دوشنبه , ۲۶ آذر ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / هورکهایمر و بنیان‌های مکتب فرانکفورت/جان آبرامیت/ترجمه: فرید صابری

هورکهایمر و بنیان‌های مکتب فرانکفورت/جان آبرامیت/ترجمه: فرید صابری

توضیح  مترجم:

“تئوری انتقادی یک بن‌بست است. مبتنی بر شکلی از فلسفه تاریخ مطلقاً منفی که در نهایت به وانهادگی محض می‌انجامد: آخرین شکل مازوخیستیِ مارکسیستی-هگلی فلسفه‌ی منفیِ، که جریان پیش رونده‌ی تاریخ پیشاپیش به حکم تقدیر، علیرغم همه هیاهوها، آن را منسوخ ساخته است”

صرف‌نظر از محتوای صدقی چنین گفته‌هایی، که البته الزام‌های قانع کننده‌ایی را برای گذار به مارکسیسم هگل‌زدایی‌شده و به قول گُلدمن غیردیالکتیکی آلتوسری و مشتقات آن فراهم آورده است، چندان دشوار نیست اگر بپذیریم که: تئوری انتقادی جامعه، دست‌کم در اینجا، در میان گفتمان‌های فکری معاصر ایران، اگر نگوییم بن بست، بلکه چون معمایی بی‌پاسخ رها شده است. ماهیت فلج کننده این معما هنگامی‌خود را نشان خواهد داد که حجم عظیمی‌از جستار‌ها و بحث‌هایی را که عناوین مرتبط و منتسب به مکتب فرانکفورت را یدک میکشند، در کنار مقدار اندک ترجمه‌هایی که از آثار اصلی اعضای این مکتب صورت گرفته است در نظر گرفت.

بعد از شور و شوق‌های دهه‌های ۶۰ و ۷۰ در مطرح ساختن تزها و بنیادهای تئوریک این مکتب که برای متفکران آن دوره نوعی نوید رهایی از قید و بندهای مارکسیسم مبتذل و همچنین گریختن از الزامات فزاینده مناسبات آکادمیکِ تولید معرفت و سازوکارهای عقیم‌کننده تقسیم کار آکادمیک را می‌داد ، متروک و فراموش گشتن این شور و گرمی‌اولیه و ادغام آن در اقیانوس سرد و کف آلود «بحث‌های جاری»، تا حدودی می‌تواند بازنماینده آن «بن بست» باشد. پس چندان  بیراه نخواهد بود اگر استدلال کنیم که این گذار در گفتمان‌های فکری ایران بیش از آنکه مبین پیشرفت و تداوم یا «قدم بعدی» باشد، نشان دهنده گسست و رهاکردن است.

معمایی که گسست‌هابرماس از سنت مارکسی مارکسی مکتب و سرشت بینارشته‌ایی‌اش (که هورکهایمر از همان آغاز از آن به عنوان وجه ممیزه کوشش‌های نظری خود و همکارانش در موسسه یاد می‌کرد) به سوی تئوری کانتی و شکلی از جامعه‌شناسی سوژه-منقادشده، سرشت نمای تام و تمام آن است.

جان آبرومیت در آخرین و البته برجسته‌ترین اثرش، ماکس هورکهایمر و بنیان‌های مکتب فرانکفورت، کوشیده است که نشان دهد که چنین بن‌بستی را نمی‌توان صرفاً در ترمینولوژی احساسی امید، ناامیدی یا امید در ناامیدی فهم و معنا کرد.

آبرومیت که استادیار رشته‌ی «تاریخ فرهنگ» در دانشگاه بوفالو آمریکاست، پیش از این با آثاری چون “مارکوزه: خوانشگری انتقادی” شناخته شده بود. او رویکردی بدیع نسبت به آثار و افکار آغازین مکتب، و به ویژه هورکهایمر جوان، دارد و به دنبال یافتن نشانه‌ها و وعده‌هایی برای بازنمایی و متعاقباً نقدی که ذاتاً از پی آن می‌آید، از این «بن بست» است. آبرومیت معتقد است که دریافت انگلو-آمریکن (که بی‌شباهت دریافت خود ما نیست) از هورکهایمر صرفاً به عنوان نویسنده مشترک  دیالکتیک روشنگری، با خسوفی همراه  بوده است، خسوفی که بر مسیر کاملاً متفاوتی که او در آثار آغازین‌اش دنبال می‌کند و غنای تئوری انتقادی اولیه اش پیش از مطرح ساختن تز » دیالکتیک روشنگری« سایه می‌اندازد. او در نهایت در پی پیش‌کشیدن نوعی آلترناتیو است. تز اصلی آبرومیت بسیار ریشه‌ایی است: برخلاف آنچه که‌هابرماس باور دارد،» تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر، راهی آلترناتیو را نه تنها در فرای “فلسفه آگاهی” بلکه همچنین فرای محدویت‌های “چرخش زبانی” ارائه می‌کند « و در نتیجه می‌تواند نقطه عزیمت نویدبخشی برای کوشش‌های نظری معاصر باشد.

متن زیر را آبرومیت به عنوان پس گفتار بر کتابش نوشته است که با وجود اینکه از استدلال‌ها و بحث‌هایی که او به تفصیل در فصل‌های کتاب پی می‌گیرد خالی است، اما کمابیش می‌تواند تزهای اصلی و رویکردش را تا حدودی آشکار سازد.

فهرست موضوعی کتاب از این قرار است:

مقدمه: چرا یک مطالعه جدید از هورکهایمر و تئوری انتقادی اولیه؟

۱-بزرگ شدن درآلمان ویلهلمی

۲-سالهای دانشجویی در فرانکفورت

۳- تفسیری ماتریالیستی از تاریخ فلسفه مدرن

۴- طلیعه‌های نوعی تئوری انتقادی جامعه معاصر

۵- تلفیق هورکهایمر از روانکاوی با تئوری جامعه معاصر اش

۶- مفهوم هورکهایمر از ماتریالیسم در اوایل دهه ۱۹۳۰

۷- انسان شناسی عصر بورژوایی

۸- تاملاتی بر منطق دیالکتیکی در اواسط دهه ۱۹۳۰

۹-کاپیتالیسم دولتی-پایان تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر

-پس گفتار: به سمت شکلی از تاریخی کردن دیالکتیک روشنگری و یک بازنگری در تئوری انتقادی اولیه هور کهایمر

هر چند ترجمه‌ی این بخش کوچک از چنین کتاب کمابیش قطوری که از بطن سنت پژوهش‌گری ریشه‌دار و سالها درگیری مداوم آبرومیت (از ۱۹۹۰ تا کنون) با تئوری انتقادی بر می‌خیزد، به هیچ وجه نمی‌تواند چیز چندانی درباره مضامین و مفاهیم کلیدی این کتاب به ما بگوید اما دستکم می‌توانیم امیدوار باشیم  که نشانه‌ایی از آن را می‌تواند به دست بدهد. 

 

 به سمت شکلی از تاریخی‌کردن دیالکتیک روشنگری و یک بازنگری در تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر

پس‌گفتار:

اگر قرار باشد که به نقل قول آغازین از پدیدارشناسی روح هگل که در آغاز این مطالعه آمده، باور داشته باشیم، بازنمایی [۱] و  نقد ایده‌ها به طرز جدایی ناپذیری در هم آمیخته هستند، تا جایی که هر دو، تلاش ذاتاً منفی «مفهوم پردازی» را در بر می‌گیرند. ارائه و بازنمایی من از تحول تئوری انتقادی هورکهایمر در فصل قبل‌، تا حد زیادی در این روح انتقادی انجام شده است. این مطالعه بر روی هورکهایمر من را به این نتیجه‌گیری رساند که آثار هور کهایمر و موسسه از اواخر دهه ۱۹۲۰ ودر دهه ۱۹۳۰، نسبت به نوشته‌های بعد از ۱۹۴۰، می‌تواند به عنوات نقطه عزیمت نویدبخش‌تری برای تلاش‌های معاصر برای تجدید تئوری انتقادی به کار رود. در آنچه که از پی می‌آید مایلم که به طورخلاصه، دلایل و شواهد اضافی را  برای این نتیجه گیری عرضه کنم.

هر کوششی برای مطرح‌کردن چنین بحثی‌، مطمئناً، با کتاب دیالکتیک روشنگری پرابهت سروکار خواهد داشت. اگر چه در سراسر این بررسی کوشیده ام به طرزی متدولوژیک، به اصرار هگل بر این که نقد صرفاً می‌تواند بر مبنای ارائه و نمایاندن مفهومی‌پیش برود، وفادار بمانم ، اکنون مایلم راهی میان‌بر پیشنهاد بدهم- میانبری که، امیدوارم، نتیجه گیری اصلی من را به خطر نیندازد. به جای بازسازی مجادلات اصلی دیالکیتک روشنگری، ملاحظات انتقادی ذیل‌، متکی بر دو مورد از بحث‌های اصلی فصل قبل خواهد بود: اول اینکه مهم‌ترین دلیل برای تحول اندیشه هورکهایمر، حوالی سال ۱۹۴۰، اقتباس او از نسخه ایی جرح و تعدیل شده از تز «سرمایه داری دولتی» فردریک پولاک بود و دوم اینکه این تحول، در مقاله «پایان خرد » به اوج و قله آغازین اش رسید. با این مقاله ، هورکهایمر، از آستانه ایی عبور کرد که به سمت مرحله ایی کیفاً متفاوت در شکل گیری اندیشه اش باز می‌شد. این امر پایه‌هایی را برای دو مورد از اساسی ترین کار‌های تئوریک اش در این مرحله فراهم می‌آورد: دیالکتیک روشنگری و خسوف خرد. تا جایی که دیالکتیک روشنگری بر مباحثی که در» پایان خرد « و به طور خاص، در تز « سرمایه داری دولتی » ارائه شده بودند، متکی است. انتقاداتی که در فصل ۹ از متن دوم (پایان خرد) ارائه شد همچنین درباره اولی نیز مصداق دارد.

فصل ۹ می‌بایست آشکار ساخته باشد که تغیر جهت از یک تئوری به طرز تاریخی خاص و خود-انعکاسانه[۲] درباره سرمایه داری به سمت نقد حدوداً فراتاریخی از قدرت و سلطه طبیعت که نقش حیاتی در دیالکتیک روشنگری بازی می‌کند، پیشاپیش در »پایان خرد« نمایان است. با این وجود، اجازه بدهید محدودیت‌های نقد ام را همین حالا با بیان این امر واضح مشخص کنم که: مباحث ارائه شده در پایان خرد به هیچ وجه حق مطلب دیالکیتک روشنگری را [کامل] ادا نمی‌کند. جنبه‌های فراوانی در دیالکتیک روشنگری وجود دارند که کاملاً فراتر از پایان خرد می‌روند و هنوز با مجادلات تئوریک معاصر مرتبط هستند-مانند نقد صنعت فرهنگ و تحلیل چند جانبه سامی‌ستیزی.  پس بحث من اینجا برای تاریخی کردن دیالکتیک روشنگری مختص به آن جنبه‌هایی –که درهر حال بنیادین هستند- از این متن خواهد بود که پایان خرد سلف آن باشد.

از دیدگاه تز «سرمایه داری دولتی» برای هورکهایمر آشکار شد که تاریخ به نوعی وقفه و ایستایی رسیده است، و او نمی‌توانست هیچ دلیلی برای شک در این مسئله که ؛چرا برخی از اشکال »دولت اقتدارگرا« نتوانند خودشان را در بقا ی ابدی حفظ کنند ، پیدا کند. این عقیده نوبنیاد او که سرمایه داری دولتی اکنون استیلا یافته است باعث شد که هورکهایمر گذشته را بازتفسیر کند. همانطور که دیدیم، اندیشه او در حوالی سال ۱۹۴۰ متحمل یک فرایند همزمان سنجی[۳] تفاوت زدایانه می‌شود که او را به جایگاهی، که در مجادلات اش با تئودر آدرنو در اواخر دهه ۱۹۳۰ رد کرده بود، نزدیک میسازد؛ به این معنی که، اندیشه بورژوایی همواره یک چیز ثابت بوده است. این گرایش وقتی که آدرنو و هورکهایمر در ژوئن سال ۱۹۴۱ برای اولین بار یک نسخه کامل »تزهایی درباره فلسفه تاریخ«  بنیامین را دریافت کردند، تشدید شد. همانطور که سوزان باک مورس گفته است، تزهای بنیامین بازگشتی به مایه‌های الهیاتی را نشان می‌دهند که اندیشه اولیه اش را جهت داده بود ، اما او آن رادر مقالات سیاسی واضح تر اش از دهه ۱۹۳۰ رها کرده بود.

همانطور که دیدیم، آدرنو با واگذاشتن این تم‌ها از سوی بنیامین که برای پژوهش خودش درباره کیرکگارد و مفهوم  اولیه او  از»تاریخ طبیعی« بسیار اساسی بود، مخالف بود. با تغیر جهت به سمت نقد درونماندگار در مطالعه ی هوسرل ، آدرنو هم از آثار اولیه بنیامین فاصله گرفته بود. با این وجود او حتماً »تزهایی درباره فلسفه تاریخ« را همچون شاهدی بر اینکه بنیامین به تم‌های الهیاتی آثار اولیه اش بازگشته بود، دریافته است ، همانطور که در اواسط دهه ۱۹۳۰به او اصرار کرده بود که چنین کند. در هر حال هیچ شکی وجود ندارد که تزهایی درباره فلسفه تاریخ تاثیر نیرومندی بر دیالکتیک روشنگری داشته است. هورکهایمر و آدرنو این تزها را در دروانی دریافت کردند که سرگرم پایه ریزی این اثر بودند. چندین مفسر گرایشات ترکیبی و همگرا میان دیالکتیک روشنگری و تز‌های بنیامین را ترسیم کرده‌اند.

خود آدورنو در نامه‌ایی به هورکهایمر نه چندان بعد از دریافت »تزها« نوشت که: »این اثر، بیش از هر اثر دیگر بنیامین، قرابت او را با نیات  ما آشکار میسازد، بالاخص مفهوم تاریخ به مثابه یک فاجعه همیشگی، نقد ایده پیشرفت، سلطه طبیعت و تفسیر فرهنگ«.

مهم‌ترین امر برای هدف ما، اینجا، تاثیری است که تزها، بر فلسفه‌ی تاریخی که دیالکتیک روشنگری متکی بر آن است، گذاشته است. شکی نیست که آن فلسفه [ی تاریخ] بازگشتی به ایده ضد تاریخی »تاریخ طبیعی« را که آدرنو قبلاً متاثر از بنیامین ساختاربندی کرده بود نشان میدهد. تاثیر تزها تنها به آدرنو محدود نماند. آدرنو و هورکهایمر مدتی اندک بعد از  خبردارشدن از مرگ تراژیک و نابهنگام بنیامین ، تصمیم گرفتند دفتری کوچک که به یاد او اختصاص یافته بود، منتشر سازند.  دو مقاله ی هورکهایمر که به آشکار ترین وجه گذر از تئوری انتقادی اولیه اش  به سمت دیالکتیک روشنگری را مشخص میسازد، »دولت اقتدارگرا «و »پایان خرد«، هر دو در این دفتر ظاهر شدند. هر دو مقاله شباهت برجسته ایی را با تزهای بنیامین نشان می‌دهند. باری، تاثیر »تزهایی درباره فلسقه تاریخ « بنیامین بر دیالکتیک روشنگری، گرایش‌هایی به غیرتاریخی کردن تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر را تشدید میکند.

بسیاری از مفسران، ایده فراتاریخی عقل ابزاری به مثابه استیلای طبیعت درونی و بیرونی را که بسیار برای دیالکتیک روشنگری اساسی است، نقد کرده اند. من با بیشتر این انتقادات موافق هستم و دام‌ها و خطرات چنین ضدتاریخی گری را در ضمیمه دوم و در فصل ۹ این کتاب بررسی کرده ام. تا آنجایی که این کتاب بر موضع ایده فراتاریخی سلطه طبیعت و نه یک تئوری دقیق از توسعه جامعه بورژوایی – چنان که می‌شود در نوشته‌ها اولیه هورکهایمر در اواخر دهه ۱۹۲۰ و دهه ۱۹۳۰ آن را یافت – باقی می‌ماند دیالکتیک روشنگری در ادا کردن یکی از شرایط ضروری تفکر دیالکتیکی ناکام می‌ماند : میانجی گری تاریخی. به هر حال بیاید، به طور خلاصه، یک مخالفت ممکن با این بردشت را در نظر بگیریم : شاید نقد کردن دیالکتیک روشنگری برای فراتاریخی  بودن برخی از اساسی ترین و مرکزی ترین مفاهیم اش ، اشتباه باشد ، چرا که هورکهایمر و آدرنو واقعاً فقط درگیر تاریخ بوده اند ، به آن شکل که بنیامین در تزهایش می‌گوید : [تاریخ] آن چنان که در لحظه اضطراب و خطر نمودار میشود ، به این معنی که ، فقط تا آنجا که می‌تواند به طرز انتقادی، حال را روشن سازد. چنین تفسیری فی الواقع پذیرفتنی است ، اما به هیچ وجه از ضرورت »تاریخی کردن« تخطی نمی‌کند. چنان که هورکهایمر در تفسیر ش از هگل اشاره می‌کند: تاریخی کردن اصیل انتقادی به سادگی حقیقت یک ایده را انکار نمی‌کند، به جای آن، بر این نکته که حقیقت اش نسبی و گره خورده با لحظه ایی خاص است ، تاکید میکند. »تاریخی کردن« در این معنا تنها به دنبال نفی کردن نیست، بلکه همچنین به دنبال حفظ کردن آن جنبه‌هایی از یک ایده یا اثر است که در آن زمان حقیقی بوده اند.

با این حال [تاریخی کردن] همچنین وظیفه ی تعین اینکه کدام جنبه یک ایده یا اثر هنوز مربوط هستند و کدام یک دیگر با در زمان حال صحبت نمی‌کنند را دارد. منفیت سازش ناپذیر دیالکتیک روشنگری بی شک یک بیان برجسته و مقتضی و درخور، حوادث تاریخی فاجعه آمیزی که در آن زمان رخ میداد بود.

همانطور که آدورنو بعدها نوشت:

بعد از آشویتز، احساسات ما در برابر هرگونه ادعای پوزیتویته هستی، همچون یک امر ریاکارانه یک خطا و بدی در حق قربانی‌ها، مقاومت می‌کرد. آنها از بیرون کشیدن هرنوع معنی،هرچند اندک، از سرنوشت قربانیان امتناع می‌کردند. این احساسات حاوی لحظه ایی ابژکتیو از حقیقت

پس سانحه‌ای هستند که برساختن معنایی دروندماندگار از فراروی (تعالی) ایجابی و تصدیق آمیز را متهم به دروغ می‌کند.

این حقیقت که آشویتز در جامعه مدرن غربی ممکن بود، محتوای حقیقی، انکار نشدنی منفیت سازش‌ناپذیر دیالکتیک روشنگری را بر می‌سازد. این گفته بحث برانگیز آدرنو  -که شرایط  اجتماعی، تاریخی و روانشناختی که آشویتز را ممکن ساخته بود بعد از جنگ وجودشان ادامه خواهد داشت و اینکه، در نتیجه، فجایع تاریخی دیگری در مقیاسی مشابه هنوز ممکن خواهند بود- باید جدی گرفته شود. یکی از مهم‌ترین میراث‌های کار هورکهایمر و آدورنو شناسایی و تحلیل شان هست از گرایش‌های قدرتمند سوبژکتیو وابژکتیو به سمت اقتدارگرایی که در جوامع کاپیتالیستی وجود دارند و به طرز مداومی‌بازتولید میشوند .

با این وجود، همچنان، این سوال که »آیا تصویر جامعه مدرن از چشم انداز آشویتز تنها تصویر ممکن است ؟« باید مطرح شود. آن فهمی‌از تاریخ که فاشیسم را به مثابه غایت یا »حقیقت جامعه مدرن« درک می‌کند، نیز، همچنین منجر به انحراف و کجرویی‌هایی جدی میشود. ما پیشاپیش دیده ایم که اشتباه بودن پیش بینی‌های هورکهایمر درباره دوران جنگ و  جهان پس از جنگ  که بر مبنای چنین فهمی‌از تاریخ بودند، ثابت شده است. قدرت‌های غربی علیه فاشیسم جنگیدند و نه فاشیسم نه سوسیالیزم اقتدارگرا دولتی در این اثنا مابقی جهان را در خود فرو نبردند.

چنین نگرش‌هایی باعث شده تا یورگن‌هابرماس و دیگر مفسران جدی تئوری انتقادی، تئوری جامعه مدرنی را که مبنای دیالکتیک روشنگری است، مورد پرسش قرار بدهند.‌هابرماس می‌نویسد:

» دیالکتیک روشنگری به طرزی عادلانه با محتوای عقلانی مدرنیته فرهنگی که در آرمان‌های بورژوایی حفظ شده است و همچنین با آن‌ها ابزاری شده است رفتار نمیکند…. هورکهایمر و آدرنو. نقدشان از روشنگری را در چنان عمقی شروع میکنند که خود پروژه مدرنیته به خطر می‌افتد. اتهام ایدئولوژی نه تنها به کارکرد غیر عقلانی آرمان‌های بورژوایی بلکه به خود پتانسیل عقلانی فرهنگ بورژوایی زده می‌شود…پتانسیل‌هایی که در سراسر فقدان توجه‌شان به درگیری با دستاوردهای عقل گرایی غربی (برای گذاشتن آن به شکل یک شعار)، توضیح داده نمی‌شود»

همانطور که مشهور است‌هابرماس در تئوری خودش کوشیده است که »محتوای عقلانی مدرنیته« که او معتقد است هورکهایمر و آدرنو در دیالکتیک روشنگری نادیده گرفته‌اند، حفظ و تشریح کند. این واقعیت که سهمگین ترین ترس‌های هورکهایمر و آدورنو درباره جهان پس از جنگ درست در نیامدند و اینکه آنها خودشان شروع کردند به طرز تاکیدآمیزتری از پتانسیل‌های عقلانی آرمان‌های بورژوایی  که -اگر چه تا حدودی- با ساخت‌های دموکراسی غربی آمیخته بودند، دفاع کنند، دلالت بر فرازی مهم از حقیقت نهفته در انتقاد‌هابرماس از دیالکتیک روشنگری دارد. با این همه، حتی اگر فردی انتقادات‌هابر ماس را بپذیرد، مهم است که به یاد داشته باشیم که دو اعتراض اصلی که او به دیالکیتک روشنگری دارد درباره مدل تئوری انتقادی که در آثار اولیه هورکهایمر یافت می‌شود، مصداق ندارد، همچنان که در این کتاب کوشیده ام تا نشان دهم که در این آثار، تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر از پتانسیل عقلانی آرمان‌های بورژوایی دفاع کرده‌اند و تسلیم »فلسفه منفی تاریخ« نشده‌اند. مدل هوکهایمر از »دیالکتیک جامعه بورژوایی« نه تعین گرانه (دترمینیستی) بود و نه مانند دیالکتیک روشنگری مبتنی بر این تصور بود که آرمان‌های بورژوایی، به طرز جوهری فاسد هستند. این تئوری موانع به طرز تاریخی خاصی را که درون جامعه بورژوایی در مقابل تحقق این آرمان‌ها نضج گرفته‌اند نقش فعالی را که تئوری انتقادی می‌تواند در غلبه بر این موانع بازی کند، نشان داده است. اقتباس‌هابرماس از مدل »دیالکتیک جامعه بورژوایی « در پژوهش اولیه او “تحول ساختاری حوزه عمومی: پژوهشی در یک مقوله جامعه بورژوایی” همخوانی  تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر با کوشش‌های او برای غلبه بر محدودیت‌های دیالکتیک روشنگری را تایید می‌کند. بحث اصلی‌هابرماس، اینکه نقش انتقادی و انقلابی که حوزه عمومی‌در دوران مدرن اولیه داشته به طور فزاینده هر چه که بورژوازی هژمونی‌اش را در قرن نوزدهم  تحکیم کرد، تحلیل رفت، از هر جهت با تفسیر هورکهایمر از جامعه مدرن اروپایی همخوان است.

هابر ماس در تلاش‌هایش برای بازیابی و تجدید بهترین جنبه‌های سنت سیاسی لیبرال دموکراتیک ، بسیار کوشیده است  تا نقصی را که نه تنها در دیالکتیک روشنگری بلکه در اندیشه اولیه هورکهایمر هم وجود دارد  نشان دهد. با این وجود چنان که جان مک کورمیک اخیراً نشان داده است ، خیلی زود ، بعد از کامل کردن مطالعه اش درباره فضای عمومی، مدل یک »دیالکتیک جامعه بورژوایی« را ترک کرده است و تئوری جدیدی را درباره مدرنیته به مثابه تفکیک حوزه‌های ارزش بسط داده است، که بیشتر وام دار وبر، پارسونز و لومن بود تا آثار اولیه هورکهایمر. تئوری جدید‌هابرماس به جای تمرکز بر روی دگرگونی‌های اساسی در عصر بورژوایی، در زمینه یک تمایز کلی و فراگیر میان جوامع مدرن و پست مدرن مطرح می‌شود، که فقدان خاص‌بودگی تاریخی را در تقابل با آثار اولیه هورکهایمر نشان می‌دهد. علیرغم ادعاهای او، که تئوری عمل ارتباطی تلاشی برای ادامه دادن به مدل تئوری انتقادیی است که توسط موسسه تحقیقات اجتماعی در دهه ۱۹۳۰ شکل گرفته بود،‌هابر ماس آشکارا از بنیاد‌های هگلی مارکسیستی و فرویدی کار اولیه هورکهایمر گسسته است. مدل جدید‌هابرماس که به جای آن، به سنت فلسفی کانتی و پراگماتیستی و سنت روانکاوی فرگشتی نزدیک میشود، در مرحله نخست، بر اشکال هنجارمند ، نه تاریخی یا اجتماعی-روانشناختی استدلال و بحث مبتنی است. هرچند ممکن است کسی، مزایا و معایب پروژه تئوریک عظیم‌هابرماس را ارزیابی کند، اکنون باید آشکار شده باشد که نقادی او از دیالکتیک روشنگری درباره تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر مصداق ندارد. آنچه من میخواهم نشان دهم این است که تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر، می‌تواند برای آنهایی که علاقه‌مند به سنت مکتب فرانکفورت هستند آلترناتیویی را عرضه کند، هم نسبت به دیالکتیک روشنگری و هم کارهای متاخر‌هابرماس.

هابرماس برای روشن ساختن، نقص‌های سیاسی لیبرال دموکراتیک در کارهای اولیه هورکهایمر و آدرنو، شایسته احترام است، اما تئوری انتقادی متناسب با قرن ۲۱ نمی‌تواند همچون‌هابرماس میراث‌های مارکس و فروید را دور بریزد. یک شکل جدید تئوری انتقادی نیاز دارد که سنت‌های ماتریالیسم تاریخی و روانکاوی را در کنار بهترین جنبه‌های سنت سیاسی لیبرال دموکراتیک حفظ کند.

اگرچه شرح و تفصیلی از این ادعاها باید منتظر مطالعه ایی آتی باشد، بیائید به بحث اصلی خودمان برگردیم: نیاز به نوعی تاریخی‌کردن انتقادی دیالکتیک روشنگری و بازنگری در تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر.

در فصل ۹ دیدیم که تغیر جهت هورکهایمر به سمت موقعیتی که دیالکتیک روشنگری را از پی داشت، عمدتاً ناشی از پذیرش یک نسخه جرح و تعدیل شده تز » سرمایه داری دولتی « فردریک پولاک بود. هورکهایمر معتقد بود که دینامیزم تضاد آمیز سرمایه داری، برای [منجر شدن] به یک آینده قابل پیش بینی، به وسیله اشکال مختلف سرمایه داری دولتی اقتدار گرا تحت کنترل آورده شده اند. بخاطر این » اولویت تازه امر سیاسی « مقهولات نقد اقتصاد سیاسی مارکس از حیث مرجعیت، تا آن جایی  که این مقولات جامعه‌ایی را ترسیم کرده بودند که تحت سلطه فرایند انتزاعی خود-معتبر سازی سرمایه بود که در نهایت ورای کنترل هرکسی بود، دیگر نامربوط بودند. اگر چه همان طور که موئش پوستون به طرز اقناع پذیری بحث کرده ، مدل هورکهایمر و پولاک، از سرمایه‌داری دولتی، شرایط اجتماعی و تاریخی را منعکس می‌کند که خاص اواسط قرن بیستم بود. آنها [در واقع] فرم جدید سرمایه‌داری متمرکز-دولتی را که در سراسر جهان به دنبال فروپاشی قطعی نظم جهان لیبرال در اواخر دهه ۲۰ ترسیم کردند. دورانی که هور کهایمر نمی‌توانست هیچ دلیلی برای تردید در این امر که؛ اشکال مختلف سرمایه‌داری دولتی-متمرکز می‌توانند خودشان را به صورت نامحدود حفظ کنند، پیدا نمی‌کرد. این واقعیت که آن اَشکال تنها چند دهه دوام آوردند و اینکه دینامیزم مستقل سرمایه خودش را، با کین و انتفام جویی، در دوان جهانی‌سازی نئولیبرال باز اظهار کرد، تردیدی جدی را درباره این تصور او که تناقضات بنیادین جامعه بورژوایی در عمل مغلوب و تحت سلطه گشته‌اند، برمی‌انگیزاند. آدرنو نیز در آخر زندگی‌اش، این نکته را تشخیص داده بود که امحا ظاهری دینامیزم تضادآمیز کاپیتالیسم  در واقع، علائمی‌ثانوی و جانبی بودند که دیگر چندان دوام نخواهند آورد. اگر ما به تفسیر دیالکتیک روشنگری -که قبلاً بحث شد- باز گردیم  آشکار میشود که قصد از این کتاب در اصل، تفسیر زمان حال – همچون  بیان دوران تاریخی که بسیار کوتاه تر از آنچه که هورکهایمر و آدورنو در اصل باور داشتند- بود. با بازنگری در گذشته می‌توانیم بینیم که کاپیتالیسم دولتی چنان که هورکهایمر و آدرنو در دهه ۱۹۴۰ معتقد بودند، در واقع، علامت پایان عصر بورژوایی نبود.

آخرین بحران اقتصادی جهانی و پایداری گرایش‌های اجتماعی-روانشناختی اقتدارگرا که در دهه ۱۹۳۰ توسط  هورکهایمر و پولاک تشخیص داده شده بودند، شواهد بیشتری را عرضه می‌کند که ماهنوز در عصر بورژوایی زندگی می‌کنیم. بنابراین شکل اولیه تئوری انتقادی هورکهایمر که همچنان متکی بر تصاحب انتقادی مقولات مارکس و به نوعی تحلیلی از انسان شناسی عصر بورژوایی است، هنوز شایسته است به شیوه‌هایی مهم با ما مراوده کنند.

هیچ دلیل الزام آوری برای مجزا کردن دیالکتیک روشنگری به عنوان اثر اصلی » نسل اول « مکتب فرانکفورت وجود ندارد، چنین برآوردی دلالت بر یگانگی و همسانی در  درون و میان نسل‌ها دارد که در واقع هرگز وجود نداشته است. این مطالعه کوشیده است تا نشان دهد که هورکهایمر (به کمک اریش فروم) در دهه ۱۹۳۰، نوعی از تئوری انتقادی را بسط داد که متمایز از دیالکتیک روشنگری بود. مدل »نوعی دیالکتیک جامعه بورژوایی« که مبنای آثار اولیه هورکهایمر بود به همان اندازه [دیالکتیک روشنگری]  در سنت تئوری انتقادی مهم است – ارتباط و پیوستگی معاصر بیشتری نسبت به مدل بعدی نوعی دیالکتیک روشنگری دارد-. نه تنها تئوری انتقادی اولیه هور کهایمر تفسیری دقیق تر از روشنگری تاریخی که در مقابل تقلیل آن به یک اپیزود صرف در یک [فرایند] بزرگتر آشکار شدن و رشدکردن عقل ابزاری مقاومت می‌کند، عرضه می‌کند بلکه گشودگی عظیم تر تئوری انتقادی اولیه هورکهایمر از حیث پژوهش در دیگر رشته‌ها و پژوهش اجتماعی تجربی، نیز همچنین امروزی تر حرف می‌زند.

به جای آنکه به راحتی علم »بورژوایی« را به مثابه امری که به حکم تقدیر، معیوب است، محکوم کنیم ، چنان که او و آدورنو در دیالتکیک روشنگری چنین کرده بودند ، هورکهایمر در آثار اولیه‌اش، از سرمشق‌هایی که توسط هگل و مارکس پایه گذاشته شده بودند دنبال روی کرده است، همراه با فاصله‌گذاری‌های ایشان میان به ترتیب ، فهم و خرد، تحقیق و بازنمایی. در دهه ۱۹۳۰، موسسه آزادانه به تحقیق، که در شته‌های مختلفی انجام می‌گرفت، نزدیک شد، در حالی که در عین حال آن را در یک تئوری بزرگتر، خودانعکاسی، تاریخ و جامعه ترکیب می‌کرد، تئوری که این امر را نپذیرفته بود که به راحتی تسلیم تقسیمِ کار آکادمیک معاصر، به عنوان واقعیتی رد نشدنی، شود.

چنین مدلی نوید آینده‌ایی روشن را می‌دهد به کسانی که می‌خواهند از یک سو ناب‌گرایی تئوریک عقیم و از دیگرسو بتوارگی غیرانعکاسی فاکت‌ها اجتناب کنند. چنین مدلی باید نه فقط مورد ارجاع برای تئوریسین‌های انتقادی باشد بلکه برای هرکسی که در این باور با هورکهایمر شریک است که: هدف نهایی پیگیری معرفت، تاسیس حقایق ابدی و غیر زمانمند نیست، بلکه به جای آن، بهبود زندگی آدمیان فانی است.

 

 

reference :Max Horkheimer and the Foundations of the Frankfurt School / John  Abromeit *

[۱] presentation

[۲] Self-reflexive

[۳] synchronic

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 − هشت =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..