جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / نان و مشت/ آوات پوری

نان و مشت/ آوات پوری

 

تقدیم به چند تابلوی مجروح که نگذاشتند هیچ دکتری بخیه‌شان بزند و زنده ماندند

 

زیر تیغ آفتاب دم یک چایخانه نشسته بودم و به هیچی فکر نمی‌کردم، چای داغ می‌خوردم، فکر کنم نصفه‌های چای سوم بودم، زل زده بودم به دوردست، هیچی توی دیدم نبود جز چیزهای همیشگی که دیگر فکرم را مشغول نمی‌کردند، کماکان به هیچی فکر نمی‌کردم، سعی کردم کمی‌با خودم کلنجار بروم و خودم را از تنبلی مطلق چشمم خلاص کنم، چند دهم میلی‌متر مردمکم را تکان دادم به چپ و توی همان حالت قُلپی زدم به چای داغم، چشمم فیکس شده بود روی یک تابلوی گنده که روش نوشته شده بود: کشتی نوح! بفرما، این هم از خوراک نان‌وآبدار کله‌ی پوک ما توی این گرمای کشنده. کشتی نوح توی این برهوت، زیر تیغ آفتاب و هوایی که درصدی هم از رطوبت درش نبود. ملت اینجا و آنجا ندارد، همه بالاخره یک جوری احمقند، آنالیزهای این‌ها که سعی دارند مو از ماست بکشند بیرون و به قول خودشان رادیکال باشند هم روی تخم چشمم. آنها کاملن درست می‌گویند، می‌گوند خیر، مردم همیشه بلابلابلا لوکال، بعدش هم یکهو نقطه، بعله! حرف شما درست، مردم محله به محله، به شکلی کاملن بومی‌و با همه‌ی توصیفاتی که شما می‌کنید، کاملن احمقند. کشتی نوح توی بر بیابان و گرمای چل درجه همانقدر از عقده‌ی چیزهایی‌ آمده که ندارند، که تابلوی فلافل ایفل کوچولو توی میدان شوش، با یک نقاشیِ گنده از ایفل روی ویترین فلافلی! یک پسره‌ی لاغر با پیرهن صوررتی و یک کیف دستی از زیر تابلو رد شد، چشمم توی یک حرکت هذیانی فیکس شد روش، طوری شلنگ تخته می‌انداخت انگار که زیر باران قدم می‌زد، آن هم با ترانه، با گهرهای فراوان. از توی کیفش سیم شارژر لپتابش زده بود بیرون، بند کفش چپش باز بود و هی می‌رفت زیر پای راستش، جوراب آبی پاش بود و پاچه‌اش را تا مچ تا زده بود بالا، با شلنگ‌تخته‌های‌ متصل هی خودش را جمع می‌کرد و نمی‌گذاشت بیفتد، با خودش حرف می‌زد، یا آواز می‌خاند، معلوم نبود، چشمش هی اینور و آنور می‌چرخید، هیچ جا فیکس نمی‌شد، لُپ نداشت، شبیه آن‌هایی بود که فکر می‌کنند اگر روزی لپ داشته باشند حتمن باید فکری به حال بوی بد دهان‌شان هم بکنند، یعنی که، از این تا ابد لپ‌ نداشته‌ها بود انگار، توی چرخش‌های ناگهانی چشمش، بین آن همه احتمالِ جلو روش، یکهو مردمک چشمش افتاد دقیقن توی راستای مردمک چشم من، که زل زده بود بهش، قهوه‌ای بود، با برق خنده‌ی چشمش گفت بهم: “امروز بیست‌ونه ساله می‌شوم،یک داستان نوشتم” خاستم بگویم من هم…، که دیگر چشمش یک جای دیگر بود، چشم‌های عجولش کلی چیز داشت برای دیدن یا کلی پیام به چیزهایی که می‌دید، بعد دوباره شروع کرد به چرخیدن، به شلنگ‌تخته انداختن، دیگر روم نشد به کشتی نوح فکر کنم، دمم را گذاشتم روی کولم و کوله‌ام را انداختم روی دوشم، یک کافه پیدا کردم، لپ‌تاپم را وا کردم و شروع کردم نوشتن، آن هم تنها با یک دست.

خب. چی باید بنویسم؟ برای نوشتن باید چیزهایی را حس کنی که بقیه با شنیدنش خنده‌شان می‌گیرد، یا باور نمی‌کنند، یا برایش اهمیتی قائل نیستند، یا به یک ورشان است به هر حال. من از مادرم شروع می‌کنم، یا از آوارگی. شاید بپرسید چه ربطی به هم دارند؟ مگر مادرها آواره هستند؟ بگذارید بهترش کنم، از آن‌ها که با اینکه همیشه یک جا هستند اما هیچ جایی ندارند که آن‌جا باشند. مثل فلسطینی‌ها، یا اگر به تریج قبای‌ رادیکال‌تان برنمی‌خورد مثلِ کردها. مادر من هم آواره است. از او به من دو توصیه رسیده، “نان رفیقِ راه است” و “هیچکی از گشنگی نمی‌میرد”. من به هیچ کدام‌شان باور ندارم، با این حال همیشه درست از آب درآمده‌اند. ندیده‌ام کسی از گشنگی بمیرد. البته به شرطی که توصیه‌ی اول را جدی گرفته باشد. مادرم استادِ آوارگی‌ست، می‌داند که آدم‌ها تنها توی راه ممکن است از گشنگی بمیرند.

دارم راه می‌روم، توی بازار شلوغی که قرار است روزی‌ام را برساند، از کمپ زده‌ام بیرون، یک جورهایی فرار کرده‌ام، نه اجازه‌ی کار دارم و نه عرضه‌اش را. حوصله‌ام سر رفت از بس نشستم توی کمپ تا این کارمندهای مهربان سازمان ملل با بوی ادکلن و تیپ‌های خوش‌شان بیایند و ارزاق تاریخ‌گذشته‌ی آدم‌های معمولی را با مهر و محبت بکنند توی دهان‌مان. خسته شدم از بس رفتم پیش پرستار و با ایما اشاره بهش فهماندم که چیزیم نیست، فقط آمده‌ام دیدت بزنم تا آخرِ شب زیرِ یکی از دیوارهای هفت متریِ کمپ به یادش خودم را بمالم. خسته شدم از بس سرِ دید زدنِ سوتینِ روی رختِ دخترِ کانکس ته کانال چاقوکشی دیدم. تحمل نکردم، زدم بیرون و جاده‌ها را پیاده آمدم تا رسیدم به شهری که، پیداکردنم توی آن از پیدا کردن سوزن توی انبار کاه ناممکن‌تر است. من می‌ترسم از گشنگی بمیرم، توی راه نیستم، اما توی شهر که هستم. شاید اگر مادرم به جز توی راه‌ها یک بار توی شهرها آواره می‌شد توصیه‌ی سومی‌هم اضافه می‌کرد. یا سه‌تای‌شان را یکی می‌کرد و می‌گفت: وضعیت، همیشه جنگی‌ست. به زبانی که فقط خودم می‌فهممش با مردم گپ می‌زنم، وقتی می‌گویم کرد هستم همه طوری تحویلم می‌گیرند که انگار حیثیت انسانی‌شان را مدیون من‌اند، اما اشتباه می‌کنند، چون من فرار کرده‌ام، خیلی قبلتر از اینکه از کمپ فرار کنم، از شهرم فرار کرده‌ام، چون نمی‌خاستم در جنگی شرکت کنم که قبل از اینکه کسی را بکشم، کشته شوم، این احمقانه است، من نمی‌دانم چرا مردم با اسلحه با هم می‌جنگند، اصلن از شلیک گلوله سردرنمی‌آورم، کله‌ام می‌ترکد وقتی صدای شلیک می‌شنوم، شاید پیش خودتان فکر می‌کنید که می‌ترسم، و احساس هم می‌کنید که مقاومت می‌کنم و می‌گویم نمی‌ترسم، نه دوستان من، شما کاملن درست فکر کرده‌اید، من می‌ترسم! می‌ترسم و می‌دانم که حتا اگر اسلحه‌ای نداشته باشید همیشه آماده‌ی شلیک بهم و به هم هستید. می‌ترسم که الآن این گوشه کز کرده‌ام و دارم این‌ها را سر هم می‌کنم، اگر نمی‌ترسیدم و نمی‌نوشتم، مرده بودم و شما هم من را نمی‌شناختید، یکی بودم بین میلیونها لاشه‌ای که فرقش با لاشه‌های مهاجم تنها در ترحم یا لعنت‌هایی‌ست که سمت‌مان روانه می‌کنید، اما من این را نمی‌خاهم، باید بترسم و گولِ تظاهرهای مبادیِ آداب‌تان را نخورم. چون همانطوری که به کشتن عادت کرده‌اید به آن هم فقط عادت کرده‌اید. شما آن دو را با هم می‌خاهید و باهم هم داریدشان.

توی یک بعدازظهر معمولی که داشتم خیابان شلوغ همیشگی سرِ عصرم را پیاده می‌رفتم به سمت یک پانسیونِ پر از سبیل به نویزهایی گوش می‌کردم که از هر شش طرف حمله می‌کردند سمتم، لابلای صدای بچه‌های دستفروش و صدای ترمزهای پیاپی، بین عرعر شوخی‌ها و کل‌کل‌های جنسی سبیل‌های معلق در هوا و تق و توق چیزهایی که به زورِ باد می‌خوردند به هم، صدای خیال نفس‌نفس‌های زنی را شنیدم که از لای پرده‌ی تار و کلفت و از سد شیشه‌ی دوجداره‌ی پنجره‌ی یکی از طبقات بالای برجی توی برِ خیابان، خیلی آهسته طوری که به گوش سبیلِ رویش و استخبارات سبیلی حاکم بر فضا نرسد، آرزو می‌کرد: کاش می‌شد از ناف به پایینم را باج می‌دادم به اینها، تا بقیه‌ام جدا، توی صندوقی در گوشه‌ی شهر، تنها، بی چترِ هیچ سبیلی نفس بکشد و کمی‌خیال کند، کمی‌خیال کند، آرزو کند، بی نیم‌تنه‌ی پایین. حتمن همین الآن توی یک گوشه‌ی شهری که ازش فرار کرده‌ام، فارغ از همه‌ی تق‌وتوق‌ها و انفجارهای جنگ، مادرم هم، همین آرزو را با صدایی خفته و حنجره‌ای خفه می‌کرد. خسته می‌شوم، روزهای پرکاری دارم، از ساعت هفت صبح توی یک فروشگاه بزرگ زنجیره‌ای دستگاهِ خفنِ تلفن‌طوری را می‌زنم روی بارکد اجناس لوکسِ آدم‌هایی که دست‌شان بدجور به دهان‌شان می‌رسد، دستشان دراز است یا دست درازی کرده‌اند یا هرچی‌اش را نمی‌دانم، فقط می‌دانم فاصله‌ی دست به جیب تا دست به دهنشان کسری‌ست از ثانیه. بیب، بیب، بیب، باز چی؟ بیب، بیـب بعد اینتر بعد رسید بعد بقیه‌ی پول و بعد لبخند و بعد خداحافظ و روز خوبی داشته باشید، تمام. دم غروبها مخم صدای بیب بیب و سوت سوت می‌دهد، حالم از خرید به هم می‌خورد، یک جورهایی مریض شده‌ام، طوری که هیچ چیزم را خودم نمی‌خرم، می‌افتم به خایه‌مالی این و آن که جان مادرت برایم فلان چیز را بخر. مخم هنوز پیش حنجره‌ی نحیف آن جیغ خفیف است، کاری ازم برنمی‌آید، جز اینکه گوش کنم و حفظ کنم و تکرار کنم و هر جا برای هر سبیلی که بهش برمی‌خورم تعریفش کنم، تا شاید بهش بربخورد، که نمی‌خورد، شاید آرزوی آن‌ها هم همین است. که همین است. این را وقتی فهمیدم، که برای کیرهای هم‌اتاقی‌ام تعریفش کردم. همه‌شان با شنیدنش با لبه و دهنه‌ی کیرشان خندیدند و آرزویش را تایید کردند.

اتاقی که درش زندگی می‌کنم نه‌تنها جای زندگی کردن نیست، که حتا جای مردن هم نیست. شما در چنین جاهایی حتا فرصت مردن هم ندارید. قرار نیست اجازه داشته باشد که چند دقیقه‌ای در باره‌اش با خودتان خلوت کنید. حتمن بعد از چند ثانیه یک پتو می‌اندازند روت و لگدمالت می‌کنند و بعد می‌خندند. از این شوخی‌ها. باید با آن‌ها باشید. گرم بگیرید و عن نکنید خودتان را. و الا تحریم می‌شوید و کم‌کم بیرون انداخته می‌شوید. یا تبعید می‌شوید. به کجا؟ یک جایی وسط شهرِ درنده‌ای که تنها ستونِ ماندگاری‌اش دشمنی‌های کوچکِ کثیفِ روزانه‌ست. باید حد وسط را رعایت کنید و وانمود کنید که در هیچ زمینه‌ای از هیچ کسی بهتر نیستید، و الا تبعید می‌شوید، نه از پانسیون، بلکه از شهر. و این‌ها زیرکی‌های عملی‌ای هستند که زندگی توی شهر و ترسِ از گشنگی نمردن بهم یاد داده‌اند. حتا باید مواظب باشید که بویِ متفاوتی ندهید. لهجه و این‌ها به کنار، که باید وانمود کنید که لال هستید. مجبور شدم با میخ کفش دو تا از دندان‌های پشتی‌ام را سوراخ کنم که دهانم همیشه همان بوی گندی را بگیرد که دهان‌های این‌ها می‌دهد. و الا همه چیز را می‌فهمیدند و تبعیدم می‌کردند. کارِ سختی نبود. با چند تا آزمایش و لال‌مانی گرفتن فهمیدم که دهان‌های‌شان جز چند تا بویِ گند بوی دیگری نمی‌دهد. چون جز چند تا غذای عام چیزِ دیگری نمی‌خورند. یا اگر می‌خورند یواشکی می‌خورند و بعدش مسواک می‌زنند. و نمی‌شود که از کسی به خاطر بوی خمیردندان نفرت داشت. مگر اینکه دهانش همیشه این بو را بدهد. آن وقت کاشف به عمل می‌آید که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است، حتا اگر نباشد، و بعد بوم. تبعید. از صبح تا ظهر دو حالت بیشتر ندارد، یا خیلی بوی گند می‌دهند یا کمتر. من اولی را ترجیح می‌دهم، چون کم‌خرج‌تر است و مخصوصِ آن‌هایی‌ست که صبحانه نخورده‌اند و دهان‌شان بوی آشغالِ مانده‌ی غذای دیشب را می‌دهد. از ظهر تا شب هم اگر تحمل گرسنگی کشیدن داشته باشید، می‌توانید همین بو را شدیدترش کنید و ظهر چیزی نخورید. اما از سرِ شب تا موقع خاب یک ذره وضعیت بحرانی‌تر می‌شود. شما نمی‌توانید سرِ شب مسواک زده باشید، از آن ور نمی‌توانید همان بو را شدیدتر کنید، چون معلوم می‌شود بیشتر از آنی فقیر هستید که بتوانید توی شهرشان بمانید. پس باید یک چیزی از توی آشغال‌های شب‌شان بمالید لای سوراخ‌های دندان‌تان. این‌طور می‌توانید مطمئن باشید کسی نفهمیده از آن‌ها نیستید، یا سرترید یا خطری دارید. پس در امان خاهید بود.

با همه‌ی این مراعات‌ها هم گاهی آدم از دستش یا از دهنش از جاییش در می‌رود و طوری رفتار می‌کند که بهشان بربخورد. در آن موقعیت‌ها که سرعت عمل کافی به خرج بدهید و جبرانش کنید جز چند تایی پس گردنی بلای دیگری سرتان نمی‌آید. البته دست‌های سنگینی دارند و گاهی طوری می‌زنند پسِ کله‌تان که کور شوید. مثلن همین دیروز. کمی‌سرم گیج می‌رفت، چشمم سیاهی می‌رفت، حس می‌کردم باز چیزی خورده بود پس کله‌ام، یک دستم روی پس‌کله‌ی ورم‌کرده و دست دیگرم عصای نخور به این و نخور به آن! هیچی نمی‌دیدم، جز یک عالمه نقطه‌ی سیاه که می‌آمدند سمتم، هیچ کدام از کنارم رد نمی‌شدند، همه یک بار می‌خوردند بهم بعد راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند وری که عکس مسیر من بود، نمی‌دانم چرا یک جایی نمی‌نشستم برای خودم، چرا فکر می‌کردم حتمن باید راه بروم، آنهم با این حال و وضع، چه وظیفه‌ی سنگین تخمی‌ای بود روی دوش‌هایم؟ آدم با کی باید لج کرده باشد که این کار را بکند با خودش، خودم هم نمی‌دانستم، تقریبن هیچی یادم نبود، حتا یادم نبود کی و کجاست، یا چرا اینطور آخر!؟ فکر نمی‌کردم، اما راه می‌رفتم، تلوتلوخوران راه می‌رفتم و می‌خوردم به این و آن، بعضی‌هاشان ماهیچه‌ی سفتی داشتند و بعضی دیگر نرم و شل، با بوهای آشنا و فقط کمی‌متفاوت، می‌خوردم به‌شان! تا وقتی نمی‌خوردند بهم، نمی‌فهمیدم، فکر می‌کردم نقاط سیاهی هستند که فقط گاهی دهان وا می‌کنند و فحشم می‌دهند، گاهی هم هل می‌دهند، اما بعد می‌فهمیدم که یکی‌اند از همان‌ بازوها و استخان‌ها و ماهیچه‌ها که این بلا را سرم آورده‌ند، یکی‌شان هلم داد، داد زد کورِ سگ بی‌سروپا، بعد وسط زمین و آسمان ول شدم و افقی‌شده خوردم به سه نفر دیگر، همگی با هم افتادیم، من افتادم روی‌شان، سریع زیرم را خالی کردند و شوتم کردند یک کم آنورتر، جست زدم، ایستادم روی دو پا، کمی‌شل‌وول بودم، چیز تازه‌ای نبود ولی، شروع کردم مشت زدن، این یکی ولی، خیلی تازه بود، زده بودم به سیم آخر، همه‌ی مشت‌هام توی هوا بودند، با همه‌ی زورم، می‌زدم، زارت و زورتی نمی‌آمد و همه‌شان ویژ و واژ توی هوا غِل می‌خوردند و چند سانتی هلم می‌دادند جلو. یادم نیست از آن موقع تا الآن چند بار پشت پازده‌اند بهم و زیرم خالی شده و افتاده‌ام و دوباره پاشده‌ام و شروع کرده‌ام مشت زدن باز، اما مطمئنم از دیروز که دارم مشت می‌زنم هیچکی نخورده بهم و فقط گهگداری به خاطر پشت پاهای‌شان زمین‌خوردهام، که از صبح دیگر پشت پایی هم در کار نیست، پشت‌پاهای‌شان را دوست داشتم، مخصوصن وقتی مشتم را با همه‌ی زورم ول می‌کردم و یک پشت‌پای خیلی ریز می‌زدند زیر پام، توی هوا غل می‌خوردم و روی دو تا پا فرود می‌آمدم. حس می‌کنم همین‌طور مشت‌زنان هدایتم کرده‌اند بیرونِ شهرشان. من به‌شان حق می‌دهم. اما اگر یک ذره، فقط یک ذره چیزی از آوارگی فهمیده بودند، به جای این مشت‌ها کمی‌نان می‌گذاشتند زیرِ بغلم. با این مشت‌ها حتمن خیلی زودتر از آنی که باید تلف می‌شوم. شاید به سی سالگی هم نرسم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 2 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس