده، جایی را که دوست شرور سسیل را که احتمالا محبوب کنستانس هم هست، پنهان می‌کند؟) و خود دختر‌ها چطور؟ یکی از دختر‌ها یک دوست‌پسر آمریکایی به همان نام پلیس دارد؛ دختر دیگر، به‌عنوان خواهر گمشده و اسرارآمیز او، همان نام را دارد؛ و دختر پرتغالی، لوسیا، کسی که عصاره‌ی سنخ قمری است، ناگهان کلید‌‌ها را می‌یابد و نقاشی‌ای را که احتمالا واقعی است تصاحب می‌کند…
خلاصه، سه دایره در‌هم‌تنیده می‌شوند، روی همدیگر عمل می‌کنند، از خلال همدیگر پیش می‌روند و همدیگر را سازماندهی می‌کنند، بی‌آن‌که اصلا رازشان را از دست بدهند.

ما همگی بخش‌هایی را که هنوز از آن بی‌خبریم تمرین می‌کنیم (نقش‌های‌مان). ما به درون کاراکتر‌هایی می‌لغزیم که بر آن کنترلی نداریم (تمایل‌ها و حالت‌های‌مان). ما دسیسه‌ای را عملی می‌کنیم که کاملا به آن بی‌توجه‌ایم (نقاب‌های‌مان). این بصیرت ریوت درباره‌ی جهان است و این بصیرت به‌نحو منحصر‌به‌فردی از آن خود اوست. ریوت برای وجود سینمایش به تئاتر احتیاج دارد: طرز برخورد و حالت‌های دختران جوان، کیفیت اغراق‌‌آمیز تئاتر‌گونه‌ی تئاتر عمل می‌کند، با آن مغایرت دارد و در مقام چیزی یکسره متمایز از آن ظاهر می‌شود و اگر دسیسه‌های سیاسی، قضایی و پلیسی که بر ما سنگینی می‌کنند کافی‌اند تا نشان دهند جهان واقعی به فیلمی‌بد تبدیل شده است، پس این کار سینماست تا بخشی از واقعیت، بخشی از جهان، را به ما نشان دهد. پروژه‌ی ریوت سینمایی است که تئاتر‌گونگی‌اش در برابر تئاتر می‌ایستد و واقعیت‌اش در برابر واقعیت جهانی می‌ایستد که غیر‌واقعی شده است، این پروژه سینما را از تئاتر و از دسیسه‌هایی خلاص می‌کند که تهدید به ویرانی‌اش می‌کنند.
 اگر این سه دایره با‌هم ارتباط برقرار کنند، آن‌گاه سر جای خودشان [به‌جا و مناسب] عمل می‌کنند، چنان‌که در کار ریوت، همچون پشت صحنه‌ی تئاتر یا خانه‌ی حومه شهر می‌بینیم. این‌ها جاهایی‌اند که در آن طبیعت زنده نیست، بلکه با فیض عجیبی نجات یافته است: بخش‌های توسعه نیافته‌ای از حومه‌ی شهر، ناحیه‌ی روستایی جاده‌ای که از شهر به روستا می‌رود، یا گوشه‌ها و گذرگاه‌های تک‌افتاده. مجله‌های مد تصویر‌های بی‌عیب‌و‌نقص و منجمدی از این مکان‌ها گرفته‌اند، اما همه فراموش کرده‌اند که این مکان‌ها از فیلم‌های ریوت می‌آیند و از رؤیای او بارور شده‌اند. در این مکان‌هاست که دسیسه‌ها سر از تخم در‌می‌آورند، دختران جوان با هم زندگی می‌کنند و مدرسه‌ها بنا می‌شوند. اما همچنین در همین مکان‌هاست که رؤیا‌پرداز همچنان می‌تواند روز و شب و خورشید و ماه را تصرف کند و همچون دایره‌ی خارجی بزرگی که بر دایره‌های دیگر مستولی می‌شود، روشنایی و سایه‌ی آن‌ها را از هم سوا کند.

 از جهت مشخصی، ریوت هرگز چیزی جز نور و دگرگونی‌های قمری (لوسیا) و دگرگونی‌های خورشیدی (کنستانس) نساخته است. لوسیا و کنستانس به اشخاص، بلکه نیرو‌ها هستند. با این حال دوگانگی نمی‌تواند به خیر و شر تقسیم شود. از این رو ریوت خطر رفتن به سمت این مکان‌ها را می‌پذیرد، مکان‌هایی که در آن‌ها طبیعت جان به در می‌برد تا وضعیتی را تایید کند که امر قمری و امر خورشیدی در آن به حیات خود ادامه می‌دهند. سینمای ریوت همیشه به شعر ژرار دو نروال نزدیک بوده است، گویی ریوت مسخ او شده باشد. ریوت همچون نروال، بقایای توهم یک ایل-دو-فرانس را سیاحت می‌کند، داستان دختران آتش خود را تعریف می‌کند و به‌نحوی گنگ دسیسه‌ی یک رویکرد جنون‌آمیز تعین‌ناپذیر را احساس می‌کند. مسأله بر سر تأثیر نروال بر ریوت نیست، بلکه این مواجهه ریوت را به یکی از الهام‌بخش‌ترین مؤلفان سینما و نیز به یکی از بزرگ‌ترین شاعران‌اش بدل می‌کند.

مترجم: پویا غلامی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده − دو =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..