چهارشنبه , ۲ آبان ۱۳۹۷
خانه / نوشتار فارسی / نقد به مثابه‌ سوژه‌زدایی/دیوید کوزنزهوی/ت: پژمان برخورداری

نقد به مثابه‌ سوژه‌زدایی/دیوید کوزنزهوی/ت: پژمان برخورداری

با درنظر گرفتن نقاط بس گانه ی مقاومت و همچنین خطر همیشه حاضر مقاومت گزینشی، چه چیزی این امکان را برای فوکو فراهم می‌آورد که مابین خوب و بد و مقاومت معتبر و نامعتبر تمایز بگذارد؟ به منظور بررسی این پرسش اساسی بایست از تحلیل فوکو درباره ی شکل گیری سوژه (سوژه منقاد سازی) assujettissement شروع کرد و بدین صورت نحوه ی کارکرد نقد را  به واسطه ی آن ملاحظه کرد. یکی از ترجمه‌های معمول لغت assujettissement را میتوان به سادگی الزام(constraint) قرار داد. این نکته  حساسیت موشکافانه‌ی فوکو در مورد subjet  را در وسط  کلمه ی مذکور می‌رساند، که به آن یک بار معنایی و فنی مازاد منتقل می‌کند که میتوان آن را انقیاد (subjection) و استیلا (subjugation) و سوژه منقاد سازی معنا کرد. از نظر فوکو  همواره در فهم ما از خود انواعی از روش‌های سوژه سازی دخیل هستند، بعنوان مثال در مصاحبه ی ” در باب تبارشناسی اخلاق” وی “روش‌های سوژه سازی” را به مثابه “اسلوب‌هایی که در آن افراد به منظور بازشناسی الزامات اخلاقی شان به آن دعوت شده یا بدان سو برانگیخته می‌شوند” تعریف می‌کند.[i] نمونه‌هایی از این دست را میتوان در وجود زیبا (برای یونانیان)، فرامین الهی ( برای مسیحیان)، یا قواعد منطقی و جهانشمول (برای رواقیون یا کانتی‌ها) مشاهده کرد.

دولتمندی (Governmentalization) چیزیست که مردم را بوسیله ی تعریف “جواب‌های مشروع به سوال‌هایی از قبیل: چه چیزی در فرد اهمیت دارد؟چه چیزی رابطه ی درست با جنسیت افراد را اهمیت می‌بخشد؟ یا اینکه شهروندان چه حقوقی دارند؟ تحت انقیاد در می‌آورد یا تبدیل به سوژه می‌کند. از اینرو، فوکو تحلیل تبارشناسانه اش  از فرآیند شکل گیری سوژه را از سوال “چگونه سوژه‌های خنثی به خودشان اجازه میدهند تحت سلطه قرار بگیرند”، آغاز نمی‌کند. دو دلیل برای این امر وجود دارد. اول اینکه خنثی بودن یک اسطوره است. فوکو تاکید می‌کند که چیزی بنام سوژه ی خنثی وجود ندارد. هرکس بصورت قهری هماورد کسی دیگر است. و دوم اینکه وی معتقد است که سوژه بصورت پیشینی، مستقل از روابط سلطه وجود ندارد، بلکه در واقع توسط/در این روابط به وجود می‌آید. فوکو می‌گوید که موضوع کارش ” پیدایش حاکمیت نیست، بلکه نحوه ی ساخت پیدا کردن سوژه‌ها است. “بطور خلاصه فرضیه ی دست اندرکار رویکرد تبارشناسانه ی فوکو این نیست که سوژه سلطه را تولید می‌کند بلکه این است که سلطه مولد سوژه‌هاست”.

با در نظر گرفتن این توصیفات از سوژه منقادسازی یا assujettissement نقد به مثابه استیلازدایی یا سوژه زدایی  deassujettissement  از سوژه خواهد بود. این بدان معناست که کارکرد نقد در معرفی آلترناتیو از اینکه چه کسی هستی؟ یا چکار باید بکنی؟ نیست، بلکه بوسیله ی انحلال معنای” که هستم” و” کار مناسب برای انجام دادن چیست” تعین پیدا می‌کند.

با درنظر گرفتن این توصیف از نقد به مثابه سوژه زدایی از سوبژکتیویته ای که ابتدا به ساکن درون مناسبات سلطه ساخت میابد، بنابراین  سوال اینجاست که فوکو چگونه با مسئله ی هنجارمندی روبه رو میشود؟ به منظور فهمی‌صحیح از فوکو بایست به یاد داشته باشیم تحلیل نیچه ای از بدن در این قضیه سهیم است نه خوانشی دکارتی از آگاهی یا دیدگاهی کانتی درباره ی “خود”. فوکو در مصاحبه ای با دی.ترومبادوری (۱۹۷۸) این نکته را روشن میسازد که رویکرد نیچه ای، و نه پدیدارشناسی، مدلی برای لحظه ی سوژه زدایی است. پدیدارشناسی در تلاش است تجربه ی هرروزه را به منظور بازکشف کردن ” معنایی که در آن” من هستم” در یک وجه استعلایی مسئول است، اعاده کند و آن تجربه ی خاص را به معنای موردنظرش گره بزند”.در مقابل، برای نیچه ( و همچنین باتای و بلانشو) ” کارکرد تجربه، کندن سوژه از خودش، و گوشزد کردن فاصله ی سوژه از خود به مثابه قسمی‌ویرانی و انحلال است.”[ii]

در مصاحبه ی می‌۱۹۷۸ با عنوان “پرسش‌های روش” فوکو سوژه زدایی را با نقد مرتبط می‌داند اما نه نقدی که به افراد بگوید چه کاری انجام بدهند. وی تاکید می‌کند که کسی نباید در کتابهایش  انتظار توصیه و یا دستورالعملهایی را داشته باشد که “چکار باید کرد” را به آنان بگوید. بلکه بالعکس پروژه ی انتقادی وی تصریح کننده ی این نکته است که” آن‌ها دیگر نمی‌دانند چکار باید انجام دهند، بنابراین، اعمال، ژست‌ها و گفتمان‌هایی که بدیهی بنظر می‌رسیدند، پروبلماتیک،بغرنج و پرمخاطره می‌شوند.” [iii]وی تاکید می‌کند که این اثر تعمدی است و [از اینرو] نقد را اینگونه تعریف می‌کند:”نقد نباید مقدمه ی استدلالی باشد که نتیجه می‌گیرد که، اگر قضیه به این شکل باشد باید به آن صورت عمل کرد. [نقد] باید ابزاری برای آنانی باشد که می‌جنگند، کسانی که مقاومت می‌کنند و آنچه که هست را رد می‌کنند. استفاده ی نقد باید در فرآیند تضاد و تقابل باشد. این مصاحبه همچنین نشان می‌دهد که از دیدگاه فوکو مقاومت بصورت واضحی موثرتر خواهد بود، زیرا نقد به اصلاح گران جهت‌های واضحی را اعطا نمی‌کند، بلکه در عوض حد-تجربه را پیش روی آنان می‌نهد که عمیق ترین یقین‌ها و همچنین معنای که هستم را برایشان از هم می‌گسلد.

فوکو حالتی را که در عبارات پیشین مورد بحث قرار داد، توسط اصطلاح فرانسوی se déprendre de soi-même بیان می‌کند که پل رابینیو آن را بطور آموزنده ای مورد بحث قرار می‌دهد. این اصطلاح می‌تواند به معنای “آزادسازی خود از خود”باشد، اما به دلیل اینکه این تفسیر از پرسش درباب اراده گرایی می‌گریزد، بهتر است به “فاصله گیری خود از خود” یا “گسستن خود از خود” یا بنا به پیشنهاد من” انحلال خود”  ترجمه شود. این اصطلاح به مفهوم فوکویی égarement و یا “از خود منحرف شدن/گریختن” مرتبط بوده ولی از آن کاراتر است. وی  این اصطلاح را در متن “کاربرد لذت” استفاده کرده است:”با این همه، شورمندی برای دانش چه ارزشی خواهد داشت، اگر تنها به اندکی دانایی منجر شود که داننده ی آن بواسطه ی این دانایی از خودش بگریزد”

این اصطلاحات به ایده ی حدِ-تجربه گره میخورند. تلاش سترگ کانت تعریف کردن حدود چیزهایی بود که میتوان شناخت، حدودی که به عقیده ی کانت نمی‌توان از آن‌ها گذر کرد. هگل این پروژه را به چالش کشید و این سوال را مطرح کرد که، اگر حدودی بر دانش وجود دارند، به چه نحوی  می‌توان آن را فهمید؟ دانش فلسفی که حدودی بر دانش متصور است ما را قادر میسازد که مابین دانش تجربی موجه و کاربردهای ناموجه و مجرد عقل فارغ از تجربه، تمایز بگذاریم. اما بهرروی دانش فلسفی به خودی خود آن دانش تجربی که با آن حدگذاری‌ها موجه میشود،نیست. بنظر هگل این ادعای کانتی که” هم میدانیم حدودی وجود دارند و هم میدانیم که آن حدود چه هستند”، مستلزم فراروی از این حدود است. اما در حالی که هگل استنباط میکند که  چیزی وجود ندارد که فهمیده نشود و از این حیث بر امکان “دانش مطلق” تاکید می‌کند، نیچه بر خصلت چشم اندازگرایانه ی دانش انگشت می‌گذارد. “دانش مطلق” برای نیچه نوعی ترکیب متضاد (oxymoron) است، زیرا این مفهوم (برای نیچه)  بر “چشمی‌خدای گونه” و یا “منظرگاهی از ناکجا” دلالت دارد. حد-تجربه برای نیچه آنگونه نیست که کانت تعریف می‌کرد و وی را قادر میساخت که خود را بشناسد و با آرامش در جهان وجود یابد. در عوض حد-تجربه آنجایی برای نیچه محقق می‌شود که حدود ما فروبپاشد، آنگونه که فهم ما از خودمان و جهان متلاشی شود و ما ملزم به طرح پرسش از مستحکم ترین عقاید و کردارهایمان شویم.

این تفسیر نیچه ای از حدود را میتوان در متن زیر از سخنرانی فوکو تحت عنوان “روشنگری چیست؟” بازیابیم. “هستی شناسی انتقادی خودمان نباید چنان تئوری، آموزه و حتی پیکر ماندگار دانش که انباشت میابد، در نظر گرفته شود. بلکه باید به مثابه نوعی رویکرد، اتوس، و نوعی زندگانی فلسفی که در آن نقد آن چه که هستیم درآن واحد حضور داشته باشند و در عین حال تحلیل تاریخی حدودی که بر ما تحمیل شده است و بازیابی امکان‌های فراروی از آن‌ها [de leur franchissement possible]. فراهم شود. ” [iv]فراروی” و”عبور” معادل کاملا درستی برای franchissement  نیستند، زیرا این مفاهیم فضایی طرف‌های دیگری را نیز پیش فرض می‌گیرند، در حالی که دیدگاه کانت در مورد حدود تاکید می‌کند که طرف دیگر وجود ندارد. برای فوکو نیروی نقد از انجایی برمیخیزد که مواجه شدن با حدود کسی پیش زمینه‌های فکری اش را مبتنی بر اینکه راه دیگری برای تجربه ی پدیده ی مورد بحث وجود ندارد، منحل می‌کند. انحلال این پیش زمینه‌های فکری امکان‌های دیگری را می‌گشاید و معنای “چه باید کرد” را صورتبندی مجدد میکند. از این حیث نقد شرط حیاتی آزادیست.

از این متون مختلف به این نتیجه می‌رسم که فوکو بصورت منسجم و قانع کننده ای از نقد به مثابه سوژه زدایی و انحلال سوژه بحث می‌کند. درباب پرسش هنجارین چه هنگام و چگونه دربرابر سلطه بایست مقاومت کرد، پاسخ فوکو این خواهد بود که نباید از فلسفه انتظار فراهم کردن اصولی پیشینی برای فیصله دادن به چنین سوالاتی را داشته باشیم. تاریخ‌های تبارشناسانه ای که روابط قدرت را بررسی می‌کنند در نشان دادن اینکه زمینه ای خاص چه چیزی را ایجاب می‌کند، موثرتر خواهند بود. آنچه که فوکو به مثابه نظریه پرداز انتقادی ( بر خلاف کارهایی که وی در آن یک مورخ انتقادیست) میتواند به ما بگوید این است که از آنجایی که قدرت همواره با درجاتی از مقاومت روبه روست، سلطه ناپسند است، زیرا بر این بازشناسی اشتباه استوار است که قدرت فی نفسه گشودگی و امکانات را تضمین می‌کند. عدم تقارن ایجاد شده توسط سلطه علیه این گشودگی و امکانات عمل می‌کند و بنابراین مقاومت را برمی‌انگیزد و به آن اعتبار می‌بخشد.

بطور خلاصه، با وام گیری از زبان نیچه ایی فوکوی متاخر، نکته ی اساسی در مورد نقد، تشدید زندگی و امکانات افراد به منظور فراهم کردن فضایی برای آنان در جهت خلق خود همچون اثری هنری است. آن‌ها ممکن است در این بازآرایی موفق نشوند، اما این شکست را تنها بایست به خودشان مرتبط دانست و نه سلطه ی اجتماعی. بنابراین، ازآنجایی باید در مقابل سلطه مقاومت کرد که سلطه دامنه ی امکانات گشوده شده بر روی عاملان را محدود می‌کند. از این جهت است که فوکو، اتوس فلسفی خود را بواسطه ی در معرض قرار گیری و به چالش کشیدن ستم تعریف می‌کند. نقطه ی مقاومت انتقادی فوکو این است که هرآنچه را که لازم است باید انجام داد تا اطمینان حاصل کرد که بازی‌های قدرت با حداقل سلطه به انجام می‌رسند.  

  

 desubjectivation[١]

[۱] دیوید کوزنزهوی استاد ممتاز فلسفه در دانشگاه سانتاکروز کالیفرنیای آمریکا و دارای آثار مهمی‌در تئوری انتقادی و پساانتقادیست. از جمله ی آثار وی که به فارسی ترجمه شده اند میتوان به دو کتاب زیر اشاره نمود: “حلقه ی انتقادی: ادبیات، تاریخ و هرمنوتیک فلسفی” ترجمه ی مراد فرهادپور. ” فوکو در بوته ی نقد” ترجمه ی پیام یزدانجو.

مقاله ی ترجمه شده با عنوان Critique as Desubjectivation  یکی از مقالات کتاب Critical Resistance: From Poststructuralism to Post-Critique  می‌باشد.   

[i]. Foucault, “On the Genealogy of Ethics,” in Foucault 1997, p.264.

[ii]   Foucault, “Interview with Michel Foucault,” in Foucault 2000, p.241.

[iii]   Foucault, “Questions of Method,” in Foucault 2000, p.235.

[iv] Foucault, “What Is Enlightenment?” in Foucault 1997, p.319.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 − 2 =

قالب وردپرس پوسته وردپرس ..