سه شنبه , ۲۰ آذر ۱۳۹۷
خانه / داستان فارسی

داستان فارسی

خیابان شماره‌ ٢٣ / بختیار حمه‌سور /ترجمه: ژیار هومر

جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستی. درروزنامه‌ای، زن و مردی این‌ور و آن‌ور تختخوابی نشسته‌اند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا می‌کنی و زیر بغلت می‌گذاری. صندلی‌ا‌ی خالی می‌بینی. روبه‌روی‌ صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی‌ام‌و است. روی سردرِ فروشگاه نوشته‌ای است، …

توضیحات بیشتر »

متن فارسی رمان پالتو دراز اثر شهرام قوامی/ترجمه: شیرین خسروی‌نیا

متن پی‌دی اف : رمان پالتو دراز، اثر شهرام قوامی جهت دانلود بر روی عنوان زیر کلیک کنید:  رمان “پالتودراز” اثر نویسنده‌ی کورد شهرام قوامی‌در میان رمان‌های موجود در ادبیات کوردی از نظر طرح و روایت داستانی و همچنین زبان به کار گرفته‌شده اثری بدیع به شمار می‌آید. این اثر …

توضیحات بیشتر »

نان و مشت/ آوات پوری

  تقدیم به چند تابلوی مجروح که نگذاشتند هیچ دکتری بخیه‌شان بزند و زنده ماندند   زیر تیغ آفتاب دم یک چایخانه نشسته بودم و به هیچی فکر نمی‌کردم، چای داغ می‌خوردم، فکر کنم نصفه‌های چای سوم بودم، زل زده بودم به دوردست، هیچی توی دیدم نبود جز چیزهای همیشگی …

توضیحات بیشتر »

بختک / عباس باباعلی    

 می‌گوید: بختک در جنگل‌هاست. در تاریکی می‌پرد روی آدم و می‌شود وَبالِ جانِ آدم. می‌نشیند روی پشتت. روی گردنت. می‌شود همدمِ زندگی‌ات. مادر که این را می‌گوید، پدر ادامه‌اش می‌دهد: این که می‌گویی «دَوال‌پا»ست، دست و پای درازی هم دارد، مثلِ خودِ شیطان. این را که می‌گوید، چپ چپ نگاهم …

توضیحات بیشتر »

داستان «تورگاید» / فؤاد امیری

  آخرین چیزی که به یاد می‌آورم این است به سوی در می‌دویدم، می‌بایست راه برگشت را پیدا می‌کردم نگهبان شب گفت آرام باش ما این‌جا هستیم تا در خدمت تو باشیم تو هر زمان که مایلی می‌توانی قصد رفتن کنی، اما هرگز نمی‌توانی این‌جا را ترک کنی. -ترانه‌ی هتل …

توضیحات بیشتر »

احمد / پرهام شهرجردی

احمد | پرهام شهرجردی احمد در تهِ دنیا به دنیا آمد. مادرش خواندن و نوشتن نمی‌دانست. پدرش در راه آهن کارمندی می‌کرد. چقدر برادر و چند خواهر داشت. قطارها از جایی به جایی می‌رفت و پدرش را از جایی به کجا می‌برد. هر وقت قطارها از حرکت بازمی‌ایستادند، پدر خودش …

توضیحات بیشتر »

بازی/ انور عرب

وقتی که مرد روی چارپایه رفت، هنوز به وای خدا مرگم بده‌ی زن که هیچ وقت ازش نشنیده بود امیدی داشت. چشمانش را ریز کرد و به چشمان زل زده‌ی زن نگاه کرد، به لباسِ شیکان پیکان و لبهای لعنتی اش، به سِت کردنهای هر روزه‌اش، اینبار هم سِت کرده …

توضیحات بیشتر »

مقامه کودک سنجاری و الهیات/ رضا فرخ‌فال

  چنانکه در “مقامه”، و می‌دانیم که مقامه گونه‌ای روایت ادبی است، من و دوستم، شاعری که از گذشته‌های دور می‌شناختمش، در یکی از منازل غربت به هم رسیده بودیم. او را که دیدم به طرفش رفتم و آن شعر الیوت بیان حالم بود که آنجا کسی را دیدم که می‌شناختم، …

توضیحات بیشتر »

زنی که…/ شورش عابد

زنی که… زن مثل نوشته‌های روی دیوارهای شهر، که آدم هر روز می‌بیندشان و بعدش هم یک فحش آبدار به آنها می‌دهد، زیبا و بلند و بی معنی بود. کل زندگیش با یک اتاق شروع و به یک مرد ختم می‌شد. اتاقش پر بود از اشیایی که برای من یک …

توضیحات بیشتر »
قالب وردپرس پوسته وردپرس ..