سه شنبه , ۲۹ آبان ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / نگاهی به کتاب عقل افسرده، اثر مراد فرهادپور/ قربان عباسی

نگاهی به کتاب عقل افسرده، اثر مراد فرهادپور/ قربان عباسی

قربان-عباسی-site-edit

عقل افسرده همچون نمونه‌ای از نماد‌های اضطراب یا آگاهی بیگانه از خود است. زمان ظهور این پدیده تقریبا اوایل قرن بیستم و مکان تجلی آن نیز همچون همیشه آلمان بود. عقل افسرده همان “آگاهی ناشاد” هگل نیست بلکه دومین شکل عام و کلی خودآگاهی مدرن و سرشت متناقض آن است. و همانطور که هگل می‌گوید ما با دوگانه شدن خود آگاهی در درون خود روبرو می‌شویم. اما وحدت دو عنصر هنوز تحقق نیافته است و از اینجاست که آگاهی ناشاد بر می‌خیزد. یعنی آگاهی از نفس یا خود همچون موجودی با سرشتی چند پاره موجودی مضاعف و صرفاً متناقض. عقل افسرده اما صرفاً نمونه مشخصی از این خود آگاهی است که به زمانی خاص ومکانی خاص تعلق دارد.”

استعاره عقل افسرده فقط به گروه خاصی از متفکران آلمانی مربوط می‌شود که شاید بتوان آنها را آخرین نسل “ماندارین‌های آلمانی” دانست. برجسته‌ترین فرد این گروه ماکس وبر است و درکنار او می‌توان به افرادی چون گئورگ زیمل، لوکاچ جوان و بسیاری از نوکانتی‌ها  اشاره کرد.

در حیطه ادبیات باید به توماس‌مان اشاره کرد فردی که به نظر می‌رسد بیش از همه استعاره عقل افسرده را در آثارش بازتاب داده است. توماس‌مان نمونه گویای نسلی است از هنرمندان آلمان با اندیشه‌ها و احساس ژرف و چهره‌هایی افسرده و خسته که با نیرویی مافوق بشری تلاش می‌کردند تا وقار شخصی، شرافت حرفه‌ای و ارزشها و میراث فرهنگی سرزمین پدری خویش را حفظ کنند. آنان علیرغم یاس و بدبینی و در تقابل با انحطاط و ابتذال همگانی به محافظت از حقیقت و ارزش‌های فرهنگی ادامه می‌دهند. شاید توصیف گویای توماس‌مان از “گوستاو فون اشنباخ” -قهرمان داستان مرگ در ونیز- بهترین توصیف گویا از ماندارین‌های آلمانی ارایه بدهد:

«گوستاو اشنباخ شاعر و سخنگوی همه آنانی بود که در مرز فرسودگی کامل کار می‌کنند همه آنانی که باری بس سنگین را بردوش می‌کشند و هر چند خسته و فرسوده شده‌اند هنوز هم شق و رق و با قامتی افراشته می‌ایستند آنانی که با امکاناتی ناچیز، ولی به لطف مهارت در مقتصد بودن و فوران‌های عظیم عزم، به آفرینش-دست کم برای مدتی – نشانه‌های عظمت را از خود بروز می‌دهند»

آثار توماس‌مان بیش از همه این عقل افسرده را منعکس می‌کند. آثار او مشحون است از تناقض میان عقل واحساس، وظیفه و سعادت، آزادی اخلاق و ضرورت طبیعی، پایبندی به عقل روشنگری وخرد ستیزی جنون آمیز، پیشرفتی فرهنگی و عقب ماندگی سیاسی و نهایتا تناقض میان هنر و زندگی. به واسطه همین سرشت متناقض بود که فرهنگ آلمانی هم والاترین دستاوردهای روح اروپایی وهم سیاه‌ترین شکل بربریت سازمان‌یافته را در دامان خود پرورد.

توماس بودنبروک قهرمان اصلی رمان  بودنبروک‌ها با تباهی و زوال کامل شرکت، خانواده، نسل وطبقه خویش روبروست برخورد با تباهی و نهایتاً مرگ، او را بسوی جنون می‌راند. قهرمان به شدت از فقدان شادمانی و آرامش روحی رنج می‌برد. نه عرفان وحدت وجودی شوپنهاوری کارساز است و نه عقلانیت روشنگری. انگار زیر باری طاقت فرسا خرد می‌شود. جالب اینجاست که توماس‌مان بعد از نوشتن این رمان که بازتاب دهنده عقل افسرده است در سال ۱۹۰۲ “مان” با ستایش از نیچه حمایت از جنگ و به تشویق گرایش‌های خرد ستیز فرهنگ آلمان روی می‌آورد. بعد از شکست آلمان و ظهور نخستین نشانه‌های بحران اقتصادی و فاشیسم موضع “مان” تغییر می‌کند. داستان کوتاه ماریور و جادوگر(۱۹۲۹) بیانگر این تغییر است. قهرمان مرگ در ونیز ، خسته از محیط کار خویش به غریزه‌اش روی می‌آورد و غریزه او را بسوی نواحی گرم جنوبی می‌کشاند. کشش غریزی او به پسرک لهستانی آمیزه‌ای است از عشق(اروس) و مرگ(تاناتوس) تمایلات غریزی  و خرد ستیز او رفته رفته بر شخصیت عقلانی‌اش غالب می‌شود. و این آغاز زوال وتباهی زندگی و اندیشه اوست. در هذیانی تب آلود به دنبال معشوق خویش در فضای وهم انگیز ونیز سرگردان می‌شود. تسلیم شدن به وسوسه تمایلات ضد عقلانی و گوش فرا دادن به آواز سیرن‌ها –آن هم در قلمرو جامعه بورژوایی- علیرغم تمامی‌جذبه و زیبایی سحر آمیزش نتیجه‌ای جز تباهی کامل ندارد. “مان” به ارزش “آواز‌های غریزه” واقف است. تباهی فقط نتیجه شکست فرهنگ عقلانی نیست بلکه به واقع در همین فرهنگ ریشه دارد بهشت فرهنگ و ایده‌آلیسم آلمانی ماوای ماران وسوسه‌گر نیز هست.”

آمیزه‌ای از اضطراب و جنون و عشق و مرگ را می‌توان در آخرین رمان بزرگ توماس‌مان -دکتر فاستوس- شاهد بود. آدریان لورکون آهنگساز آلمانی، استاد دانشگاهی خسته است و ملول. لیبرالی معقول و میانه‌رو که به میراث سرزمین پدری خویش عشق می‌ورزد ولی در عین حال از درک سویه‌های تاریک و اهریمنی آن عاجز است. لورکون در حالی حکایت هولناک دوست نابغه خود را بازگو می‌کند که در اطرافش بنای رایش‌سوم به تدریج ویران می‌گردد. لورکون درست همانطور که از راز هولناک دوست خویش و سرچشمه‌های شیطانی نبوغ هنری او نیز بی‌خبر است از سرنوشت مشترک دوست و ملت خویش و تباهی و جنونی که به طرزی اجتناب ناپذیر هر دوی آنها را فرا می‌گیرد هراسان است. آثار توماس‌مان یادآور ترکیب و آمیزش تباهی و فرهنگ است نبوغ لورکون همچون قدرت و دانش فاوست بر عهد و پیمان بستن با شیطان استوار است و تنها بیماری و مرض می‌تواند آن را به اوج شکوفایی برساند. هر چند اینک به جای وبا با مرض سفلیس سروکار داریم که در آن رابطه عشق(اروس) ومرگ(تاناتوس) از حالت سمبولیک خارج شده و به واقعیتی بیولوژیک بدل می‌شود.

رمان فاستوس که در سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم نوشته شد سویه‌های دوگانه یا چهره‌های انسانی و اهریمنی فرهنگ آلمان و پیوند ذاتی آن دو را به خوبی آشکار می‌کند.

سه خصیصه مهم برای عقل افسرده می‌توان برشمرد: نخست رابطه و شباهت عمیق میان سرنوشت و حالات فردی و جمعی، دوم کششی عمیق به امر مطلق یا امر متعالی که خود را در اراده معطوف به قدرت تجلی می‌دهد و سوم تجربه زوال فردی و جمعی و آگاهی از محدودیت‌های عقل و حضور مغاک نیهلیسم در ورای این مرزها که به نوعی نیاز وسواسی به حفظ نظم و انضباط و مهم شمردن روش در همه حیطه‌ها از رفتار فردی تا معرفت شناسی و سیستم را دامن می‌زد.

زندگی خود ماکس وبر تجلی فردی این عقل افسرده است. در پاییز سال ۱۸۹۷ که سی سال داشت به شدت بیمار شد برای مدت چهار سال از افسردگی و اضطراب روحی شدید رنج برد و در تمامی‌این مدت از هرگونه کار فکری عاجز بود. در نتیجه بیماری نه فقط مطالعه و تدریس بلکه حتی فکر کردن و حرف‌زدن نیز برایش عذاب آور شد. کوچک‌ترین مشغله ذهنی نظیر دیکته کردن یک نامه او را برای شب‌های متمادی به بی‌خوابی و عذاب جسمی‌مبتلا می‌کرد. او ساعت‌ها  برروی صندلی می‌نشست و به روبروی خود خیره می‌شد. اما سرانجام آسمان آبی و آفتابی جنوب و یادگار‌های باستانی شهر روم وگنجینه‌های هنری آن بر وبر که از تخیل و دانش تاریخی گسترده‌ای برخوردار بود تاثیری مطلوب داشت و روحیه او را بهبود بخشید وبر در همان سال در نامه‌ای به همسرش می‌نویسد:

“من نیز چون جان گابرئیل بورکمان (قهرمان هنریک ایبسن) از “چنگ دستانی منجمد رها شده‌ام”. اما همانطور که همسرش می‌نویسد این تازه سر آغاز نزول او به دوزخ بود. بار دیگر دچار بحران روحی و افسردگی شدید گردید در نامه‌ای به همسرش نوشت: “خصومت تقدیر دعا کردن را به آدمی‌می‌آموزد – همیشه؟ براساس تجربه شخصی‌ام مایلم مخالفتم را با این نظر ابراز کنم. اگر چه مسلماً با شما هم عقیده‌ام که این نظر در موارد بسیار صادق است اما تحملش برای حیثیت وقار انسانی سخت است”. وبر بعد از بازگشت به کار اکادمیک هم هرگز از دست طلسم و سایه تاریک آن خلاصی نیافت. طلسمی‌که درک معنای واقعی آن فقط با شناخت جنون آلمانی و شیفتگی آن به امر مطلق میسر است با توجه به تجربه نازیسم و کوره‌های آدم سوزی و لغزش. سقوط کسانی چون‌هایدگر امروزه ما می‌دانیم این “طلسم” قرار بود وبر را از شر چه چیز حفظ کند و این را نیز می‌دانیم که بهای این حفاظت نمی‌توانست چیزی جز “باقی ماندن در چنگ دستان منجمد” و قبول افسردگی عقل باشد.

ارنست ترولچ که دوست وبر بود در این باره می‌گوید: “تفکر سیاسی آلمان نشانگر معمای عجیی است به یک جنبه آن بنگرید انبوهی از بازمانده‌های رمانتیسم و ایده الیسم آسمانی را خواهید دید به جنبه دیگر نگاه کنید شاهد نوعی از واقع‌گرایی خواهید بود که تا مرز عیب‌جویی بیمارگونه و بی‌علاقگی کامل نسبت به همه ایده‌آل‌ها و همه اخلاقیات پیش می‌رود. سیاست آلمان ترکیبی از “احساسات انسان‌گرایانه و خشونت تمام عیار” بود.

014885

“وبر در مورد تعهد خود به آرمان آزادی و عقل هیچ شکی نداشت اما تحقیقات او به این نتیجه رسید که عقل و آزادی هر دو در جهان غرب در معرض تهدید و مخاطره اند. این امر نوعی آگاهی تراژیک از نزدیکی و حتی گریز ناپذیر بودن خطر در او ایجاد کرد. وبر همواره نسبت به خطری که از سوی شرق متوجه جهان غرب بود، حساس بود. چه این خطر در شکل استبداد آسیایی و مطلق‌گرایی روسیه تزاری ظاهر می‌شد. و چه بصورت مطلق‌گرایی روسیه بلشویک. اما در عین حال خطرات نهفته در تحولات درونی تمدن غربی و تناقضات ذاتی آن را نیز نادیده نمی‌گرفت.”

وبر متاثر از لوسین گولدمن و دیدگاه تراژیک او نیز متاثر از کانت که او هم درنهایت نسبت به وضعیت بشر دیدگاهی تراژیک داشت پرده از تناقضات درون آدمی‌بر می‌دارد. تناقضات درون آدمی‌تصویری است از دوگانگی و تقابل جهان اخلاق با جهان طبیعت،آزادی با جبر، “آنچه باید بشود” با “آنچه هست”. وبر این دوگانگی را به یک اصل روش شناسانه علوم اجتماعی بدل کرد. اصلی که هسته مرکزی آن تمایز “فاکت” از “ارزش” بود. وبر از جهنم زندگی روزمره در چنین جهانی که تنها خدایان سرمایه، پول وکالا بر آن فرمان رانند خبر داشت. نگاه افسرده او بیشتر متوجه نیهلیسمی‌بود که نیچه درباره‌اش هشدار داده بود. سقوط ارزش‌های سنتی، بی‌معنا شدن همه ابعاد زندگی، آشفتگی و هرج‌ومرج فرهنگی، افسون‌زدایی از جهان و ابتذال و نکبتی که رفته رفته همه چیز را فرا می‌گرفت و جهان را به “قفسی آهنین” بدل می‌کرد.

عقل افسرده آلمانی بازتاب آن موقعیتی است که تضاد میان ایده‌آلیسم آسمانی و عقب ماندگی واقعی در تمامی‌زمینه‌های زندگی آلمانی حضوری موثر داشت. و مشخصه بارز آن به شمار می‌رفت. در حالیکه فرانسوی‌ها انقلابات سیاسی خود را یکی پس از دیگری تحقق می‌بخشیدند و هر بار عملا اروپا و حتی جهان را دگرگون می‌ساختند، آلمان‌ها مشغول قلم‌فرسایی در باب فلسفه سیاست یا ظهور عصر جدید بودند. و از ناپلئون به منزله تجسم روح مطلق یا دجال یاد می‌کردند. وضع در مورد انگلیس و انقلاب صنعتی نیز بدین منوال بود متفکران آلمانی هر روز عرصه‌ها و جهان‌های جدیدی را به روی اذهان تشنه مردم می‌گشودند. در حالیکه همین مردم آلمان در زندگی واقعی خود با انبوهی از مشکلات برخاسته از سنت‌ها و نهاد‌های فئودالی دست به گریبان بودند و از کمبود‌های بسیاری رنج می‌بردند متفکرانی مثل هگل، مارکس و‌هاینه با آگاهی از این امر بود که می‌گفتند: ” آلمان موجودی ناقص الخلقه بود که بخشی از آن به قیمت عقب‌ماندگی دیگر بخش‌ها بیش از حد رشد کرده بود مخلوقی که در آن واحد هم مضحک و هم ترسناک بود.”

ظهور موسیقی به منزله والاترین و غنی‌ترین شکل هنری در قبال وزنه نسبتاً ناچیز رمان-لااقل تا اوایل قرن بیستم-بیانگر حضور همین دوگانگی در قلمرو هنر بود زیرا موسیقی به سبب بلاواسطگی حسی‌اش می‌توانست خام‌ترین -بدوی ترین و عمیق‌ترین احساسات را بیان کند و در عین حال به واسطه همان سویه معنوی‌اش عالی ترین شکل ظهور روح محسوب می‌شود. حضور ضمنی انتقادی و سروکار داشتن با محتوا و عناصر واقعی تاریخی که مشخصه بارز رمان به منزله یک شکل هنری است به سادگی با موسیقی عجین نمی‌شود.

فضای آلمان چیزی جز بازنمود بورژوازی سترون-اشراف مرتجع پروسی نبود. خصم واقعی آلمان همان چیزی بود که بعدها توماس‌مان آن را “درونگرایی در پناه قدرت” نامید. همین پدیده بود که طبقه متوسط آلمان و بخش‌های وسیعی از طبقات دیگر را مسحور و عملاً فلج کرده بود. نتیجه این فلج تاریخی و سیاسی، تشدید تناقضات و تسلیم منفعلانه در برابر وسوسه قدرت بود. و در نهایت نشستن به انتظار ظهور منجی موعود. کسی که خواهد آمد و رویای دیرین “آلمان برتر از همه” را تحقق خواهد بخشید از این رو باید حکومت مطلقه او را بی‌قید و شرط پذیرفت و از تسلیم همه چیز حتی عقل فرو گذار نکرد. حملات وبر علیه فرماسیون چنین فضایی کارگر نشد وبر که با همکارانش در حزب دموکرات یعنی جمهوری وایمار علیه شرایط پدیداری نازیسم می‌جنگید متوجه نبودند که دارند با سایه خود می‌جنگند. زیرا این پدیده روانی-اجتماعی در واقع به بارزترین شکل تجلی اشتیاقات و تناقضات روح آلمانی به شمار می‌رفت. به تعبیر وبر  در متن همین “درونگرایی در پناه قدرت” بود که شور و شوق آرمانخواهانه فرهنگ غنی آلمان با عقب ماندگی و سترونی تاریخی و سیاسی آن گره خورد. و این فضا در حقیقت چیزی جز تکوین و تداوم “عقل افسرده ”  نبود. که با جاذبه جادویی خود وبر را نیز محسور کرد. درونگرایی و قدرت به هم آمیختند وصلتی که هردو به آن نیاز داشتند تا خود را نشان بدهند معنویت درونی شده وجود آلمانی به وسوسه فاوستی قدرت گرفتار آمد و عطشی سیراب ناپذیر برای قدرت سیاسی که به سبب پیوندش با تمایلات متعالی و ایده روح مطلق  خود را به متافیزیک قدرت بدل کرد. طوری که فردی مثل وبر در یکی از سخنرانی‌های زمان جنگش نوشت: “هدف ملت آلمان از این جنگ نه کسب امتیازات اقتصادی است و نه تغییر نقشه سیاسی بلکه آلمان می‌کوشد رسالت تاریخی خود را تحقق بخشد و آلمان‌ها فقط برای شرافت و حیثیت خود می‌جنگند. اما کسی نبود که این جمله مشهور دوک ولینگتن را برای وی تکرار کند که در پاسخ به اظهار نظر مشابهی از سوی ناپلئون بناپارت گفت: “بله، هرکس برای آن چیزی که ندارد می‌جنگد”. واقعیت این است که تفکر آلمانی در آن واحد هم دوزخ را خلق می‌کرد  و هم بهشت را و اما تحقق آن دو آن‌هم همزمان به بهای رویارویی با جنون و تاریکی می‌توانست تحقق یابد. نازیسم آلمان رویارویی با همین جنون و عقل افسرده بود. عقل افسرده‌ای که همه چیز را به درون رانده بود و عشقی جنون آمیز به “امر مطلق” را در سر می‌پرورد همزمان با تنفر از ایده‌آلیسم آسمانی و نفرت از ارزش‌های متعالی مطلق خود را به خام ترین شکل عمل زدگی -پس روی به روش- تسلیم کرد. عقل افسرده نوعی شکل یا فرم بود. درونی کردن هر فرهنگی متضمن جذب تضاد‌های آن فرهنگ نیز هست. تصویر افسران جوان آلمان در جنگ جهانی دوم که روزها کارشان نظارت بر کشتار دسته جمعی یهودیان بود و شب‌ها در ساعات فراغت به خواندن اشعار هولدرین، اشتفان گئورکه، وریلکه وگوش دادن به موسیقی موزارت، بتهوون و واگنر مشغول بودند نه اغراق آمیز است نه غیر واقعی. این تصویر صرفاً به قطب دیگر درونی کردن اشاره می‌کند. به نوعی تحول یا بهتر بگوییم نوعی حرکت آونگی بین فرهنگ و جن زدگی. عقل افسرده آلمانی به تعبیر نیچه نشان داد که “در ژرفای همه چیز‌های خوب چه اندازه خون و شقاوت نهفته است”. تعبیر زیر شاید رساترین تعبیری باشد از عقل افسرده که مراد فرهادپور به آن اشاره می‌کند:

“دشتی فراخ با آسمانی تیره و ابر آلود که هر از گاهی تاریکی و سکوت سنگینش با رعد و برقی در هم می‌شکند تا سپس همه چیز دوباره در اندوه و ملالی سودایی غرق شود”…

یک دیدگاه

  1. با سلام، دکتر قربان عباسی یکی از سرچشمه‌های زلال اندیشه‌، در سرزمین ما می باشند، امیدوارم نمونه‌ی همچنین افرادی در جامعه‌ی ما بیشتر و بیشتر گردد، چون مشکل اساسی ما در جامعه‌ نبود اندیشه‌ورزانی ست که‌ بتوانند تئورهای همه‌جانبه‌ی مدرن را درونی کرده‌ و در رفتار خودشان متجلی گردانند، قربان جان، امیدوارم قلمتان سبز و درخت اندیشه‌ شما پربارتر گردد. دوست همیشگی شما: علی قاسمی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 − دو =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..