چهارشنبه , ۳۰ آبان ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / همیشە مثل “باد” کە هیچ پناهگاهی جز خود ندارد(بخش ۱)/مصاحبه با فرهاد پیربال

همیشە مثل “باد” کە هیچ پناهگاهی جز خود ندارد(بخش ۱)/مصاحبه با فرهاد پیربال

2090

گفت‌وگو از: عادل قادری

این مصاحبە کە بیشتر بە گفت وگو و بحث و جدلی خودمانی میماند یک ماه پیش قبل از سفر فرهاد پیربال بە پاریس انجام شدە است، در دنیای ما سخن گفتن و فهم کسانی چون پیربال با همەی باژگونەنمایی‌ها و هنجار گریزیهایش سخت است و قوەی داوری و درکی را میطلبد کە بدون در غلتیدن بە پیشداوری و محملهای ذهنی بە تأمل بپردازد. از سالها پیش و بعد از خوانش این نویسندە از سایەسار آثارش، بیشتر آثار داستانی و رمانهایش(ملازم تحسین و چیزی دیگر…حشیش کشها…بچەباز…سانتیاگو دی کومپوستیلا…ماروپلە…مردی کلاه سیاه…و…) اعتقادم بر این است کە او چون باد است در قالب آثارش بیشتر حسش میکنی تا برون از متونش! “باد” از نسل نخستین افسانەها و اساطیر…میدانیمش…حسش میکنیم…اما هیچگاه نمیدانیم از کجا می‌آید… این گفت و گو بە اصرار پیربال بە فارسی انجام شدە است و باور داشت کە این گفتوگو پیام و نگاههایی تازە است(هر چند کوتاه و قابل بحث) کە مخاطب اصلی آن فارسی زبانان و جامعەی روشنفکری زبان فارسیست… بهر حال… چنین میگوید او…!

س: سٶال

ج: جواب

سٶال: ادبیات همیشە در تاریخ بشر حضور داشتە، اگر چە مباحث فلسفی و انتزاعی بسیاری در رابطە با ماهیت و هدف ادبیات صورت گرفتە و هنوز هم ادمە دارد اما مایلم بحثمون را با رابطەی “جامعە” و ادبیات آغاز کنیم، رابطەی این دو چگونە است؟ و چگونە باید باشد؟

ج: من این سوال شما را، کە میدانم یک جهانبینی روشنفکرانەای “گرامی” نیز هست، ولی باز هم امیدوارم بە من اجازە بفرمائید بگویم: من این دید را بە یک گفتار ابلهانە و تک ساحت میشمارم و پاسخ من راجع بە ان مباحت فلسفی و انتزاعی بسیاری کە در رابطەی “جامعە” و ادبیات میگویند کە ادبیات همیشە در تاریخ بشر حضوری بزرگی داشتە است.. میگویم این قطعا دروغ است، فریب دهندە و اصلا قابل قبول هم نیست برای من.. چونکە من میبینم و میدانم و میتابدمش روشن کە: ادبیات همیشە در تاریخ بشر در خدمت سیاست و ملوکها و پادشاهها و مالکهای پولدار حضور داشتە، و بە همین دلیل نیز میبینم روشن روشن در همە گوشەهای جهان نویسندەهای بزرگ و هنرمردان همیشە بە دردی گرسنگی و بی پولی میمیرند و مردم برایشان دلش میسوزد!

س: شاید لازم است سٶالم را اندکی روشنتر کنم، این سٶال بصورت کلی دو بعد دارد بعدی کە مد نظر بندە بود حضور ادبیات بە مثابەی متن و رویکردی زیباشناختی و تفسیری هرمنوتیکی(خواه متافیزیکی و خواه غیر آن) است و بعد دیگرش همان بود کە شما بە آن اشارە نمودید…از این بعد بندە هم با شما موافقم کە بخشی از ادبیات در دام معادلات قدرت و فساد ذاتی اش بودە است.

ج: هنرمرد، و نویسندگان بزرگ قبل از تاریخ و بعد از تاریخ نیز، (سلیمان)ها و (داود)ها و (زرتشت)های اوستا هم، هرگز هرگز هرگز، امروز هم؛ هنرمردهای همپایەهایشان و نابغەهای اروپا و اسیا و افریقا و اوسترالیا نیز موفق نشدەاند یا نتوانستە‌اند گفتار هنرمردانگی(Discours Dieutique)ی خودرا بر تاریخ, یعنی بر سیاست، و بر ملوکها و پادشاهها و مالکهای پولدار مسلط بسازند و بر “تمدنهای فاسد آنها” پیروز بشود! من برای همین است میگوئیم: هنر قربانی خائنانگی پیام خداست. ولی این معنی اش این نیست کە هنر هر گاه در خیانت مردم بودە است!

س: میشە این جملەی آخرتون رو اندکی بیشتر توضیح بدید؟

ج: باش!

هنر یکی از خائنان بە پیام خداست. یعنی

آنهائی کە در خیانت بە پیام خدا کارکردە اند، هنر یکی است از انهاست !

س: این مبحث جالب و پیچیدەایست، منظور شما اینە کە “خدا” بەمثابەی یک نهاد و استعارەای از قدرت هنر را استثمار کردە و بە انقیاد کشاندە؟

ج: بییند، من خیلی خوشحالم کە شما میتوانید

این نگاه پیچیدەی من را بفهمید

ملتی- ساحتی است نگاه من:

در همە گوشەهای جهان فقط فقط فقط نویسندەهای بزرگ و هنرمردان هستند کە از باب بی پولی، با فاحشەهای بیچارە و با “بی لانەها” مقایسەشان میکند مردم.

این هم روشن روشن معنی این میدهد کە ادبیات و هنر هنوز هنوز هنوز، هنوز هم: اسیر است

و هنرمرد و ادیب (نویسندە) هنوز هنوز هنوز، هنوز هم: عبد(بندە)!

فهمیدی ! ؟

س: پس از نگاه شما تاریخ روایت کشمکش بین قدرت و ادبیات بودە و در این کشمکش ادبیات استثمار شدە؟ پس قدرت و افسون ادبیات و ادیبان چرا نتوانستە این وضعیت را تغییر دهد؟ آیا اصولأ چنین چیزی ممکن است ؟

ج: نگاه کن بە این شعر من:

پیغام

 یک تاتار روس هستم

 گاهی ترک هستم

 گاهی هنگام به کوردی نوشتن نیز فرانسوی!

 ارمن هستم، گاهی تاجیک هستم، گاهی هنگام به عربی نوشتن: عرب – حتی یک قریش! معاصر اما! افغان هستم، گاهی آذری هشت گام و گیلک (نیما)را خواهم خواند هنگامی، گرجی هستم، زمانی اسپانیولی هم بودم یکبار، یهود بودم سه پشت! ترکمن هم یک پشت! چرکس هستم، گاهی فارس هستم شاید، و نیز هندی، هنگام روح سپردن به صدای (اشاپاریخ) لیک پیغامم: شعر هميشه.

میخواهم بگویم کە هنر، ادبیات.. یعنی هنرمند و نویسندەها…جنسیت و قومیت ندارند، تنها خدا دارندەی آنها و آنها دارندەی خدا!ولی همیشە همیشە همیشە برباد و شکستخوردە در جهان، در جهانی کە تو بە من میگویی اسم و عنوانش را در دانشگاههای خائن بە خدا نوشتە اند: “تاریخ بشر” این جنایت و خیانت قابل قبول نیست! از روشنفکرهای ایران پاسخ میخواهم من !!! این را روشن بنویسید برایشان! در دانشگاههای خائن بە خدا بە همین اندازە دانش و دانشمندان نیز امروزدر خط “هنرمرد”ها و نویسندەهای بزرگ جهان شکست خوردە و درماندە هستند، از آنها سوء استفادە میکنند

نگاه کن هیتلر چە بر سر نیچە آورد، یا امریکائیها چە بر سر آلبرت انیشتاین، یا بر سر سلمان رشدی و سپینوزا و مایاکوفسکی و مارلن مونرو و فرخزاد و… همەشان را مثل مسیح بر صلیب کشیدند خونهاشان را بعدا بە کتابفروشیهای میدان انقلاب تهران سپاردند!

س: فهمیدم منظورتون رو…حتمأ، درستە، حداقل وضعیت فعلی با تمام وجودش فریاد میزند و این گفتەهای شما را تأیید میکند اما ادبیات هیچ گاه از مبارزە و بە نقد کشیدن قدرت(با تمام معانی آن) دست نکشیدە، حتی اشعار و برخی آثار داستانی شما گواه این امر هستند. اما آیا دیگر امیدی نیست؟

ج: خب . خب . خب. ولی.. همە کردستان بزرگ شاهد هستند کە من نیز یکی از بزرگترین “قربانی”ها هستم در ردیف ” ویران شدەها” و “بر صلیب کشیدەها”ی دیگر! همە مردم کردستان بزرگ…

س: من با این بحران تاریخی کە میگویید کاملأ موافقم، این اجحاف…این استثمار…این استعمار و… آیا اصولأ ممکن است کە ادبیات و ادیبان این معادلە را تغییر دهند؟

ج: ممکن اش میکنیم، کار ما ساختن “امکان” است…آنچنان کە میگویم:

اى قوم به حج رفته كجائيد – معشوق همين جااست، بيائيد بيائيد!

ای مولوى این کتاب را در کردستان عراق می‌توانم برایت بچاپانم ولی افتخارت را در تهران بچینم. ای شعرهایم، دوست دارم بشنوند آذری‌ها! نزد هندی‌ها نماز بخوانند! نزد استرالیایی‌ها درباره‌ی ارزش خوابیده‌ی خواب و خشخاش وز این همه دود، درد که داخلشان می‌پوسیم هر لحظه حرف بزنند .. در (تيفولى) كپنهاگ فکر بکنند! به یک نوازنده‌ی نابينا، به يك نى در راهروهای تاریک متروهای پاریس، به یک نان يا روی میز محتاج و خسته‌ی یک روسپی بزرگوار در نيويورك، به یک دلار شباهت داشته باشند, و با یک گرسنه دم در مسجدى در مراکش مرا بكشند، اگر من از مرگ و از كشته شدن به دست خونبار خيانت نهراسم هرگز ! نگاره‌هایم را به آسیب دیده‌های بیروت بخشیده است، دوستى ام, در باخچه‌های سرما خورده موسکو ولی می‌کارد دستهایش را مستی ام.  به زیارت کعبه می‌روند! گناهکار تصویرهایم از یادشان هرگز نمی‌رود اما یک بوسه‌ی حرام در اطاق بیکس! یك فاحشه‌ی رومانى پناه آورده به آمستردام چه قدر زیبا و پر از محبت..! حرف‌هایم عربی- فرانسوی در ناخودآگاهشان در میخانه‌ی استانبول به تركمنی می‌خواهند به یک دوست مست سرخ پا ” بگویند که یک سفید پوست ايرانى را دوست دارند!”  ولى او هرگز مرا دوست نمى دارد و چقدر خوب هم اگر در دهکده ای دور از بمبئی می‌بود قدم زدن دور آتش کوچک این محبت را به یک شادی برساند:  پر از رنگ گندم و آوازها و آرزوهای زخمی‌و اسیری که از جنگ عراق و ایران نتوانسته بود به آغوش مادر خویش برگردد ! قصه‌هایم رنگ قفس‌های جانورانی گرفته اند که از انسان می‌ترسند. رمان‌هایم بوی قفقازی‌ها را گرفته اند، ولی عگال روى سرشان در دمشق پناه اورده به مسجدها! در سمنان خواب ديده به بهار سبز خنك كنار رودى در خیابانهای شبنشين شيكاگو! تا به افغانی سرودهایی را – که برای آزادی چیده اند – ترجمه‌ بکنند, و شعرم در این سفر حجم طولانی همه‌ی روزهای شنبه از قندهار به دوشنبه و از برلین به بروکسل مثل دود سیگارش آرزو دارد مداوم از پنجره قطار حرف‌هایش را پرتاب.. ۴/۱/۱۳۹۱٫

و این ممکن است…

اگر من از مرگ و از كشته شدن به دست خونبار خيانت بهراسم هرگز !

س: من دغدغەهای جهانشمول و انسانی در اشعار فارسی شما را بسیار جالب میبینم و شما در این امر موفق عمل کردەاید، از خود میپرسم چرا؟و جوابش رو برای خودم اینطوری میدهم کە شما با حفظ جوهر شعر و شعریت بخوبی توانستە اید از دردهای جهان-وطنی و انسانی سخن بگویید بدون اینکە از زیبایی شناسی شعر اندکی کاستە شود، برای من این سبک و شیوەی نگارش شعرتان کاملأ تازە مینماید.

ج: شما، یک ” راز ” خطرناک را بە زنگ آوردن می‌انگیزی! ولی باید من بگویم کە اینی کە بە ” یک سبک و شیوەی نگارش تازە” اسمش را میبرید، من این را فقط در عرصەی شعر نوشتن بە فارسی انجام دادەام نە در عرصە بە کوردی نوشتنم .

“هنرمرد”! ما ایلی هستیم تکه تکه:  کولی‌ها ! یک ایل: اسکار وایلد در موسکو، شاگال در مکزیك، فرخزاد در لوگزامبورگ، سترندبیرگ در باغهای اصفهان، (بهزاد) در بدترین و حرامترین سرخ آسیاب‌های پاریس، در یک میخانە سیاه پوستان پست مدرن موزارت، داستایوفسكی قدم زنان روی پل، (گلدن گیت بریدج) در سان فرانسیسكو، خیام وسط شیکاگو، حافظ در تاریکستان‌های افریقا، جلال الدین در روم. نالی همە کولی! ما هنرمندان تکە تکە از یک! هر تکە بە یک تکە در گوشه ای… پیغمبران چون نمانده اند دیگر ! : – به یک بیمار دستی از گل می‌دهیم، از بیماریش معاف می‌شود! به یک جنزده یک گفتار و کردارش نیک! به یک سیب، مار رفتارش خوب! به یک نابینا بویی می‌دهیم تا ببیند به یک بیسواد دستی کە بو كند! به یک ناشنوا حرفی کە بخواند! به یاد همەی ناكولی‌های شهرنشین خواهیم انداخت که میتوانند… آرى.. میتوانند بشنوند، از نی ببینند، حکایتهای می‌را لمس کنند، وى را لذت ببرند ری را، وجدان اما داشته باشند وقتی میبینند یك نان سر بریده را یا یک خوشبختی خون آلود را ! یک ایل، در جهان، پراگنده! به ناله بدستان بخت میدهیم؛ به لاله بدستان شب و به دلباختگان امید ! ما، “هنرمرد”ها.. همخون، همزبان، همزمان نه همە جا: ولی در همه جا بودن ! هیچ مملکت و دین و کشور و اخلاق و مذهب و زبان مختلفی نداشتیم غیر از چشمی‌بینندە (دید انداز) …عاشق همیشە مثل “باد” كه هيج پناهگاهى جز خود ندارد, و از همين است وزيدن! و به پای خودمان به یک صلیب پناهگاه شدن، از برای مردمی‌که در همه جا اعتماد دارند به ما. آواز و رنگ و خط و لذت و معنى و بو را “دیدن”انه به اين همە بى معنى‌ها و طرەهات زندگی كه می‌بخشیم ما مداوم تحمل پذير بشودبرای اینست اين جهنم !

س: منم همین نگاه رو دارم، امیدوارم در چاپ دفتر شعر فارسیتون “من آن آبم…”و مقدمەای کە برایش مینویسم بخوبی زوایای این امر را تشریح کنم. بیایید از تجربەی خودتون در زبان فارسی و سرودن شعر بدین زبان حرف بزنیم. سید علی صالحی میگوید کە شما در زبان فارسی متولد شدەاید، این جملە را چگونە تفسیر میکنید؟

ج: ما هنرمند و نویسندە‌ها قومیت و جنسیت نداریم، او از من بهتر میداند پاسخ بدهد، چون سید علی جان خودش این را بە من گفت. شاید منظورش این باشد کە من خودم مادر این زبان فارسی خودم باشم و نە آن زبانی کە او بهش مینویسد!

س: ههه… تأویل جالبیست، مثل تأویلهای همیشگی خودت از خودت! کە تازگی دارد!

یعنی کە من خودم مادر این زبان فارسی بکاربردەی خودم هستم؛ و نە آن زبانی کە تهرانیها بهش مینویسند! من اینجوری فهمیدم.

ج: خواهش میکنم… ببین چون من فقط در خودم بە دنبال این زبان گشتەام و فقط من هستم کە این جورکی مینویسم وبە هیچ یکی از فارسی نویسهای جهان شباهت نتواند داشتەباشد نە فقط از لحاظ سبک و نگارش بلکە از لحاز زبانشناسی (جملەبندی و مورفولوژی و گرامری من پر هستند از اشتباههای زبانی زیبا…(.استباههای زبانی زیبا !من مقسودا این کار را انجام دادەام.

س: این بعد کتابتون جالب و تازە مینماید و من در جای خودش نیز راجبش خواهم نوشت اما اگر اندکی در این باب بیشتر توضیح بدید باعث روشنگریست در این تجربەی زبانی-ذهنی و جهان زیستتان.

6rf0mglicrdz6bj14wo

ج:من بە این خیلی امر عمیق معتقد هستم کە این یک مسالە ژیناتیئک هست، مسالەی بە این فارسی غریب و عجیب نوشتن من !نظر تو چیست عادل؟

س: بنظر من ارتباطشون بسیار پیچیدە و چند بعدیست و نگاه گادامری بە این مقولات دارم، یعنی تجربەی کنونی شما در “هستی” و بودنتان در زبان فارسی مختص خود شماست و وابستەی مفهوم جهان زیست کە هر لحظە در تب و تاب و تکامل است… متغییر و سرگردان و زیبا مثل شعر…نیز…

اینگونە فهمیدم…

ج: تجربەی زبانی-ذهنی و جهان زیست یک مسالە ژیناتیئک هست، نە اکتسابی…

س: اندکی توضیح بفرمایید کە بیشتر منظورتونو بفهمم

ج: عوامل خارج یک نقش محدود دارند فقط، زندگی یک نقش دارد فقط و آن این است کە دانش ما را دربارە چیزها بە یاد ما میاورد

همین.

صبر کن…. باید روشنتر بکنم و بگویم: من در “میکروفیزیک وجود” خودم، یعنی در خون و ژنتیک من کە قدمتش ملیونها سال شمردەمیشود، لهجەی فارسی را میدانم.

(من در کتابی کە تازگی چاپ شدەاست در ترکیە، و من آنرا بە کرمانجی – لاتینی چاپ کردە‌ام) اثبات کردە‌ام کە فارسی لهجە‌ایست از زبان مادر کوردی.

س: میشود دلایل یا شواهد اثباتی خودتون را بیان کنید؟

ج:زندگی و عوامل خارجی دانش ما را دربارە چیزها بە یاد ما میاورند، ما زبانها را میدانیم، ما “هنرمرد”ها همەی زبانهارا میدانیم…از ازل…از ژنتکمان… دانش چیزها را بە یاد ما میاورد فقط: زندگی! آری، بنگرید بە کتابم !

س: من مایلم بە بحث “قدرت” و مناسبات پیچیدەی شبکەی قدرت با سوژەای بە نام انسان و خصوصأ نویسندە و جایگاهیابی اش در تاریخ بپردازیم… ٢-چرا وضعیت نویسندگان و ادیبان در طول تاریخ همیشە حاشیەای بودە یا بقول شما زبون و مفلوک حاکمان بودەاند؟ دلایل تاریخی دارد یا فلسفی؟ چرایی و دلایل این حاشیەنشینی و زبونمندی چە بودە بە تعبیری دیگر؟

ج: خب من چیزهار از هم جدا نمیبینم. من فکر میکنم کە دلایل تاریخی و فلسفی از هم جدا نیستند و هر دو دلایل ، بە اندازەای واحد نقش دارند…ولی علت اساسی “فرد”های ایرانی خودشان بودند کە روح و روح هنرمردانگی را کشتند یا ذلیل اش کردند…این بیشتر در خاورمیانە رخ دادە است…افلاطون… چون میدونیم افلاطون هست و در ردیف پیامبران و بزرگان شمردە میشود…ارەسطو و شکسپیر و انیشتاین نیز…این قصە سر دراز دارد…و البتە در اروپا مسالە بە طور دیگریست… هنرمرد در زمان مدرن و از اسلام بە بعد بیشتر آزادگی خودش را از دست داد و بە سلطانها و سیاستمدارها و رهبرهای دروغگو و پادشاهها راه دادند، و اجازە دادند دنیائی کە پیغمبران آباد کردەبودند را ویرانش کنند همانگونە کە میبیند !

س: ظاهرأ و حتی باطنأ سرزمین افسانەای شرق از این بعد هم از اروپا جلوە! دکتر من میخواهم بە نکتەای در زندگی نامەی میکل آنژ اشارە کنم با اجازەتون

ج: بفرما

س: لودویگو بونوراتی، پدر میکل آنژ مرد ثروتمندی بود اما بە هیچ کدام از پسراش از جملە میکل آنژ کمکی نکرد، روزی ملکە از جایی عبور میکنە و میبینە میکل آنژ جایی وایسادە و بە یک تختە سنگ بزرگ خیرە شدە، با خودش فکر میکنە پس شایعەها درست بودە کە میگفتند میکل آنژ دیوانە شدە چون هر روز صبح میرە بە تماشای تختە سنگ بزرگی میشینە تا غروب و غروب میرە خونە و صبح روز بعد هم همین ماجرا، ملکە میرە جلو و ازش میپرسە چکار میکنی؟ میکل میگە: ئۆستۆ لاوۆراندۆ، یعنی: کار میکنم و بعد از چند سال اون تختە سنگ تبدیل میشە بە مجسمە داوود…یک شاهکار… بعد از آن میکل میتونە حمایت سیستم سیاسی رو بدست بیارە و بە دربار ملکە راه پیدا کنە

آیا مشکل این نبودە و نیست کە در شرق ما زبانی (زبان بە معنای هنر کلی ابراز “وجود” کردن چە در ساحت ادبیات و چە فلسفە) نبودەایم کە قدرتمندان را تفهیم کنیم یا فسادشون رو با زیبایی(هنر) و فلسفە(معرفت) سرکوب و کنترل کنیم؟

ج: میفهمم چە میگویی…در همین راستاست کە من میخواهم ردپای پیغمبران را دنبال بکنم و شرفمندی “هنرمرد”را بە یاد کوردها بیاندازم کە در زمان باستان چگونە و چی بودەاست ماهیت و جایگاه “هنرمرد”! هنرمندان و نویسندگان همەشان بە یک دلیل بنیادی خودشان پوچ بودەاند… چون همیشە قانع و راضی بودەاند.

س: این نگاه شما اندکی مطلق بین و بنیادیگرایانەاست فکر میکنم شاید تو از فضایی عمومیتر و جو حاکم بر هنر حرف میزنی، درستە؟

ج: بلە…آری منظوورم بیشتر همین است و بە همین دلیل سخن من شامل داستایوفسکی، کافکا، کامو، فروغ، هدایت، ام کلثوم و…نمیشود و من همەشان را نمیگویم …

س: شما پیامبران را چگونە تعریف میکنید؟انسانهایی مرتبط با جهان وحی یا هنرمندانی رشد یافتە؟

ج:پیامبر انسانی است مثل من و تو، ولی “برگزیدە” از طرف خدا، فراسوی هنرمندانی رشدیافتە .. درجەای است پر از لذت و نابغگی و اعتماد بە خود داشتن، مرتبط بە “غیب”…یا از این سخنان! من هیچی ازش نمیدونم. فرق هنرمند و پیغمبر همین است: پیغمبر حرفها را میگوید و مطمئن هست کە این حرفها حرفهای خدا هستند، ولی هنرمرد -شاید زمانهایی هستند بزرگان هنرمردی کە حرفهایشان از برخی پیغمبرها خداشناسانەتر و مهمتر هم تجلی یابد – ولی میگوید کە این حرفهای بشردوستانە و خداپرستانەی او، مال خودشە.. بە عنوان یک هنرمرد!

 

س: سـٶال: بگذارید شفافتر بپرسم، آیا شما پیامبران را هنرمردانی میدانید کە در زمین معجزە کردەاند یا پیامبر را در همان ساختار وحی و آئین میبینید؟

 

ج: با هر دو جواب اری میگویم ولی عطار و مولوی و بزرگترین عارفها و هنرمردهای ایران، زادەی زرتشت بودەاند کە یک پیغمبر بود ولی هیچ پیغمبری نمیشناسم کە زادەی یک شاعر یا زائیدەی یک رمان‌نویس یا کارگردان سینمائی باشد، همین بس است!

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شش − سه =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..