چهارشنبه , ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / نگاهی به مفهوم سنت و برساخت گفتمانی “لیلاخ فرهنگی”(به بهانه برگزاری سومین جشنواره موسیقی فولکلور لیلاخ)/پژمان برخورداری

نگاهی به مفهوم سنت و برساخت گفتمانی “لیلاخ فرهنگی”(به بهانه برگزاری سومین جشنواره موسیقی فولکلور لیلاخ)/پژمان برخورداری

آنچه در نوشتار زیر مورد توجه قرار گرفته است به‌نوعی اندیشیدن به اکنونیت جامعه و بررسی نسبتی است که امر خاص (لیلاخ فرهنگی/ فولکلور/ سنت) را به امر کل پیوند می‌زند و از اینرو آن را در یک رابطه‌ی همزمانی ویژه‌ای با وضعیت معاصر و مناسبات حاکم بر آن قرار می‌دهد. از اینرو هیچ حرص ویژه‌ای برای درآوردن مقولات خیلی خاص و محلی نداشته و این موضوع را در زنجیره‌ی هم ارزی با رویدادهای فرهنگی دیگر بررسی می‌کنیم تا به این نکته نائل آییم که توجه ویژه به امور خاص سنتی و فولکلور در زمانه حال و جلادادن آن‌ها همچون امور جزئی، اتفاقا با جزئیت زدایی و غرابت‌زدایی پرحجمی‌همراه بوده، آن را از سنت‌مندی خود بالکل خارج می‌کند و نهایتا آن را  به گفتمان سنت‌گرایی ایدئولوژیک بدل می‌کند. اکران این نوع سنت‌گرایی را در نمونه موردی “لیلاخ فرهنگی” طی چهار سکانس عرضه خواهیم کرد.

سکانس اول) فراخوانی به تجربه کردن در زمانه ی ویرانی تجربه

” امروزه بهر روی ما می‌دانیم که ویرانی تجربه مستلزم هیچ فاجعه ای نیست، ملال زندگی روزمره برای این امر کافیست. بدین جهت که محتوای زندگی انسان مدرن چیزی قابل ترجمه به تجربه را ندارد” (Agamben,1993). این نقل از جورجو آگامبن در “کودکی و تاریخ” به ما نهیب می‌زند که تجربه دچار ویرانی و اضمحلال شده است. آنچه که از آن به عنوان تجربه ی تبادل پذیر (erfahrung) یاد می‌شد، به امتناع کشیده شده و تجربه اساسا به امری نمایشی، راکد و همگن مبدل گشته است. بنابه تحلیل والتر بنیامین، از میان برخواستن (disappearance) قصه گو با زوال (atraphy) تجربه همراه است، بنابراین بازتولید مکانیکی یک هویت جمعی خلق می‌کند که هیچ داستانی را بازگو نمی‌کند. (Murry,2007) آنچه در آهنگ‌های فولکلور ما نمایان است بازگو کردن یک جهان، روایت کردن داستان رنج‌ها و شادی‌ها، ناخودآگاه جمعی آن‌ها، افسانه‌ها، اروتیسم نهفته در آن‌ها و … است. توانایی روایت کردن به تعبیر ریکور با زمانمندی گره میخورد. ” از آنجایی که انسان نمی‌تواند بیرون از تجربه ی زمان وجود داشته باشد، میتوان گفت انسان حیوانی روایی است” (Ricour,1980) به این دلیل روایت بیان بنیادین هستی است به عنوان لحظه ی “حضور”.  انسان ساختار مفاهیمی‌چون گذشته، حال و آینده (temporality) و همچنین علیت مندی (causality) را از طریق کنش روایت و در بطن زیست جهان خاص خود در میابد. اما پرتاب شدن این روایت‌ها در جهان معاصر و منتزع شدن آن از اجتماع خاص خود (گماین شافت) و قرار گیری آن در جامعه (گزل شافت) و متاثر شدن آن از نیروهای پیرامونی (اقتصاد و سیاست) روایت را به امری صوری و بی معنا مبدل کرده که ناقل هیچ گونه تجربه ای نیست. زمان قصه گو زمان گذشته است و پایان زمان قصه گویی را بنیامین بر حسب عدم وجود “توان مبادله ی تجربه” توصیف می‌کند. قصه گو تجربه می‌کند و در فرآیند روایت آن تجربه به تجربه ی شنونده مبدل می‌شد. آدم‌هایی که گرد هم جمع می‌شدند و روایت‌هایشان از عشق، ناکامی، وطن، طبیعت مرموز پیرامونشان را بصورت ریتمیک برای همدیگر می‌خواندند، در حقیقت تجربه زیسته شان را به تجربه ای جمعی مبدل می‌کردند و “معانی را در فرآیندی که همواره متضمن تکرار و تفاوت بوده است ( بازگشت جاودانه ی همان) به اشتراک می‌گذاشتند.” (Murry, 2007) اما آنچه که امروز بعنوان موسیقی و فرهنگ فولکلور توسط آپاراتوس‌های ایدئولوژیک مورد عنایت است تنها واجد ارزش مبادله ای (exchange value) است و ارزش آیینی (cult value) آن پیشاپیش زدوده شده است و از اینرو فولکلور تنها در قالب یک شی عتیقه ای در این متن قابل بازیابی است نه همچون تجربه ای که باید آن را در مقابل زوال فرهنگی و ابتذال علم کرد. از آنرو که ناقوس مرگ متافیزیک سامان دهنده ی روایت‌های ما به صدا درآمده است، روایت‌ها از جامه ی اقتدار خود عریان گشته و بدل به ناروایت‌هایی می‌شوند که گشتاور درونی آن‌ها به تعبیر باتای نه حیرت بلکه وحشت و شکست بنیادین انسان معاصر است. آنچه را که ما بعنوان تماشاگر و صحنه ی نمایش می‌بینیم نه جایگاه تجربه بلکه میزانسن انقیاد و به سلطه درآوردن تجربه است. اجتماع شنوندگان دخیل در برساخت معنی از بین رفته است. غیرقابل تمییز بودن زندگی و قانون به معنای فروکاستن قانون به سطوح اونتیک وجود است… به طبع آن از آنجا که بدن‌ها سیاسی شده اند به میانجی وضعیت استثنایی به حیات برهنه (bare life) تقلیل یافته اند (Mills.2008). چنین وصفی وضعیت دنیای معاصر است که در آن انسان مکان خویش را از دست داده و این فقدان ابدی تنها در تجربه “نامکان” قابل فهم است، تجربه ی روبه روشدن با بی خانمانی استعلایی بشر مدرن و تمام تناقضات موجود در آن و نه بازگشت نوستالژیک به سنت و فولکلور و رمانتیزه کردن ارتجاعی آن. همانطور که در سکانس بعد خواهیم دید این امر خود را تنها در قالب سنت گرایی ایدئولوژیک اعاده می‌کند ( که اتفاقا با مفهوم سنت هم بشدت بیگانه است) و نه پیکربندی(configuration) بنیامینی آن.

سکانس دوم) سنت گرایی ایدئولوژیک/ سیاست گزاری فرهنگی

یکی از کلیشه ای ترین تعابیری که برای توصیف وضعیت کنونی جامعه استفاده می‌شود، مفهوم “گذار از سنت به مدرنیته” است. این توصیف نخ نما مفاهیم سنت و مدرنیته را براساس گونه ای کل گرایی انتزاعی و صوری می‌بیند که تفاوت و تنش بین سنت‌ها و مدرنیته‌ها را به یک اینهمانی کاذب تقلیل می‌دهد. “مراد از مدرنیته در این خوانش چیزی نیست جزهمان مدرنیزاسیون و الگوهای رشد توسعه ی اقتصادی و اجتماعی که دقیقا بعنوان یک کل تعریف می‌شوند. بنابراین عملا نقطه مقابل خود را نیز بر اساس ایماژ یا تصویر خود می‌سازد و بدین صورت به مقوله ای بنام سنت می‌رسیم که همه ی سنت‌های جهان (دینی و فرهنگی و …) در یک مقوله ی واحد تلنبار می‌شوند. (فرهادپور،۱۳۹۲) از این حیث سنت شکاف و حفره ایست درون مدرنیته ای مرکز زدوده و در نسبت با آن تعریف می‌شود. بنابراین آنچه که بعنوان سنت و سنت گرایی و امر بومی‌و محلی از آن یاد می‌شود هیچگاه وجود نخواهد داشت، مگر در شکل ایدئولوژیک خودش. بدین معنا که گفتمان‌های حاکم در بطن دنیای جدید با رمانتیزه کردن ارتجاعی یک گذشته ی خاص و قالب کردن آن بر سر تمام تنازعات بنیادین موجود، سنت را از امری متکثر به یک امر واحد و منزه تقلیل می‌دهند تا همواره در مقابل آنچه که محافظه کاران وجوه آسیب زا و “انحرافات فرهنگی” مدرنیته می‌خوانند بتوانند به دامان یک امر فرهنگی دیگر، فی المثل ” لیلاخ فرهنگی” پناه ببرند تا بلکه بشود با استفاده از آهنگ‌های فولکلور در تراکم نورهای رنگارنگ نئون و پشتیبانی دوربین پهباد بر تناقضات بنیادین و ساختاری طرد مضاعف از جانب اقتصاد سیاسی موجود فائق آیند. لیلاخ فرهنگی از آنجایی که زمینه زدایی می‌کند (decontextualization) نه لیلاخ را در کلیت پر از تنش خود به رسمیت می‌شناسد و نه دال بر امر فرهنگی دارد، از سوی دیگر این سنت گرایی ایدئولوژیک نه منطق درونی مدرنیته را فهم کرده است و نه با پرابلماتیک تازه تاسیسی بنام سنت آشناست. در حال حاضر سنت به امری جامد و یکنواخت مبدل شده است که مجموعه ای از مناسک‌های صوری آن را به امری فروبسته مبدل کرده اند که نفی ( negativity) و بالقوگی درون آن وجود ندارد و راه بسوی هیچ گشودگی و دینامیزمی‌در آینده ندارد. سنت مندی در دل خود سنت شکنی را دارد. سنت مندی واقعی همواره بر مبنای دیالکتیک سنت/تخریب گام  گذاشته و همواره در معرض واسازی و صورتبندی مجدد قرار دارد.

اما سنت و امر فرهنگی در قالب آن چیزی که به سیاست گزاری فرهنگی از آن یاد کردیم یکی از پتانسیل‌هایی است که برای عملکردهای مدیریتی و کنترل اجتماعی گزینه ی مطلوبی در نظر گرفته می‌شود. طبق استدلال بنت فرهنگ در سیاست گزاری فرهنگی برحسب مفهوم چالش برانگیز فوکویی ” حکومتمندی” (governmentality) قابل درک است، از اینرو فرهنگ، سنت و فولکلور هر “منطقه” [در قالب نوعی خاص بودگی/ زدایی] بعنوان شیوه‌های مداخله ی استراتژیک و به واسطه ی نوین ترین تکنولوژی‌ها صورت بندی می‌شود. (پارکر،۱۳۹۵)

سکانس سوم) کریستالیزه کردن سنت همچون گره گاه گفتمانی

سنت، موسیقی، فولکلور و دال‌هایی از این دست بنابه منطق گفتمانی لاکلائو و موفه عنصرهایی هستند که بالقوه معانی متعددی (polysemic) دارند، آن‌ها در دل گفتمان‌های خاص و از طریق فرآیند مفصل بندی (articulation) با کاستن از حالت چند معنایشان به وضعیتی که معنای ثابت داشته باشد به برهه (moment) بدل می‌شوند. به زبان گفتمانی لاکلائو و موفه یک بست/ انسداد در آن‌ها ایجاد می‌شود، نوعی توقف موقت در نوسان معنای نشانه‌ها. (یورگنسن، فیلیپس،۱۳۹۵)  بنابه نظریه گفتمان لاکلائو و موفه خلق معنا به مثابه فرآیندی اجتماعی به تثبیت معنا مربوط می‌شود و تولید معنا عاملی اساسی برای تثبیت مناسبات قدرت است، در واقع با تولید معنا میتوان مناسبات قدرت را از امری تاریخی و اجتماعی به بخشی از طبیعت و عقل سلیم مبدل کرد. یعنی پیوسته تلاش می‌شود با قرار دادن نشانه‌ها در رابطه ای خاص با سایر نشانه‌ها معنای آن‌ها تثبیت شود. گفتمان تلاشی است برای ممانعت از لغزش و سرریز شدن نشانه‌ها از جایگاهشان نسبت به یکدیگر و در نتیجه خلق نظام معنایی واحد. این نقطه ی بست در واقع نقطه یا گره گاهیست که در آن یک دال بخصوص کریستالیزه شده و دلالت خاص و برجسته ای در آن حوزه ی گفتمانی پیدا می‌کند.(لاکلائو وموفه،۱۳۹۳)  مداخلات هژمونیک (hegemonic interventions) فرآیندی ست که چنین امری را ممکن می‌سازد. مفهوم هژمونی واسطه ی میان عینیت و امر سیاسی است، درست همانگونه که عینیت می‌تواند دوباره به امر سیاسی تبدیل شود گذر از تضاد سیاسی به عینیت از خلال مداخلات هژمونیک صورت می‌گیرد. از این طریق است که سنت گرایی، طبیعت، زن روستایی، بازگشت به روستا، خانه‌های کاه گلی و حتی لبنیات و … سیاسی شده، از بطن زندگی کنده می‌شوند و در قالب بازنمایی‌های گفتمانی و به میانجی مداخلات هژمونیک واجد معنای خاصی می‌شوند. این مداخلات برداشت‌های جایگزین از جهان را سرکوب نموده و یک دیدگاه واحد را به امری طبیعی بدل می‌کنند. منطق هم ارزی باعث می‌شود تا در راستای دال اصلی ( که به گره گاه هویت تبدیل شده است) مجموعه ی دیگر از دال‌های هم ارز در امتداد دال اصلی معنای آن را تداعی کنند. از این حیث در باب نمونه ی مورد بحث در امتداد دال اصلی یعنی لیلاخ نشانه‌های دیگر همچون مهمان نوازی/ انفعال، طبیعت گرایی/ پس زدن امر مدرن، مردسالاری/ تصلب اجتماعی، بی شیله پیله بودن/ عدم زکاوت ، به عنوان زنجیره هم ارزی به دال اصلی الصاق می‌شوند. لازم به ذکر است که هرگاه دال اصلی به” اشباع هژمونیک” برسد، یعنی دیگر توانایی فراخوانی (interpellate) سوژه ی مدنظر را نداشته باشد با دال‌ها و نشانه‌های به روزتر پیوند برقرار می‌کند و به تولید نشانگان جدید به صورت کلاژ مانند دست می‌زنند. به هم آمیزی فولکلور با فرهنگ پاپ و استفاده کردن از فضای مجازی و نوجوانانه کردن (teenagerization) کاپیتالیستی سنت از این دست مکانیزم‌هاست.

سکانس آخر) پروبلماتیک شدن “لیلاخ فرهنگی”

پروبلماتیک شدن مفهوم لیلاخ به مثابه امر فرهنگی و فرهنگی کردن مقوله ی لیلاخ را میتوان از سال‌های آخر دولت مهرورزی به بعد ردگیری کرد، که طی آن با افزایش شکاف اقتصادی مرکز و پیرامون به لطف سیاست‌های تعدیل ساختاری و نئولیبرالیزم حاکم بر کشور، مناطق حاشیه ای بایست تمام هم و غم خود را معطوف به جذب سرمایه و سرمایه گزار از مرکز می‌کردند، و به نوعی می‌بایست آنقدر قربان صدقه ی بورژوازی مرکز می‌رفتند تا بلکه بتوانند سهمی‌از این آزادسازی اقتصادی داشته باشند. حاشیه می‌بایست برای مرکز توضیح می‌داد که وضع امنیت روبه راه است و حالا که اینطور است خواهشا بیایید و ما را از این فلاکت دربیاورید تا بلکه معضل مهاجرت به تهران و اعتیاد و امثالهم رفع بشود. اما آنچه که در عمل اتفاق افتاد این بود که سرمایه گزاری در حاشیه برای بورژوازی مرکز مقرون به صرفه نبود و حاشیه ماند با کلی دست و پا زدن در بهشت نئولیبرالیسم وطنی و شعارهای دهن پرکن توسعه ای. از طرف دیگر اعتدالیون نیز که تمام هم و غم خود را به خصوصی سازی و کوچک سازی دولت اختصاص داده بودند به تدریج شانه ی خود را از وساطت ساختاری خالی کرده و هر استان را به “ظرفیت‌های خودش” واگذار کرده تا بلکه از این داروینیسم اجتماعی سربلند بالا بیاید. “گفتار کوچک‌سازی دولت در اقتصاد پس از آنکه اندازه دولت را نوعی “معضل” تشخیص می‌دهد با استفاده از شیوه‌های “موثر و علمی”  در صدد کوچک سازی دولت برمی‌آید اما چنین سیاستی عمدتا شامل حال آن قسمت از بدنه ی دولت می‌شود که پاسخگویی به فشار مطالبات را بر عهده دارد.” (مالجو، ۱۳۸۴)   لذا در این بستر سنت باید همچون یک گره گاه گفتمانی پروبلماتیزه شود، سنت و فولکلور در بطن مناسبات اقتصاد سیاسی موجود نه همچون یک عین خودآیین بلکه همچون یکی از سازوکارهای سیاست‌های به اصطلاح توسعه ای و همچون پسماند” خطابه‌های قدرت و نه منطق حقیقت” در جهت سیاست زدایی و در دل ویرانی تجربه ی انسان معاصر خوانده می‌شود.

منابع فارسی:

یورگنسن،ماریان. فیلیپس،لوییز. (۱۳۹۵) نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ترجمه ی‌هادی جلیلی. تهران، نشر نی.

بارکر، کریس.(۱۳۹۵). مطالعات فرهنگی نظریه و عملکرد، ترجمه مهدی فرجی و نفیسه حمیدی، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.

لاکلائو، ارنستو. موفه،شانتال (۱۳۹۳). هژمونی و استراتژی سوسیالیستی، ترجمه محمد رضایی، تهران، نشر ثالث

فرهادپور،مراد (۱۳۹۲)، بادهای غربی، تهران، نشر هرمس.

مالجو، محمد. (۱۳۸۴) کوچک سازی دولت در اقتصاد ایران: منطق حقیقت یا خطابه ی قدرت.(مقاله ی منتشر شده)

 

منابع لاتین:

-Beasley,Tim-Murry(2007). Mikhail Bakhtin & Walter Benjamin; Experience & Form.London, Palgrave Macmillan.

-Agamben,Giorgio(1993)Infancy & History: Essays on Destruction of Experience. London, Verso

Mills,Catheine(2008)The philosophy of Agamben,Monteral, McGill-Queen’s University Press-

Ricour,Paul (1980).Narrative & Time.Critical Inquiry.  –

 

* کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی

یک دیدگاه

  1. دستت خوش بی کاک پژمان لیکدانه ویکی جوان و منسجم بوو.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 + 1 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس