یکشنبه , ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / ماهیت فلسفه در ذهن شرقی و اسلامی/جلال حاجی‌زاده

ماهیت فلسفه در ذهن شرقی و اسلامی/جلال حاجی‌زاده

Doctorado-en-Filosofía-web

اصطلاح فلسفه اسلامی‌قدمت چندانی ندارد و به متفکران چند دهه‌ی اخیر، به ویژه ایران، محدود می‌گردد و متفکران و اندیشمندان مسلمان در عالم اسلامی‌غالباً با اصطلاحاتی مانند حکمت الهی، حکمت اشراقی، حکمت متعالیه، فلسفه عربی و نظایر آن از مباحث نبوی و دینی با نگرش فلسفی یاد کرده‌اند. بنابراین منظور از “فلسفه اسلامی” همان حکمت اسلامی‌آمیخته با نظام فلسفی یونانی است. این آمیختگی و امتزاج لزوماً موجب تولید و تأسیس فلسفه از دل اسلام و آموزه‌های وحیانی و قدسی نمی‌گردد و بنابراین دو رگه بودن تبار فلسفه اسلامی، یعنی فلسفه در جهان و افق اسلامی، از ریخت ظاهری آن پیداست. این استدلال را می‌توان با پرداختن به محتوا و ماهیت فلسفه اسلامی‌و ایضاح و کاوش آن استوارتر ساخت. فلسفه اسلامی‌تبیین فلسفی امر اسلامی‌در ذهن اسلامی‌است. به عبارتی، فلسفه یونانی با ذهن اسلامی‌و مبادی وحیانی آن صورتبندی شده است که با ماهیت و معنای یونانی- سقراطی آن بسیار متفاوت است. تبیین عقلانی امر وحیانی و دینی در صورت فلسفی آن، بر مبنای اعتقاد نخستین استوار است. بدون این اعتقاد، که اساساً امری ایمانی است، امکان تأسیس فلسفه اسلامی‌و دینی(و متفرعات عرفانی، شهودی و اشراقی آن) وجود نخواهد داشت و مقوله‌ای در چارچوب امتناع خواهد بود. اعتقاد که ریشه در آموزه‌های مطلق و گزاره‌های غیرقابل ابطال نص دارد همان امکان پیدایش فلسفه اسلامی‌است و بدون باور به این نصوص، یعنی پیشداشت و پیش‌فرضهای نخستین وحیانی، اصل امتناع ظهور فلسفه اسلامی‌حاکم خواهد بود، که از جنس مقولاتی چون تفقیه، کلام، الهیات، شریعت و غیره می‌باشد. از این حیث، لازمه بحث در باب وجود، و مراتب نظام هستی و امر عقل، نفوس، صورت و ماده اعتقاد الهیاتی به واجب الوجود است. همچنانکه فارابی نظام فلسفی خود را بر اساس اعتقاد و ضرورت آن بنا  نهاده است و بر آن است که «باید به وجود و خداوند اعتقاد کرد». به این جهت زیربنای فلسفه اسلامی، اصل نخستین اعتقاد است. استدلال و بحث عقلانی در باب اثبات واجب الوجود، یا وجود نخستین، به قصد اثبات آن ناظر بر وجود پیشفرض‌ها و آگاهی شهودی اولیه وحیانی و دینی است که صورت دهنده همان ذهن اسلامی‌است. فیلسوفان اولیه اسلامی‌با این جهان‌بینی حاکم بر ذهن با امر فلسفی در جهان اسلام روبرو شدند و ازهمان آغاز به دنبال پیوند و ادغام رگه‌های این دو، یعنی فلسفه و نبوت بودند. به یک معنا، متفکران و فیلسوف گرایان اسلامی، از جمله کندی، سرخسی، سجستانی، فارابی و ابن سینا، با فلسفه یونانی در ساحت وحیانی روبرو شده‌اند. به عبارتی، فلسفه اسلامی‌تالی و نتیجه مواجه دو ذهن در ساحت وحیانی بوده است: یعنی ذهن اسلامی‌وذهن یونانی. ضابطه قطعی و مرجعیت نهایی در این رویارویی، اسلام و آموزه‌های وحیانی و نصی آن بوده است و دقیقاً به این دلیل است که فلسفه اسلامی، که از این به بعد با عنوان حکمت اسلامی‌از آن یاد می‌شود، فلسفه نیست بلکه مقوله دیگری مستلزم ذکر نام است. داوری اردکانی نیز همصدا با کربن ونصر می‌پذیرد که معنای اسلامی‌بودن فلسفه ما(ایرانی‌ها)این است که این فلسفه در هوای اسلام روییده و از نفخات قرآنی و اعتقاد به توحید و نبوت و معاد اثر پذیرفته است(داوری اردکانی،۱۳۸۹: ۴۷) که البته سخن و تحلیل درستی است با این قید که آن فلسفه‌ای که درافق اسلامی‌پدید آمده است و حاصل تفکر ذهن اسلامی‌و ایرانی است دیگر فلسفه نیست بلکه مقوله دیگری است که ممکن است ارزش و اعتبار آن بسی بیشتر و سودمندتر از فلسفه در معنای یونانی و غربی‌اش باشد، با این وجود مستلزم ذکر نام خواهد بود و چنین به نظر می‌رسد که اطلاق حکمت نبوی و یا حکمت اسلامی‌برای آن صحیحتر و گویاتر باشد.

فلاسفه متقدم در جهان اسلامی‌بر وحدت فلسفه و دین، و یکی بودن آن دو اصرار واستدلال ورزیده اند و اهتمام فلسفی داشته‌اند تا میان فلسفه یونانی و حکمت و عرفان و دین اسلامی‌جمع ببندند. بر اساس نظریه کشف ذهن که بر وجود اذهان مختلف و صورتبندی‌های متعدد دلالت دارد، حتی بحث کلی از فلسفه اسلامی‌نزد متفکران عرب و ایرانی و دیگر ملیتها، به رغم شباهت‌های بنیادین و اشتراکات در مؤلفه‌ها‌ی اصلی، ممکن نخواهد بود. بنابراین می‌توان از پیدایش فلسفه(اسلامی)ایرانی، فلسفه(اسلامی)عربی و غیره بحث کرد و از آن دفاع نمود. نکته‌ای که ضرورت دارد در اینجا به طور اجمال اشاره گردد این است که فلسفه وحیانی، یا به تعبیر کربن و نصر، فلسفه نبوی که همان حکمت نبوی در ادیان سه گانه ابراهیمی‌در عالم شرق است، تلفیقی از ذهن شرقی و ذهن یونانی است. چراکه فلسفه اسلامی، فلسفه ایرانی، فلسفه عربی، فلسفه هندی و غیره همگی در شرقی بودن و دریافتهای آن اشتراک بنیادی دارند و با ذهن شرقی متعارض نیستند. به یک معنا، ذهن ایرانی، ذهن عربی، ذهن هندی، ذهن بین‌النهرینی به طور اعم اجزای یک کل، یعنی ذهن شرقی هستند. شرط احتیاط است که در بحث مواجه و تعاطی میان ذهن شرقی و ذهن یونانی باید منصف بود چراکه حکمت یونانی و فلسفه سقراطی داده‌ها و مواد خام خود را از شرق اخذ کرده است ولی ذهن یونانی نظامی‌از شیوه اندیشیدن و کسب معرفت و دانش بنیان نهاد که فلسفه نام داشت. این نظام با همین داده‌های موجود نمی‌توانست در ذهن شرقی برسازنده فلسفه باشد، بلکه نظام و گونه دیگری از اندیشیدن بنیان گذاشته است که از آن با عنوان حکمت و عرفان شرقی، اسلامی‌و ایرانی می‌توان یاد کرد. در حقیقت، در جهان دینی شرقی و عالم اسلامی‌متفکران و حکما صورت فلسفه را با ماده دین ومذاهب شرقی و بین‌النهرینی و ایرانی شکل دادند که همان حکمت نبوی و به طور خاص فلسفه اسلامی‌است. متفکران نخستین که به سراغ فلسفه یونانی رفتند با آن سنت و فرادهش و عالم خیال و مثالی به سراغ آن رفتند. به عبارتی، با ذهن شرقی-ایرانی به دنبال فلسفه یونانی رفتند و ظرافتی در این راه و رهیافت وجود دارد که پژوهشگران تا کنون بدان اشاره و التفاتی نداشته‌اند. این ظرافت در این است که از یک سو نسبت ذهن و جهان یونانی با فلسفه یونانی روشن نبوده است و از سوی دیگر با ذهن و جهان شرقی و یا ایرانی با فلسفه یونانی مواجه شده‌اند. فلسفه یونانی به مانند چهارچوب‌های زبان و نظام مفهومی-عقلانی برساخته ذهن یونانی است و با آن نسبت و مناسبت دارد. چنانچه آن را از زمینه‌های سنت فکری و فرادهش آن جدا سازند آن را در واقع ویران ساخته‌اند و بر اساس سنت فکری و فرادهش شرقی و ایرانی فلسفه یونانی را ترجمه، تفهیم و منتقل ساخته‌اند که ماحصل و محصول آن دیگر یونانی نیست بلکه شرقی و ایرانی خواهد بود؛ یا در بهترین حالت التقاطی، پیوندی و دو رگه‌ایی بوده است. به این جهت باید متوجه بود که میان ذهن یونانی و محصول آن، اگرچه مناسبت و نسبتی انداموار وجوددارد، تفاوت هست؛ و این تفاوت را بایستی با فاصله ذهن یونانی از ذهن شرقی-ایرانی سنجید. پس تفاوت و فاصله دو مقوله ای است که نیازمند توضیح اند. تفاوت ناظر بر وجه درونی است و فاصله نظر بر وجه بیرونی دارد. تفاوت و فاصله حاصله از مواجه دو ذهن یا دو جهان با سنت و محصولات و فراورده‌های متفاوت فکری مانع از یکی دانستن آن دو، حتی جمع و تلفیق آن است. هر چه این تفاوت و فاصله کمتر باشد قرابت و مناسبت بین آن دو یعنی، ذهن یونانی و شرقی(تفاوت) با فلسفه یونانی و دین شرقی و اسلامی(فاصله)بیشتر خواهد بود. با این مقدمه می‌توان اظهار داشت که فلسفه اسلامی‌مقوله‌ای چند رگه‌ایی است و تبار دوگانه و متمایز دارد. شاید دلیل دوگانگی معرفت شناختی ناشی از همین دوگانگی هستی شناختی باشد. اگر چه فلسفه حاصل ذهن قوم یونانی است ولی قوم گرایانه نیست؛ با اینکه مقوم روح و فرهنگ قومی‌یونانی است اما قوم محور و مقید و محدود به قوم یونانی نخواهد بود. به عبارتی، یونانی بودن فلسفه و شرقی بودن تبار دین و فلسفه اسلامی‌وجه ناسیونالیستی و نژادی ندارد و بر نبوغ و ذوق ذاتی آنان دلالت ندارد بلکه ناظر به نوع نگرش و جهان بینی و تفکر آنان در شرایط تاریخی خاصی می‌باشد. به زبان داوری اردکانی« تفکر به قوم و مردم خاص »(داوری اردکانی،۱۳۸۹: ۵۳) از حیث نژاد و استعداد ذاتی تعلق ندارد. از اینرو نمی‌توان و نباید میان قومیت و جغرافیای قومی‌نسبت ذاتی قایل شد.

تالس و حکمای پیشاسقراطی به دنبال جهان شناسی به مثابه راهی برای توضیح حقایق و واقعیت عالم موجود و فیزیکی بودند. جهان بینی آنها ناشی از نوع تفکر جهان شناسانه ای بود که معطوف به امور طبیعی و چیستی آن بود هرچند در آرا و اندیشه‌های این حکیمان پیشرو، هنوز خدایان در برکه آب تالس و تنور آتش هراکلیتوس حضور و دخالت داشتند و تفسیر متافیزیکی و نگاه اسطوره‌ای موجود بود. در این مقطع از تاریخ اندیشه، جهان بینی خیمه‌ای و رویکرد کیهان شناختی بسان شرق هنوز حاکم بود، با این وجود آنها راهی برای اندیشیدن یافته بودند که نهایتاً به پیدایش فلسفه، در ذهن یونانی انجامید. ذهن یونانی قلمرو دیگری برای اندیشیدن از جنس زمینی و انسان محوری کشف کرده بود که با سیر حکمت در جهان شرق تفاوت هستی شناختی بنیادین پیدا کرد. عقل سقراطی، هرچند هنوز اتصالش را با عقل متافیزیکی و کیهان شناختی حفظ کرده بود، معطوف به عقل محدود انسان بود. پرسش سقراطی نیازمند پاسخ زمینی و عقلانی بود. لذا او نمی‌پرسید عدالت، فضیلت، زیبایی در ساحت الهی چیست؟ بلکه به دنبال فرایند دیالکتیکی مباحثه عقلانی درباره ماهیت آنها از منظرعقل انسانی بود. از این حیث، فلسفه صرفاً نتیجه تحیر(تاوماس)نیست، بلکه فلسفه عبارت از فرایند پرسش و پاسخ دیالکتیکی در باب مبادی و امور است.

به باور دانش پژوه نخستین و بنیادی ترین تمایز میان ذهن شرقی و ذهن یونانی(وغربی)، تمایز هستی شناختی در باب عقل و ماهیت آن است. خاستگاه الهی عقل در ذهن شرقی با خاستگاه انسانی آن بسیار متفاوت است. در ذهن شرقی حکمت، تشاعر، عرفان و فلسفه، به طور کلی دانش، نتیجه عقلانیت و قوه متعقل انسانی نیست بلکه حاصل عقل کیهانی، قدسی و الهی، فعال و مستفاد بالفعل است و لذا حکمت حقیقی ناشی از فیض الهی و خدایان است که به برگزیدگانش، از جمله انبیا، و کارگزاران انسانی‌اش در زمین ارزانی داشته می‌شود. مهمترین افاضات الهی همان مفهوم وحی در جهان بینی ادیان سه گانه است که زیربنا و شاکله ذهن شرقی را پی می‌ریزد. بنابراین ماهیت عقل در ذهن شرقی و ذهن یونانی ماهواً متفاوت است. فلسفه نتیجه فرایند عقل ورزی انسان بر اساس عقل محدود انسانی است. از منظر حکمت شرقی عقل انسانی نابسنده و ناقص است و لذا نیازمند راهنمایی و راهبری آن توسط عقل کیهانی، الهی و قدسی است. جهان بینی و جهان شناسی مبتنی بر این عقول طبیعتاً متفاوت است. بنابراین دو نوع جهان بینی و اندیشه ورزی در دو جهان متفاوت وجود دارد. این همان حکمت و فلسفه‌ای است که سهروردی هیچگاه زمین را از آن خالی ندیده است، و در میان تمام ابناء بشر و تمام سرزمینها ساری و جاری بوده است؛ لیکن فلسفه و تاریخ پیدایش آن روشن تر است و محصول ذهن وروح و فرهنگ یونانی، و نتیجه اهتمام آنان است؛همانطور که دین، درمعنای رایج و ابراهیمی‌آن، محصول ذهن شرقی، به ویژه ذهن بین النهرینی است. پس از اخراج فیلسوفان از سرزمین یونان و اقامت آنها در اسکندریه، بین این دو نوع ذهن ارتباط و اتصالی پیدا شد که در حقیقت ریشه فلسفه مسیحی، یهودی، اسلامی، ایرانی وعربی است. جهان یونانی با جهان شرقی در اسکندریه با هم مواجه شدند و بنابراین فیلسوفان یونانی نوافلاطونی به ناچار الزام داشتند تا فلسفه را به ذهن و روح شرقی بیاموزند و در این مقطع اقلیم دیگری از تفکر سر برآورد که به نوعی هم آموزی بین دو ذهن شرقی و یونانی در حال رخ دادن بود. ذهن شرقی ذهن یونانی را با آموزه‌های قدسی، وحیانی، الهی و دین ورزی آشنا ساخت و ذهن یونانی فلسفه ورزی را به آن آموخت. مکتب فلسفی اسکندریه در جهان شرق، حاصل این هم آموزی، اتصال و پیوند بود. این امر همان فلسفیدن در افق نبوی و یا جهان اسلامی‌است که دایرمدار فلسفه اسلامی‌پذیرفته شده توسط داوری اردکانی، و حکمت نبوی کربن و نصر می‌باشد. از منظر آنان متعالی ترین نوع عقل، همان عقل قدسی و نبوی است؛ و این همان عقلی است که حکمت یونانی پیشاسقراطی به طور خاص بکار می‌گیرد، و حکمت شرقی به معنای عام آن را پذیرفته است. منظور حکمای شرقی پیشااسلامی‌و نیز فیلسوفان مسلمان شرق جهان اسلامی‌نخستین، کندی، فارابی، ابن سینا، سهروردی، میرداماد و صدرالمتألهین، و حتی فلاسفه غرب جهان اسلام نظیر ابن طفیل، از عقل، همان عقل قدسی ونبوی است؛ و این همه به دلیل آن است که عقل نابسنده و قاصر بشری، نیازمند عقل قدسی به واسطه فیض آن از طریق وحی نبوی است. نظام فلسفه اسلامی‌بر اساس همان عقل الهی افاضه شده از طریق وحی در قلب و قوه خیال شخص نبی استوار گردیده است؛ این امر با تلاش عقلانی حکمای شرقی و متفکران اسلامی‌یونانی مشرب برای اثبات برتری و متعالی‌تر بودن عقل الهی بر حسب وجود یقینی ذات باری منافاتی ندارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 + 10 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..