جمعه , ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
خانه / بخش ادبی فارسی / مهار مرگ: جهان شعری ویسلاوا شیمبورسکا/ماگورزاتا آنا پکالین/ترجمه: شهاب ندیمی

مهار مرگ: جهان شعری ویسلاوا شیمبورسکا/ماگورزاتا آنا پکالین/ترجمه: شهاب ندیمی

 

 428503_439497966072964_1788628850_n

نسبی­‌گرایی قوی و آزاد­اندیشی از جمله شناخته‌­شده‌­ترین ابعاد در فضای شعری شیمبورسکا است. شیوه‌ه­ای که او گذشته را به حال و حال را به آنچه در پی می­آید و رخداد/ تجربه‌­ی یک دم را با بُعد آزاد ابدیت متصل می­‌کند ویژگی‌ه­ای  است که به این اشعار قدرت خارق‌العاده‌­ای می‌­بخشد.

این موضوع و دیگر سوالات همیشگی هستی‌­شناسانه از بن­مایه‌های اشعار شیمبورسکا هستند. اشعارش با همان واقعیت تجربی و تجردی_ ممکن که در غیابش با شبه- واقعیت بهتر توصیف می‌­شود. کنش همترازی هماره در مرز بین بودن و نبودن_ هستی و نیستی- درتمام گوناگونی اشعار و جهان بینی­اش به چشم می‌خورد. شیمبورسکا بر آن نیست تا رمزگانی برای سرِ بودن بیابد بلکه در پی آگاه کردن ما از طبیعتش است. دیدگاه ضد افلاطونیش طی سالیان قوی‌تر می‌­شود‌، همانطور که او با طنز کنایی آشکار می‌­نویسد.

 از برای سبب­های مبهم

در پیرامونی ناآشنا،

 عالم مُثل دیگر از برای خویش باز ایستاده.

می‌­تواند با و بی انتها باشد هستی{…}

چرا بی­درنگ محصور اثرپذیریش می‌­شود  

 در کمال همنشینی بد عالم ماده؟

چرا به پست‌­بودن نیاز است

محاکان، مخلوقات بخت برگشته

 بدون نمایی از جاودانگی؟{…}*

*”افلاطون یا چرا؟از مجموعه­ی Chwila, Krakow 2002

هیچ ارزشی برای جاودانگی و ابدیت نیست

در اینجا “همنشینی بد عالم ماده” کانون توجه است چرا که از طریق این عالم مادیست که هستی هماره به جای “هستی و هستی بی­انتها” باز­آفرینی می­شود. عالم مادی عناصری از عالم مُثل را در بر می­گیرد. اشیاء عینی و مملوس، از دیدگاه آموزه فلسفی افلاطون علی­رغم ذات آشکارشان، باید وسیله­ای مبرم برای دستیابی به ارزش­های اخلاقی ابدی باشند. شیمبورسکا هیچ ارزشی برای جاودانگی و ابدیت قائل نمی­شود هر چند که در مقابل: ” این حال است حتی کوتاه و گذرا همچون ابری در آسمان” { استعاره­ای مهم که بعداً به آن خواهیم پرداخت} به زندگی ما معنا می­بخشد. همانطور که شعر” زندگی تا آنجا ادامه می­یابد همچون چندی نشانه  بر شن که با دستی محو می­شود”.  در همین زمان دوباره یقین پیدا می­کنیم که:

زندگی‌ای پیدا نمی‌شود

که دست کم یک لحظه

جاودان نبوده باشد.

“در باب مرگ، بدون اغراق” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

میرا و نامیرا بودن با مسأله­ی هستی و نیستی در­آمیخته می­شود. در این شعر نقش مایه مرگ دارای دو بعد مهم است. اشعاری که به تمامی‌در مورد انسان هستند حاوی یک پیغام مهم هستند: و آن احساس سرد و بی­تفاوتی در مقابل رنجش دیگران است. شعر “هنوز” به ویژه در این باره کاملا گویاست؛ جای که او در چند سطر اول فضایی اکسپرسیونیستی دردناکی خلق می­کند: قطاری در مسیرش است لیک کسی پیاده نمی­شود چراکه ماشین­های باربری به طور سر­آمیزی بارگیری می­شوند و مسافرانی به طور نمادینی با نام­های یهودی نمی­توانند مسیر سفر را تشخیس دهند:

در ماشین­های پر از بار

نام­های در این سرزمین در سفرند،

و چقدر دور آنها سفر می­کنند،

و آیا آنها هیچگاه شناخته می­شوند،

نپرس، نخواهم گفت، نمی­دانم.

ناتان مشتی بر دیوار می­کوبد،

اسحاق، دیوانه، نشانه­ها،

سارا آب را صدا می­کند چرا که

آیرون از تشنگی هلاک می­شود

هنوز”: اشعار برگزیده

این شعر را می­توان از چند جنبه تأویل کرد اما آنچه که به طور ملموسی احساس می­شود معنای انسان جهانی است که هر دو بُعد وجودی و اخلاقی را شامل می­شود. شیمبورسکا  با یک سازواری خاصی در مورد جنبه­های اخلاقی تاریخ انسان می­نویسد که البته شامل مجموعها­ی طولانی از امثالی از اسارت معنوی و جرائم متفاوت علیه حقوق بشری می­شود، جرائمی‌که سند بارزی همراه با خود دارند آنگونه که مردم نه می­توانند و نه آرزوی آن را دارند که به نتیجه­ای صحیح و روشن در مورد تجربیات خشن تاریخ دست یابند.  به همان دلیل نفرت یا ” نقش مایه­اش- جلاد معصوم/  بر سر قربانی به خاک نشسته، همچون برجی ایستاده”  در شعری با همین عنوان “نفرت” یکی از  بن­مایه­های قرن حاضر است. حال این نفرت است که به جنگ و رنجش و مرگ کاملا غیرضروری کشیده می­شود.

غلبه بر شکست ناپذیری

شیمبورسکا زاویه­ای دیگر از بن­مایه مرگ را ترسیم می­کند و این با مرگ ” رایج و متداول” سروکار دارد که نتیجه­ی قوانین طبیعت است: مرگی که:

 در موردِ برنامه‌های فردا که حرف می‌زنیم

می‌دود میانِ صحبت‌هامان و حرفِ آخر را می‌زند

که خارج از موضوع است.

 “در باب مرگ، بدون اغراق” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی  مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

همین مرگ است که با شجاعت عقلانی و مالیخولیا در آمیخته و تا حدودی  یک بخش ثابت از اشعار شیمبورسکا را تشکیل می­دهد. مجرد از هرگونه شورانگیزی به مانند” {…} با کسی سر شوخی ندارد” چندین بار است که:

مشغولِ کشتن است

و این کار را ناشیانه انجام می‌دهد

بدون نظم و نظام و بدون تجربه

انگار بارِ اول است که رویِ هر کدام‌مان تمرین می‌کند.

“در باب مرگ، بدون اغراق” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی  مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

خام­دستانه یا ماهرانه، مرگ متوقف نمی­شود. با این وجود مرگ تنها یک فاتح نیست: راز مرگ به مثابه­ی راز دیگری است- این همان آفرینشگری آدمی‌است که او را در غلبه بر شکست­ناپذیری­ها یاری می­رساند:

بیهوده دستگیره‌ی دری نامریی را

برای باز شدن تکان می‌دهد.

هر چه را که به دست آورده‌ای

نمی‌تواند از تو پس بگیرد.

“در باب مرگ، بدون اغراق” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی  مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

در همین هنگام این مزیت تردید ناپذیری ماست تا انتخابی ما بین نپذیرفتن یا سکوت اختیارکردن:

Non omnis moriar [1]– دلشوره ای زودهنگام

لیک کاملا زنده­ام و بس

هرگز نبوده و حال کمتر از همیشه .{…}

توان بازگو کردن اینکه چه بس در سکوت گذرکرده­ام را نیست.

یک عدد بزرگ” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد

اما این انتخاب با خود حُزنی به همراه دارد که آگاهی از امکان نپذیرفتن، آن را به وجود آورده و آن ” دل شوره­ی زودرس”  است که برای چیزی داده نشده، برای چیزی که نمی­توان آن را  بدیهی دانست و هر چیزی را می­توان زیر تیغ سوال برد و ما می­توانیم هر چیزی را از طریق قدرت آفرینش هنری خود خلق کنیم.  از نظر شیمبورسکا این عبارت هوراسی، “ Non omnis moriar” یکی از بزرگترین موهبت­های بشری است: آنچه که آدمی‌در طول حیاتش می­آفریند او را جاودان می­سازد و این موهبتی ساده نیست بلکه بار امانت آدمی‌است. همانطوری که کریستینا پتریچ[۲]  اذعان می‌دارد که این عبارت “ Non omnis moriar” برای نپذیرفتن  و انکار نیست بلکه آدمی‌در دستان  بخت قرار دارد که گاهی ورای خود تقدیر عبور می­کند. اقبال و بخت از دیگر واژگان کلیدی جهان شعری دیالیکتیک شیمبورسکا است-نه تنها در باب معجزه­ی هستی و وجود  به کار می­رود بلکه به این معنی است به خاطر همان خودسرانگی زندگی – شاید قادر بود از مرگ گریخت؛ آنچنان که شیمبورسکا در شعر” توانستن” اشاره می­کند که:

تو رستگار شدی چرا که اولین بودی.

تو رستگار شدی چرا که آخرین بودی.

 به تنهای. با دیگران. در راست. چپ.

برای بارش باران. برای سایه.

برای روز که آفتابی بود.{…}

سر انجام،  زیرا، اگر­چه، علی­رغم.

می­توانست “از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد

 

بازی زبانی زیبا

اینجا، جنبه­ای دیگر از” بهشت از دست رفته­ی امکان” شیمبورسکا وجود دارد: بخت و اقبال در اشعارش دارای یک رابطه­ی خاص بین اختیار و اجبار است. هیچ کسی کنترلی کامل بر مرگ ندارد، اما این کمتر از کردار قدما و موهبت فائق آمدن برابر مرگی که مدام واقعیت را زیر سوال می­برد نیست.  تردستی شیمبورسکا در این مورد با بازی زبانی زیبا بیان شده درست به­مانند شعر “تدفین” که از مکالمه­های میان انسانها هنگام خاکسپاری سراییده شده­است:

“چه زود، کی فکرشو می‌کرد”

” اعصاب و سیگار، من هشدار می‌دادم”

” بد نیستم، ممنون “

“این دسته گل رو باز کن”

“داداش هم ناراحتی قلبی پیدا کرده، این مسلما ارثیه”

“با این ریش هرگز نمی‌تونستم شما رو بشناسم”

“تقصیر خودشه، همیشه دنبال دردسر بود”

“تدفین” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی  مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

نویسنده به طور موشکافانه­ای رمزگان درون متنی را از لحاظ نوعی محاکات زبانی مضاعف می­کند: همانطوری که عادت داریم مرگ را با ترسناکترین وجه خود ببینیم و در مورد این حقیقت آشکار که مرگ زندگی را در چنگال خود می­گیرد و زندگی همچنین در مرگ مداخله می­کند، تامل نمی­کنیم. بدین­سان هر دو یک دیگر را با همان فشار در آغوش می­گیرند. زندگی روزمره توسط یک حالت شورانگیزی به دست گرفته می­شود  که به نوبت، زندگی روزمره هم زمام او را به دست می­گیرد. مرگ به واقع، ترسناک­تر از زندگی نیست و اما در حقیقت،  مرگ بیشتر برای زندگان مساله­ساز بوده است تا برای مردگان. و این زندگانند که ضمانتی در باب هستی از یک نوع قدرت والاتر، در مورد معنای زندگی و گریزناپذیری تقدیر می­طلبد.

سرگشتگی بازماندگان

مواجهه با مرگ نه­تنها شامل رنج دیرین بشر برای خود می­شود بلکه به دو راههگی بازماندگان هم تعلق می­گیرد: مرگ دیگری می­تواند شدیداً زندگی شخصی آدمی‌را تحت تاثیرقرار بدهد. در مورد هم دَم از دست رفته شیمبورسکا و مرثیه­هایش بعد از مرگ او زیاد نوشته­اند. یکی از مرثیه­های خاص شیمبورسکا شعر” گربه­ای در آپارتمانی خالی” است بدون در نظر گرفتن اینکه خواننده آن را باور می­کند یا نه که این واقعه واقعیت دارد، بدون تردید یکی از برجسته­ترین اشعاری است که در نوع مرثیه سرای از زمان مرثیه­ی کوچانوفسکی[۳] که در سال ۱۵۸۱ تحت عنوان ” سوگواری” نوشته شده­است. در همین هنگام، این تنها شیمبورسکاست که می‌تواند فقدانی شخصی و بزرگ از زاویه­دید یک گربه ترک شده را به واژه بکشد: 

مُردن -با گربه این کار را نمی‌کنند.

چون گربه در خانه‌ای خالی

چه کار می‌تواند بکند.

از دیوار بالا رفتن

خود را به مبل‌ها مالیدن.

انگار این‌جا چیزی عوض نشده

اما چیزها جای خود نیستند

چیزی این‌جا آغاز نمی‌شود

در زمانِ همیشگیِ خود.

چیزی این‌جا اتفاق نمی‌افتد

طوری که قرار بود.

کسی این‌جا بود و بود

و بعد ناگهان ناپدید شد

و مدام، نیست.

.” گربه ای در آپارتمانی خالی” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی  مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

اگر گربه خواندن بلد بود بدون شک این ابیات کوچانوفسکی را می‌شناخت:

پروازت، نازنین من، سبب

این تهیگی گسترده در خانه­ام شده.

یک خیلیم ، لیک کسی اینجا نیست:

 روحی کوجک و چه زیاد رفته است.

“مرثیه VIII”  از کوچانوفسکی

 این عبارت “این تهیگی گسترده در خانه­ام” احساس گربه را برای موجود زنده­ای که صاحبش ” مغرورانه ناپدید ماند”  بیان می­کند. حزن بزرگی که در برخی سنت­های کهن بشری  به یاد مانده اینجا میراثی برای گربه شده­است. اما گربه نه توان بیان احساساتش را دارد نه قادر است با مرده گفتگویی داشته باشد و یا حتی قادر به پرسیدن در مورد آنها با ترانه­ایی غنایی به­گونه­ای که شعر “من”  درست مانند شعر ” ساخت وپاخت با مردگان” انجام می­دهد، نیست. گربه حتی از مرگ خود و تدفین و دیگر چیز­ها هم آگاه نیست. تنها از این تنهایی نابهنگام آگاه است.  خوشبختانه حتی نمی­داند که مرگ را نه می­توان متوقف کرد و نه قانعش کرد. و این سرنوشت اجتناب ناپذیر آدمی‌است،  همانطورکه شیمبورسکا به طور کنایه­واری به ما یاد آوری می­کند که مرگ تنها چیزی است که از نظر آماری ثابت شده است:

از میان هر صد نفر{…}

فانی:

صد نفر از میان صد نفر-

عددی که هرگز تغییر نیافته است.

در باب آمار از مجموعه Chwila, Krakow 2002

قبول قدرت تقدیر حقیقتی است که هر کسی زودتر یا دیرتر با آن مواجه می­شود، تسلیم می­شود و یا خود را با آن وفق می­دهد. در بر خواستن علیه سرنوشت و تقدیر آنچنان که شعر” من” قدرت مرگ را با وسیله کوچک و ناچیز که در دست­ دارد انکار می­کند، درست به مانند شعر ” جلوه یک منظره” که با انکار یک مکان زیبا و دلفریب که زمانی میعادگاه  عاشق و معشوق بوده، اکنون وجودش محوگشته :

می‌دانم که اندوه­م

باز نمی‌ایستد{…}

حقیقتی را قلم می­زنم

که ساحل دریاچه­ایی خاص

هنوز- گویی تو آنجا زندگی می­کردی

دلآرام چون گذشته{…}

چیزی وجود دارد که با آن موافق نیستم:

بازگشت خویش را.

موهبت وجود-

دیگر رهایش می­کنم{…}

” جلوه­ی یک منظره” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد

درست در همین هنگام شیمبورسکا در شعر “ابرها” می­نویسد:

ممکن است آنچه را که می­خواهند  انجامش دهند،

آنگاه می­میرند، همگی­شان، یکی پس از دیگری،

برای آنها- ابرها- چیزی

غریبی در مورد آن وجود ندارد.

ابرهااز مجموعه­ی Chwila, Krakow 2002

دیدگاه امپرسیونیستی

اینجا می­توان پخشی از فلسفه زندگی منحصر به فرد شیمبورسکا را دید. همانطور که آنا لگیزینسکا[۴]  خاطر نشان می‌سازد که زمان هستی در اشعار شیمبورسکا زمان حال است. آنچه که  اینجا رخ می‌دهد و حالا دقیقاً چیزی است که فرد در پی به دست آوردنش برای لحظه­ای کوتاه است. هر چیز دیگری به مانند فرضیه­ای است که یا از حافظه ( زمان گذشته) یا به عنوان محصول گمان و فرضیه در مورد آینده بازسازی شده است. ابرها از واژه‌های کلیدی شیمبورسکا است نه تنها مختص مجموعه­ی شعری اخیرش نیست که سمبل گذرا و ناپایداری زندگی و حال می‌باشد. این واژه آگاهی آدمی‌از طبیعت پیچیده­ی هستی و نیستی و سرشت زندگی و مرگ را به تمامی‌به دنبال دارد. همچنین دیدگاه امپرسیونیستی به زندگی در شعر “I’s” منعکس می­کند: که هر چیزی” بعد از شکاف یک لحظه، هستی این باز می‌ایستد و هستی دیگری آغاز می‌شود”.  کافی است تغییر کوچکی در نور، نوع نگاه، و حالت برای ما رخ دهد تا قادر باشیم  هم این لحظات کوتاه از زندگی را به دست بیاوریم و هم در آنها باز­اندیشی کنیم:

جنگلی که چون جنگل است، تا ابد و ابد آمین،

و بر فراز جنگل، پرندگان پروازکنان بازی پرنده بودن می­کنند .

تا دور دست این دَم پادشاهی می­کند والاترین.

لحظه­ای از آن سان­ها در زمین

 که جاودانه نوشته شده بود.

“دَم”از  کتاب Chwila, Krakow 2002

البته اینجا، همانطور که محققان اذعان می­دارند می­توان صدای از عبارات گوته را همچون”  Verweile doch! Du bist so schön![5] شنید هنگامی‌که فاوست پیمانی بر سر روحش امضا کرد ؛ اگر چه لحن شیمبورسکا زهرخند مانند به نظر می‌رسد. در ” فاوست ” گوته آدمی‌در پی معنا بخشیدن به زندگانی خویش است و این همان چیزی است که این امکان را برای قدرت آسمانی مهیا می­کند که روح فاوست را از چنگال میفیستوفلس نجات دهد.” او همان است که از تلاش باز می­ماند/ او همان است که ما نجاتش می­دهیم”. ” Wer sich immer strebend bemüht, den können wir erlöse[6]n ” شعر “تبلیغات” شیمبورسکا این شعر کلاسیک ادبی را با این واژگان انکار می­کند:

روحت را به من بفروش.

گیرنده­ای دیگر در کار نیست.

هیچ ابلیس دیگری در کار نیست

“تبلیغات” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد

این انعکاس­ها در باب مرگ هیچ بحث الهیاتی را بیان نمی­کند و ” لحظه­ای از آن سان­ها در زمین/ که جاودانه نوشته شده بود”  بیانی مذهبی ندارد. در مقابل آیین شعری و ایمان راسخ شیمبورسکا قویاٌ با فلسفه زندگی رواقی­گری در آمیخته: و آن در یافتن حال و عبارت ” Verweile dochتنها وسیله­ی آدمی‌برای به چالش کشیدن و انکار مرگ، برای انکار درک عقلانی جهان از  پیرامونش حتی برای لحظه­ای گذرا  است.

فضای شعری و متافیزیکی، جایی بین “momento mori[7]” و “ carpe diem[8]”  فضایی است که در طول حیات خود آدمی‌در دسترس است وقتی که همه­ی ما به نسبت بیشتر یا کمتر اعطای اقبال را داریم. فضایی که با ابدیت در تطابق است. زندگی کوتاه ما در زمین در هر موردی” تنها پاره­ی جدا شده از طوفان است” است چرا که زندگی نباید توسط “یادآور مرگ” مازوخیستی انسان که خواننده را ملاقات می­کند درست به مانند اشعار باروک، سایه بیافکند. هر روز با شگفتی هستی و تمام احتمالات ممکن مواجه می­شویم.

از اینها مرگ تنها آخرین شکل همواره متغییر و گذرای هستی انسان است. ارتباط ما با دیگران به این جهان هستی متعلق است. آنطور که ویلیام موریس در شعر” رویای جان بال”  در سال ۱۸۸۸می­نویسد:

 دوستی چون بهشت است و فقدان دوستی چون دوزخ:

دوستی چون زندگی است و فقدان دوستی چون مرگ{…}

 فقدان دوستی و ارتباط اینجا با مرگ قیاس شده است. درست همان چیزی که در اشعار شیمبورسکا یافت می­شود . این دوستی و ارتباط جز لاینفک زندگی/ هستی انسان می­باشد. تمام جهان متمدن مرگ و با این حال، آزادی  انتخاب بر “زمان در زمین” را سرکوب می­کنند.  مرگ­آگاهی و قبول آن به ما آزادی عشق ورزیدن را با جاذبه­ای می­دهد که تنها مرز معینی می­تواند آن را پذیرا باشد. پرواز بر فراز  مرگ خود پرواز بر فراز زندگی نیز است بر فراز عشق. چرا که عشق آن است که  ” non omnis mriar-capital” هر شخصی است همچون در شعر “من” چنین بیان می‌کند:

گویند که

عشق اول از مهمترین آنهاست.

چرا که بس رومانتیک است

لیک با من کاری نسیت.{…}

دیگر عشق­ها

هنوز در من نفس می­کشند.

این یکی نای آه کشیدن ندارد

اما هنوز، درست که چنین است،

توان آنچه را داراست که عاجزند دیگران از آن

فراموش شده،

نه حتی رویایی

که مرا به مرگ عادت دهد

 ” عشق یکم” از کتاب Chwila, Krakow 2002

 

زمان و جاودانگی

به این شیوه مرگ در جهان شعری شیمبورسکا از طریق دریافتن حال با قدرت احساس و درست بین خط زمان و بی زمانگی تسخیر می‌شود. اشعار شیمبورسکا نقش یک نوع نویسنده­ی مدرن و اخیر ابیات تعلیمی‌را به خود می­گیردکه با شعر اخلاق می­آموزد اما به شکلی غیرمتعارف یا با طنزی­کنایی.

از دید دیگر موجودات در جهان هستی، جهان انسانی ما اغلب سرریز از وحشی­گری و حماقت به نظر می­رسد. آنچه ما را از دیگر موجودات در این زنجیره­ی تکاملی متمایز می­سازد، توانایی ما در احساس­کردن و بروز آن، در فکر کردن و به یاد آوردن است. علی­رغم این حقیقت که چرخه­ی طبیعی، هر وجودی را به یک مرحله در این زنجیره کاهش می­دهد، هر انسانی برای خویش ویژگی­ای دارد که در این چرخه قرار نمی­گیرد و ­آن “روح­اش”  است. به همین منوال چرخه بیولوژیکی طبیعی با بعد متا فیزیکی خود کامل می­گردد. در اینجا گرایش فلسفی شیمبورسکا به دوگانه­انگاری دکارت نزدیک است. آدمی‌از مدت­ها پیش مرگ را همچون حقیقتی بیولوژیکی و زوال فیزیکی می­دانست که می­تواند مورد تحلیل و مشاهده­ی علمی‌قرار گیرد. آنچه که بر مغز و روح ما بعد از مرگ رخ می­دهد هنوز میزانی از ایمان و  هدف باریک­اندیشی است.

به سختی ممکن است که تآییدیه­ای برای یک موقعیت مذهبی یا غیر مذهبی در اشعار شیمبورسکا پیدا کنیم.  نام خداوندگار به صراحت بیان نشده­است، اما سنت مسیحیت با بعد سوم خود یعنی روحی نامیرا و وعده­­ای رستگاری در چهره­ی ترسناک ابدیت حتی اگر” هیچ کسی یکسر زمان را در دست ندارد/ یا برای ابدیت” حاضر است.  بنابراین زندگان و مردگان، انسان و غیر انسان، کوچک و بزرگ، معلوم و مجهول،حاضر و غایب در حلقه­ای در اشعار شیمبورسکا در چرخشند و کیهان شعریش را در بر­می­گیرند که همان جهان بی­زمان هستی است. می­توان گفت که موضوع اشعار شیمبورسکا همان الفاظی است که دکارت خود به هنگام مرگ بیان نمود: ” آنگاه ­ای روح، من فصل  رفتن است.” البته شیمبورسکا با حالتی کنایی و انعکاسی مخصوص به خود چنین می­گوید:

زندگی حتا اگر طولانی باشد، همیشه کوتاه خواهد بود

بیش از حد کوتاه، تا چیزی بر آن اضافه شود.

 “زندگی کوتاه نیاکان ما” ” از مجموعه­ی هیچ چیز دو بار اتفاق نمی‌افتد. ترجمه‌ی  مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی

 

منابع:

  1. Wislawa Szymborska, “On Death, without Exaggeration in: Nothing Twice. Selected Poems. Selected and translated by Stanislaw Baranczak and Clare Cavanagh, Kraków 1997.
  2. Wislawa Szymborska, Poems. Selections, translations and afterword by Magnus J. Krynski, Robert A. Maguire, Kraków 1989.
  3. Krystyna Pietrych, “Pytania o trascendencje”, O wierszach Wislawy Szymborskiej, ed. Jacek Brzozowski, Lódz 1996, pp. 116-117.
  4. Anna Legezynska, Wislawa Szymborska, Poznan 1996, p. 54.

[۱] این عبارت از هوراس است که به معنی” به تمامی‌نخواهم مرد”

[۲] Krystyna Pietrych

[۳] Kochanowski

[۴]  Anna legezynska

[۵] این عبارت از گوته است به معنی” لحظه ای درنگ کن، چه بس زیبای تو”

[۶] ” آنکه با تمام توان خود در سعی است رستگار می‌شود.”

[۷] “به یاد آر که مرگ در انتظار تو توست

[۸] “حال را دریاب”

ئاماژه: له وه‌رگێڕانی ئه‌م شیعرانه‌دا: درباب مرگ، بدون اغراق. تدفین. گربه‌ای در خانه‌ی خالی. زندگی کوتاه نیاکان ما.

له ده‌قی وه‌رگێڕانیمارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی و چوکا چکاد. له کتیب: آدم‌ها روی پل. نشر مرکز” که‌ڵک وه‌رگیراوه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده − چهارده =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..