جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / مقامه کودک سنجاری و الهیات/ رضا فرخ‌فال

مقامه کودک سنجاری و الهیات/ رضا فرخ‌فال

 

1497710_10153147640804595_3390686967618131592_n

چنانکه در “مقامه”، و می‌دانیم که مقامه گونه‌ای روایت ادبی است، من و دوستم، شاعری که از گذشته‌های دور می‌شناختمش، در یکی از منازل غربت به هم رسیده بودیم. او را که دیدم به طرفش رفتم و آن شعر الیوت بیان حالم بود که

آنجا کسی را دیدم که می‌شناختم، متوقفش کردم و فریاد زدم:

“استتسن!

تو که در مایلی با من به کشتی‌ها بودی!”

There I saw one I knew, and stopped him, crying: “Stetson!

You who were with me in the ships at Mylae!”¹

     من و “استتسنِ” من صحبت‌کنان براه افتادیم و مقصد ما به رسم قدیم میخانه ای در مرکز شهر بود. این دوست قدیمی‌برای من از آن کودک سنجاری می‌گفت، پسرکی معلول از کردان ایزدی که عکسش را لابلای خبرهای منطقه دیده بود (من هم دیده بودم) و رشته صحبت ما خود به خود به مسئلۀ ” شرّ” کشیده شد.

     می‌دانیم که آن کودک را کسانش به ناچار در گریز از برابر حمله وحشیان مسلمان داعش در دامنه کوهی رها کرده بودند. کودک نمی‌توانست با پاهای خود راه برود و کسانش هم نمی‌توانستند او را در کوره راه‌های کوهستان با خود بکشند. تصمیمی‌هولناک! هولناک تر از واماندن در راه و قتل و عام شدن به دست آن وحشیان خونخوار. پدر و مادر تصمیم خود را گرفته بودند. کودک را رها کرده بودند…

     و باز چنانکه می‌دانیم، کردان سوری دریکی از جنگ و گریزهاشان کودک سنجاری را نیمه جان پیدا کرده و با خود به منطقه ای امن برده بودند. اما او بیش از چند روزی بر تخت بیمارستان زنده نماند. در آخرین روزهای زندگی کوتاهش نه مادر را می‌شناخت و نه کلمه ای بر زبان آورده بود. با چشمانی باز به “قلب تاریکی” نگاه می‌کرد، به سکوت.² نامش “عزیز” بود.

     با دوست شاعرم، که حالا پیر و شکسته شده بود، قدم زنان در پیاده روی پوشیده از برگهای سرخ و زرد پاییزی می‌رفتیم، و آن بالا، در زلال نیلی آسمان، پاره ابری همچون عقابی سفید با بالهای گشوده و بی حرکت پا به پای ما راه می‌آمد. دوست شاعرم می‌گفت:

     …شاید تو هم شنیده باشی که شاعر معاصر ما که یادش همیشه زنده باد، سیمین بهبهانی، پیش از مرگ در وصیت‌گونه‌ای سفارش کرده بود که او را با فنجانی چای به خاک بسپارند. لابد برای آنکه در آن دنیا جرعه جرعه از آن چای بنوشد و با ذات باری چند کلمه ای خودمانی صحبت کند. چنانکه این خودمانی حرف زدن خصلت این زن در زندگی بود. فرض را هم براین می‌گذاریم که شاعر مرده می‌تواند چیزی از تعلقات مادی خود را، شیئی محبوب را، به آن دنیا انتقال دهد و باز فرض را بر این می‌گذاریم که در آن دنیا همه چیز ممکن است و به طرفت العينی و به صرف آرزو فنجانی خالی لبالب از چای داغ و عطرناک می‌شود.

     آرزوی ساده و قشنگی بوده است. اما من ترجیح می‌دهم با دو فنجان قهوه در برابر خداوندگار حاضر شوم، فنجانی برای او و فنجانی برای خودم، تا در حال نوشیدن قهوه‌ای تلخ پرسش خودم را مطرح کنم. پرسش ساده ای است. من نمی‌خواهم در محضر خداوندی فضل فروشانه از برهان ” شرّ”، آن پارادکس دلاویز اپیکروس، آن خار چشم متالهان در قرون و اعصار، حرفی به میان آورم؛ و اینکه، آیا خداوند می‌خواهد و نمی‌تواند و یا او نمی‌خواهد و وو … نه، حضرت او جای اینگونه مچ‌گیری‌ها نیست. من مسئله را به زبانی ساده تر، و با کمک استعاره ای ملموس طرح خواهم کرد. این با مذاق شاعری من بیشتر جور در می‌آید. از او خواهم پرسید که آیا خداوند می‌تواند سنگی را بیافریند (چنان سنگین) که خود نتواند آن را از جا تکان دهد؟ و نتیجه می‌گیرم که پس ” شرّ” نبودِ ” خیر” نیست،” شرّ” در این عالم وجود دارد!

     می‌دانم که متالهان در این باره خواهند گفت و (گفته اند که) اراده خداوند بر محال تعلق نمی‌گیرد. یک بازی کلامی‌خنده دار دیگر! من اما می‌پرسم که چرا ارادۀ خداوند بر محال تعلق نمی‌گیرد؟.. مگر کل این عالم اگر نیک بنگریم خود چیزی بیش از یک “محال” است؟ و از خداوند خواهم پرسید که تو پیش از خلق این عالم به چه کار مشغول بودی؟ ای قدیم، ای صنیع، ای قدیر؟..

     دوست شاعر من با این مقدمات چنین به صحبت خود ادامه داد:

     … خواهم پرسید که در این دنیای محال تو چه کم خود را نشان دادی اگر و آیا اصلا خود را نشان دادی؟!..

     از او خواهم پرسید تو کجا بودی، ای خیر مطلق، آن وقت که آن کودک سنجاری را کسانش تنها گذاشتند؟ ترا نمی‌دانم، اما من، شاعرگمراه، با کدام کلمه ای می‌توانم لحظه‌های تنهایی او را به وصف درآورم آنگاه که با چشم خود می‌دید همۀ آنهای دیگر می‌روند و در کوره راه کوهستان از او دور و دور تر می‌شوند…

     تو کجا بودی وقتی که او نه پاره ای ابر سایه بان چشمانش شد و نه در شب درنده کوهستان فرشتگانت گوسفندی را از آسمان فرود آوردند تا به جای او قربانی کنند؟

     از پشت ناسور او بگویم بر آن بستر سنگ خاره… یا از چشمهایش، خوشیده از اشک، که در انتظار تو سفید شدند؟..لماذا تَرَکنی؟

     به آن چشمها نگاه کن که به نقطه ای دور در کهکشان تو تا ابد خیره مانده اند، به عمق محال! آیا برای برقراری کدام شریعت والایت بود (یا برای کدام نام دیگری بود که تا مومنان تو برای فضایل خود پیدا کنند) که چنان ستمی‌را بر کودکی روا داشتی؟ چه کسی را امتحان کردی؟ از تیرگیی بیرون آمد و به تیرگی فرو رفت و در مجالی اندک که تن کوچکش هنوز بوی سنگ و شبنم می‌داد دنیای آفریدۀ ترا حتا قابل آن ندانست که لختی در آن بگرید.

     نه، نه… من هربار که به چشمان آن کودک سنجاری نگاه می‌کردم به محال بودن دنیای تو ایمان می‌آوردم. هر نگاه کردنی به چشمهایش حتا فرصت شرمساری را از من می‌گرفت. به من نگاه نمی‌کرد، اما نگاه او از من عبور می‌کرد و از من ویرانه ای بر جا می‌گذاشت. من شاعرم، چه می‌توانستم بکنم جز آنکه هر سال به هنگام آمدن نوروز به یاد آن کودک سنجاری کوزه ای گندم سبز کنم و همچون آن چنگ‌نواز سیستانی بعد از کشتار همشهریانش به دست “قُتيبه”  آن سردار مسلم، برای خود بخوانم:

با این همه غم

در خانة دل

اندکی شادی باید

که گاهِ نوروز است.

     هربار که چشمهای او را به یاد می‌آوردم تنها می‌توانستم به میخانه ای پناه ببرم. در این حالت هر میخانه ای برای من در حکم میخانه ای اجدادی بود. آنجا که حساب “خیر” از “شر” برای همیشه از هم جدا می‌شد. آنجا که ازقول دوست شاعرم، او که بر ستیغ کوهی به ناگهان بینایی خود را از دست داد، با خود زمزمه می‌کردم که

 شراب را تابوتی بینگار

که از دردهای مرده با تو سخن می‌گوید³

     در حالت مستی بود که می‌خواستم از حجاب زبان، از این زندان تن، گاهی قدمی‌بیرون بگذارم تا شاید برای جهان محال تو معنای ممکنی را پیدا کنم. و این شراب بود که به یاد من می‌آورد که همه چیز افسانه ای بیش نیست؛ بادی که به دشت گذشت…

     و یا گاهی هم اتفاق می‌افتاد که به یک گل سرخ روی می‌آوردم… و، وه! که در برابرش، معمای وجود تو، همچون ماهیت واقعی زنان، برایم چه ملال آور می‌شد! به یاد می‌آوردم که کسی جایی نوشته بود و من خوانده بودم که کل جهان سایه یک سرخ گل است. عطرش را می‌بوییدم و به درون سینه فرو می‌بردم هم در آن حال به زبان آن کودک سنجاری، آن ستم کشته، همچون زبانی کهنه که کلمه ای از آن را به یاد نمی‌آوردم، خطاب به گل سرخ بر زبانم می‌آمد که پس تو چرا دیگر هستی؟ به جای آنکه نباشی، و این عطرت؟! که هم هست هم نیست هم هست هم نیست هم هست هم نیست …

     با این دوست شاعر به میخانه ای رفتیم و تا پاسی از شب باده نوشی کردیم. و در آخر چنانکه اقتضای مقامه است، همدیگر را وداع گفتیم و هرکس به راه خود رفت.


 

۱- T.S. Eliot, The Waste land.

۲- با نگاهی به سطری از همان شعر الیوت)سرزمین هرز( آنجا که می‌گوید: Looking into the heart of light, the silence…

۳- شعری از مجید نفیسی

 

 

رضا فرخفال

3 دیدگاه

  1. عالی

  2. مگر معجزه ی ادبیات بتواند در حکم میخانه ای اجدادی باشد برای مان، و پناه گاهی شود که در سایه ی آن،با وجود شرم ساری های عظیم مان،روزگار بگذرانیم.آری! مگر اعجاز کلمه هایی که در حال مستی و تعطیل عقل هبوط می کنند،بتواند آتش جان های راستینی مانند استتسن این مقامه را،آتش شعله ور و سوزان درون آن حضرت شاعر را، این گونه به روایتی محال و هم ممکن بدل کنند.البته که این همان محال ممکن است و محال دیگر است.محال خود این مقامه است که نویسنده اش،خداوندگارانه، بر کمتر چیزی از جهانی که ساخته،اثر و نشانه خود را نهاده است.کلمات این مقامه،در حکم آیینه ای نیستند، نهاده شده در برابر استتسن، برای نمایاندن آن آتش ها که درون اوست.کلمات در ساحتی فراتر از ساحت حمال خود می یابند.دیگر چیزی گفته نشده که به وسیله ی آن چیزی دیگر حمل شود.زبان اینجا ساحت رسانه ای و ابزاری را ندارد.زبان آیینه ای نیست که قرار باشد انعکاس شعله های آتش جان استتسن را در آن تماشا کنیم.زبان اینجا زبان ناب نام هاست در مفهومی که بنیامین به کار می برد.زبانی که جز خودش هیچ چیز را همرسانی نمی کند‌.زبانی که نامها در آن بی معنا هستند و تنها دلالتی هستند برای وجود چیزها.زبان وحی.زبانی که در سفر پیدایش به وسیله آن بود که خطاب شد آدم.و «آدم» به معنای تمام فقط «آدم»بود.در چنین زبان است که آتش می تواند حقیقت آتش را همرسانی کند و به بازتاب دهنده ی انعکاس تصویر آتش در آیینه تقلیل نیابد.در چنین زبانی است که می شود نگاه کودک سنجاری را درست به همان صورتی که در لحظه ی مرگ به تاریکی مطلق خیره بوده است،همرسان کرد.خود نگاه را و نه عکسی از آن نگاه.اینطور است که با زبان ناب نام های این مقامه،با دریافت این وحی،حقیقت نگاه خیره ی کودک سنجاری به مرگ،از من و ما نیز عبور می کند و تا همیشه و از من و ما ویرانه ای می سازد.
    تنها کسی که متولد روز یکشنبه باشد می تواند چنین مقامه ای بنویسد.شک ندارم رضا فرخفال از متولدان روز یکشنبه است.
    «این تاریخْ خود همین زبان است، هرچند نه در مقام نوشتار بلکه به مثابه جشنی پر سرور.این جشن از هر آداب و مناسکی بری است؛ و در آن هیچ خبری از مدیحه سرایی نیست.زبانِ آن خودِ همان ایده ی نثر است، که همه آدمیان آن را می فهمند، درست همان طور که متولدان روز یکشنبه زبان پرندگان را می فهمند.»*

    *(بخشی از یادداشت های مقدماتی«تزهایی درباره ی مفهوم تاریخ» والتر بنیامین،به نقل از کتاب درباره ی زبان و تاریخ،ترجمه ی مراد فرهادپور و امید مهرگان،ص۲۱)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 + چهار =

قالب وردپرس پوسته وردپرس