دوشنبه , ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / چهار شعر از حسین خلیلی

چهار شعر از حسین خلیلی

 

 

شعرهایی از فصل ِ هندسه ی پرتابی از کتابِ در دستِ چاپ:  طبیعتِ محو

 

حسین خلیلی

 

 

.

 

از پس ِ کلمه‌ها که نمی‌آیند

 

به تصور ِغیر ــ

که غیر ممکن است آمدنش

 

انتظار

بر نمی‌تابد شک ــ

 

برآن روی ِ احتمال

که ذره‌ای محال  می‌خواهدت مومنی ! ــ

 

پس،

آنکه نمی‌آید  ـ

هرگز نرفته است.

 

 

.

 

و همیشه یک روی ِتشبیه

مخالف روی ِ دیگرش می‌شود

این تضادها مشرکم کرده بود

 

و از همه بعدتر

محو ِ این حالت است

تا سربگردانی به خاکستر سیگارهایی نشسته‌ای

که یاد ِ آتش می‌زدی و ـ

 

از یاد

می‌رفتی.

 

 

 

 

 

.

 

زمانش متوقف است ـ

مثل من که روی تقاطع ایستاده‌ام به مرکز دایره‌ها

از آن صبح تا غروب چند میلیون سال نوری گذشته شاید

از نقطه ابتدا به جانم دایره می‌باردو باز خطی برده‌است مرا

در مماسِ انحنایی   به تداعی تو مشغول کند

یادم می‌رود همان‌جا ایستاده‌ام قوس‌درقوس

در بی نهایت ِکج شده به صراط‌های مستقیم

با چشم‌های بازِ در سیاهی ــ

رو بجلو با نگاهی همیشه به‌پشت می‌روم

سر که می‌گردانم روبروم  همانی‌ست که پشت سرم

و پس‌و پیشم گم می‌شود باز ــ

به تضادهای مشتاق

زمان  بهم‌بزند همهمه‌ی خنده‌هات

از کجاست توی جمجمه‌ام؟.

 

 

 

 

.

 

کسی کشیده تورا

پی ِ نشانی

و از یاد برده تورا

که بمانی

مثل یک معنی  که در بسیط

تحدید نشده

و مثل سنگ

هوای باطل وبکری‌ست ــ

در گوش منظری

که تشویش

به خون می‌رسد ــ

تو آه را نقطه بخوان

که آخر خطی ــ

و هیچ دایره‌ای، تنگ نمی‌خواهدت.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × چهار =

قالب وردپرس پوسته وردپرس