یکشنبه , ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه / داستان فارسی

داستان فارسی

داستان «تورگاید» / فؤاد امیری

  آخرین چیزی که به یاد می‌آورم این است به سوی در می‌دویدم، می‌بایست راه برگشت را پیدا می‌کردم نگهبان شب گفت آرام باش ما این‌جا هستیم تا در خدمت تو باشیم تو هر زمان که مایلی می‌توانی قصد رفتن کنی، اما هرگز نمی‌توانی این‌جا را ترک کنی. -ترانه‌ی هتل …

توضیحات بیشتر »

احمد / پرهام شهرجردی

احمد | پرهام شهرجردی احمد در تهِ دنیا به دنیا آمد. مادرش خواندن و نوشتن نمی‌دانست. پدرش در راه آهن کارمندی می‌کرد. چقدر برادر و چند خواهر داشت. قطارها از جایی به جایی می‌رفت و پدرش را از جایی به کجا می‌برد. هر وقت قطارها از حرکت بازمی‌ایستادند، پدر خودش …

توضیحات بیشتر »

بازی/ انور عرب

وقتی که مرد روی چارپایه رفت، هنوز به وای خدا مرگم بده‌ی زن که هیچ وقت ازش نشنیده بود امیدی داشت. چشمانش را ریز کرد و به چشمان زل زده‌ی زن نگاه کرد، به لباسِ شیکان پیکان و لبهای لعنتی اش، به سِت کردنهای هر روزه‌اش، اینبار هم سِت کرده …

توضیحات بیشتر »

مقامه کودک سنجاری و الهیات/ رضا فرخ‌فال

  چنانکه در “مقامه”، و می‌دانیم که مقامه گونه‌ای روایت ادبی است، من و دوستم، شاعری که از گذشته‌های دور می‌شناختمش، در یکی از منازل غربت به هم رسیده بودیم. او را که دیدم به طرفش رفتم و آن شعر الیوت بیان حالم بود که آنجا کسی را دیدم که می‌شناختم، …

توضیحات بیشتر »

زنی که…/ شورش عابد

زنی که… زن مثل نوشته‌های روی دیوارهای شهر، که آدم هر روز می‌بیندشان و بعدش هم یک فحش آبدار به آنها می‌دهد، زیبا و بلند و بی معنی بود. کل زندگیش با یک اتاق شروع و به یک مرد ختم می‌شد. اتاقش پر بود از اشیایی که برای من یک …

توضیحات بیشتر »
قالب وردپرس پوسته وردپرس